{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تپش.قلب.من

#تپش.قلب.من
Part 1
سلام من ات هستم و 19 سالمه⧽⧽⧽
ساعت 8 شب بود و من از سرکار تعطیل شدم و رفتم پارک نزدیک محل کارم تا اونجا یه کم استراحت کنم و آرامشی داشته باشم آخه...خونه هیچ آرامش و استراحتی برام وجود نداره......
ساعت حدود 8 و 10 دقیقه بود که گوشیم زنگ خورد برادرم بود
رزی:الو
جونگ هون:کجایی برای چی نیومدی خونه(عصبانی)
رزی:باشه....باشه تو راهم
تلفن قطع شد...
وقتی که 9 سالم بود مامانم به خاطر تصادف جونش رو از دست داد و از اون موقع پدر نا تنیم و داداشام خیلی اذیتم میکنن و بهم گیر میدن...
رسیدم خونه.....
(علامت بابای رزی ب.رزی)
ب.رزی:تا الان کدوم گوری بودی؟(عصبانی)
رزی:ببخشید....سرکارم طول کشید
ب.رزی:فکر کردی من حرفت رو باور میکنم دختره ی نفهم چند بار بهت گفتم دیرتر نیا خونه همین الان هم برو شام درست کن
رزی:.....باشه(بغض)
ویو رزی
رفتم و شروع کردم به درست کردن من فقط 10 دقیقه دیرتر اومده بودم اگه بیشتر میشد واقعا نمیدونستم که چی میشه....
شام رو درست کردم و تا بپزه رفتم اتاقم تا درس بخونم....
درسم که تموم شد رفتم که زیر غذا رو خاموش کنم
شام...
ب.رزی:یکبار دیگه دیر بیای من میدونم و تو دیگه توی این خونه جایی نداری
رزی:باش......
ویو رزی
بعد شام رفتم اتاقم که یه کم با هانا(دوست خیلی صمیمی ات)چت کنم تنها آدمی که باهام خیلی مهربونه هانا اگه هانا نبود معلوم نبود تا الان چه اتفاقی برام افتاده بود....
ساعت 10 شب بود که یهو یونگ سو داداشم در اتاق رو باز کرد
یونگ سو:بگیر بخواب
و لامپ اتاق رو خاموش کرد
بعد که رفت رفتم زیر پتو و شروع کردم به گریه کردن مثل هرشب راجب.......
Part 2.....
شرایط:7 لایک/5 کامنت
دیدگاه ها (۰)

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

رمان: قلب در تاریکی

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

استاد جئون part 1جئون رینا چند سالی میشه که با جونگکوک ازدوا...

.......//برده ی زیبا//.......

پارت 13......................

پارت۴۳ قمار یا زندگی

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

رمان دخت من

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط