{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود .

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود .
محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید :
بخوان,بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ،
بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ،
همو که با قلم آموخت ، و به آدمی
آنچه را که نمی دانست بیاموخت . . .

عید مبعث مبارک باد
دیدگاه ها (۲)

ای پادشاه عالم عشقت به سینه دارمدر قاب سینه ی خود عکس مدینه ...

مبارک بادزيبا مبعثش كه با إقرا بسم ربک... آغاز وبا إنا أعطين...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ن...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ن...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد(ص) غرق در اندیشه بود ک...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ن...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ن...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد(ص) غرق در اندیشه بود ک...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود، محمد غرق در اندیشه بودکه ناگ...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود، محمد غرق در اندیشه بودکه ناگ...

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود، محمد غرق در اندیشه بودکه ناگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط