آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود .
آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود .
محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید :
بخوان,بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ،
بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ،
همو که با قلم آموخت ، و به آدمی
آنچه را که نمی دانست بیاموخت . . .
عید مبعث مبارک باد
محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید :
بخوان,بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ،
بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ،
همو که با قلم آموخت ، و به آدمی
آنچه را که نمی دانست بیاموخت . . .
عید مبعث مبارک باد
- ۶۳۷
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط