سناریو باکودکو

مرحم عشق
پارت ۳۱




ایزوکو نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن چشماش خط به خط نامه رو دنبال میکرد و بعد از خوشحالی جیغ کشید
💙: چی شده ایزوکو چی میگه
🥦: وای ایدااااا بهتر از این نمیشه میدونی این چیه
💙: خب راستش نه نمیدنم ولی باید چیز خوبی باشه که اینقدر خوشحالی
🥦: این یه دعوتنامه برای کار اونجا شروع به کار می کنم این خیلی خوبه
💙: وای چه عالی خیلی برات خوشحالم
🥦: ممنونم اما من برای کار باید برم اونجا حالا کاچان رو چیکار کنم
💙: خب بهش نامه بده و بگو چی شده و بعدم بهش بگو بیاد اونجا دنبالت
🥦: هاممم فکر خوبیه کاچان حتما میاد اونجا
💙: اره حالا کی راه میوفتی
🥦: فردا راه میوفتم ولی قبل اون باید برم سر قبر مامانم بعد میرم
💙: کار خوبی میکنی
🥦: فعلا من برم اماده بشم و وسایلمو جمع کنم
💙: باشه برو خدافظ
🥦: خدافظ 😊


*فردا صبح

قبرستون خیلی شلوغ نبود ادمای زیادی اونجا نبودن میون اون ادما یه پسر مو سبز کک مکی بود که لبخند به لب داشت و یه دسته گل تو دستش بود بین قبر ها راه میرفت تا رسید به یه قبر که روش با خط خوش نوشته شده بود اینوکو میدوریا ایزوکو رو زانوهاش نشست و دسته گل رو روی قبر گذاشت دستی به روی قبر کشید و گرد غباری که روی عکس زنی که داشت لبخند میزد رو پوشونده بود پاک کرد
🥦: سلام مامان من اومدم خیلی دلم برات تنگ شده امممممم مامان یه خبر برات دارم یعنی چندتا خبر ببخشید یه ذره هول شدم میدونی خب 😅😅 استرس گرفتم ... اومم اممم اول از این شروع کنم که میدونی که من الان ۱۸ سالمه و یه پسر بالغ شدم البته تو همیشه میگفتی که من برات یه بچه حساب میشم برای همه‌ی مادرا اینطوریه مامان دیگه بزرگ شدم و تا الان به چیزهایی که گفتی پایبند بودم به همه کمک کردم با عزت کارمو انجام دادم به هیچکس هم بدی نکردم خوب زندگی کردم همون طور که تو گفتی مامان ولی..... ولی..
اشکای ایزوکو پایین اومدن
🥦: ولی..هق..و.ولی بقیه...منو...اذیت.میکن ماما..ن ..به..من..ا.اسیب..زدن...مغازه..ای که..به من..دادی..تا..تا ازش مراقبت کنم نابود..ش..شد خرابش...کردن.. من.من نتونستم..از..مغازه‌مون.. مراقبت..کنم..منو ببخش ..مامان..ببخش
ایزوکو با پشت دستش اشکاشو پاک کرد
🥦: ولی ..تو...منو..میبخشی..نه..اخه..تو... گفتی دیگه ..گریه..نکنم..ولی..من جبران میکنم.قول میدم....مامان میدونی یه خبر دیگه هم دارم منو برای کار قبول کردن دعوتم کردن برم اونجا و کار کنم تو همیشه دوست داشتی بری ولی حالا من رفتم بهت قول میدم سربلندت کنم همین امروز باید راه بیوفتم برای همین اومدم ازت خدافظی کنم
ایزوکو بلند شدو بعد به قبر نگاه کرد
🥦: اهان مامان یادم رفت بهت یه چیزی بگم من توی این مدت با یکی اشنا شدم خیلی ادم خوبیه خیلی با اون بهم خوش میگذره اشناییمون خیلی باحال بود مامان باید میدیش خیلی ادم جالبیه اگه بودی حتما ازش خوشت میومد اسمش کاچانه البته اسم واقعیش نیست من اینطور صداش میکنم وقتی رفتم اونجا به اون نامه میدم تا بیاد اخه ما به هم قول دادیم من مطمئنم کاچان میاد بعدم باهم زندگی میکنیم ... وایی خیلی حرف زدم دیر شده مامان خدانگهدار ..... خیلی دوست دارم
ایزوکو این رو گفت و از قبرستون بیرون رفت
کنار در ورودی روستا اوچاکو و ایدا که افسار یه اسب تو دستشون بود وایستاده بودن که ایزوکو رسید
🥦: ببخشید بچه ها که دیر کردم
💙: عیبی نداره بیا اینم اسبت
🥦: خیلی ممنون
💟: ایزوکو کون دلمون برات تنگ میشه😢
🥦: منم همینطور
💙: بهمون سر بزن رفیق
🥦: حتما شما برای من خیلی عزیزید دلم براتون تنگ میشه دوستای خوبم
💟: دلم ما هم قول بده بیای
🥦 : قول میدم
💙: حالا یه بغل بهمون نمیدی
🥦: 😄 چرا بیان اینجا
*بغل کردن
🥦: خب من دیگه برم
💟: خدافظ ایزوکو کون مراقب باش
💙: خدافظ
🥦: خدافظ بچه ها
و ایزوکو راه افتاد و از روستای پانکرات دور شد تا زندگی جدیدی شروع کنه و کی میدونه توی این زندگی جدید چه اتفاقی میوفته باید صبر کرد و دید
_________________________________________

پایان😄
درضمن ویسگونم درست شد امیدوارم دوباره خراب نشه
دیدگاه ها (۳۳)

رمان یک نیمکت فاصله

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

عشق اشتباه

غصه نخور قول میدم این ادم رو اعصاب یه روز برای همیشه میره و ...

کپشن فک کنم مهم_جیززخب من اینو پین میکنم چون واقعا باید بک_چ...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۶**باکوگو**اتوبوس راه افتاد. بالاخره...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

سلام خوشگلای من، چطورین؟؟ خوبین؟؟خب، این به احتمال زیاد آخری...

THE FIRST KISSPART: 1ویو ات: چند روزه به شدت حواس پرت شدم غذ...

THE DARK SHADOWS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط