سناریو:زخم التیامی/پارت ۶
سناریو:زخم التیامی/پارت ۶
**باکوگو**
اتوبوس راه افتاد. بالاخره بعد نیم ساعت رسیدیم. پیاده شدیم و صف کشیدیم. سنسه اومد و توضیح داد"خیلی خب. شوجی، اوجیرو، تودوروکی و یائوروزو بخش شمالی. آئویاما، کوتا، آسویی و توکویامی بخش جنوبی. مینتا، سرو، کامیناری و جیرو بخش مرکزی. هاکاگوره، مینا، اوراراکا و ایدا بخش شرقی. و بالاخره ساتو، باکوگو، کریشیما و ایزوکو بهش غربی."
همه با شنیدن اسم من و دکو تو یه گروه چرخیدن سمت من. فکر کنم همشون منتظر بودن اعتراض کنم ولی من چیزی نگفتم. بالاخره حرصم گرفت و داد زدم"به چی زل زدین نفله ها؟! برید سر کارتون!" بعد چرخیدم سمت دکو و گفتم"هی نفله. راه بیفت" و رفتم سمت خیابون غربی.
ایزوکو اندر ذهن:چی شد؟کاچان الان اعتراض نکرد؟این یعنی چی؟این همون کاچان دو روز پیش نیستا؟!
**نویسنده**
باکوگو، ایزوکو، کریشیما و ساتو داشتن توی کوچه پس کوچه ها دنبال هرگونه از تخلف میگشتن که یهو کریشیما سکوت رو شکست.
کریشیما:هی باکوداداش؟
باکوگو:چته؟
کریشیما:اتفاقی افتاده؟
[باکوگو خشکش زد]
باکوگو(با تعنه): برا چی میپرسی؟
کریشیما:آخه...جدیدا رفتار هات یکم...عجیب شدن
باکوگو برای اینکه بحث رو خاتمه بده گفت"نخیرم نشدن!تو عجیبی که منو عجیب میبینی!حالا به کار ات برس!" ساتو گفت"آخه داداش..." ولی باکوگو پرید وسط حرفش و داد زد"ببند گاله رو تا نیومدم ببندمش!!" و همه ساکت شدن.
بعد چند دقیقه به یه دوراهی رسیدن. کریشیما گفت"باید تقسیم بشیم" ایروکو که تا اون لحظه ساکت بود گفت"شایدم اونا میخوان ما رو از هم جدا کنن" و رو هوا معلق شد. گفت"من میرن یه سر و گوشی آب بدم" و رفت. بعد چند دقیقه ایزوکو برگشت و گفت"امنه. هردوتا کوچه به خیابون میرسن ولی در مقابل به کوچه های دیگه ای هم راه دارن" باکوگو گفت"خیلی خب نفله ها. من و دکو از راست میریم شما دوتا هم از چپ"
باکوگو رفت تو کوچه. ایزوکو گفت"خیلی خب. کریشیما. ساتو. یه ساعت دیگه هم رو تو میدون اصلی میبینیم" و دوید پشت سر باکوگو. یکم که رفتن ایزوکو گفت"کاچان یه سوال بپرسم؟"
باکوگو:بنال ببینم چته
ایزوکو:چیزی شده؟چیزی هست که باید بدونم؟
باکوگو هُل شد ولی با اعتماد به نفس گفت"نخیرم نیست"
ایزوکو:پس چرا عوض شدی؟من همون کاچان...اممممممم...بداخلاق رو بیشتر دوست داشتم
باکوگو(جوری که ایزوکو نشنوه):آره جون خودت. هروقت تو دیگه به مرگ فکر نکردی منم همون کاچان میشم.
ایزوکو(یهویی): من کِی به مرگ فکر کردم؟!
باکوگو خشکش زد. ایزوکو یکم فکر کرد بعد تو یه لحظه وایساد و گفت"کاچان..." باکوگو چرخید و گفت"چته؟" ایزوکو با قاطعیت گفت"تو دفتر خاطرات منو خوندی. آره؟"...
***
نامه ای به کوچو جان:مغذم سوت کشید از بس بهش فشار آوردم😂🤣
**باکوگو**
اتوبوس راه افتاد. بالاخره بعد نیم ساعت رسیدیم. پیاده شدیم و صف کشیدیم. سنسه اومد و توضیح داد"خیلی خب. شوجی، اوجیرو، تودوروکی و یائوروزو بخش شمالی. آئویاما، کوتا، آسویی و توکویامی بخش جنوبی. مینتا، سرو، کامیناری و جیرو بخش مرکزی. هاکاگوره، مینا، اوراراکا و ایدا بخش شرقی. و بالاخره ساتو، باکوگو، کریشیما و ایزوکو بهش غربی."
همه با شنیدن اسم من و دکو تو یه گروه چرخیدن سمت من. فکر کنم همشون منتظر بودن اعتراض کنم ولی من چیزی نگفتم. بالاخره حرصم گرفت و داد زدم"به چی زل زدین نفله ها؟! برید سر کارتون!" بعد چرخیدم سمت دکو و گفتم"هی نفله. راه بیفت" و رفتم سمت خیابون غربی.
ایزوکو اندر ذهن:چی شد؟کاچان الان اعتراض نکرد؟این یعنی چی؟این همون کاچان دو روز پیش نیستا؟!
**نویسنده**
باکوگو، ایزوکو، کریشیما و ساتو داشتن توی کوچه پس کوچه ها دنبال هرگونه از تخلف میگشتن که یهو کریشیما سکوت رو شکست.
کریشیما:هی باکوداداش؟
باکوگو:چته؟
کریشیما:اتفاقی افتاده؟
[باکوگو خشکش زد]
باکوگو(با تعنه): برا چی میپرسی؟
کریشیما:آخه...جدیدا رفتار هات یکم...عجیب شدن
باکوگو برای اینکه بحث رو خاتمه بده گفت"نخیرم نشدن!تو عجیبی که منو عجیب میبینی!حالا به کار ات برس!" ساتو گفت"آخه داداش..." ولی باکوگو پرید وسط حرفش و داد زد"ببند گاله رو تا نیومدم ببندمش!!" و همه ساکت شدن.
بعد چند دقیقه به یه دوراهی رسیدن. کریشیما گفت"باید تقسیم بشیم" ایروکو که تا اون لحظه ساکت بود گفت"شایدم اونا میخوان ما رو از هم جدا کنن" و رو هوا معلق شد. گفت"من میرن یه سر و گوشی آب بدم" و رفت. بعد چند دقیقه ایزوکو برگشت و گفت"امنه. هردوتا کوچه به خیابون میرسن ولی در مقابل به کوچه های دیگه ای هم راه دارن" باکوگو گفت"خیلی خب نفله ها. من و دکو از راست میریم شما دوتا هم از چپ"
باکوگو رفت تو کوچه. ایزوکو گفت"خیلی خب. کریشیما. ساتو. یه ساعت دیگه هم رو تو میدون اصلی میبینیم" و دوید پشت سر باکوگو. یکم که رفتن ایزوکو گفت"کاچان یه سوال بپرسم؟"
باکوگو:بنال ببینم چته
ایزوکو:چیزی شده؟چیزی هست که باید بدونم؟
باکوگو هُل شد ولی با اعتماد به نفس گفت"نخیرم نیست"
ایزوکو:پس چرا عوض شدی؟من همون کاچان...اممممممم...بداخلاق رو بیشتر دوست داشتم
باکوگو(جوری که ایزوکو نشنوه):آره جون خودت. هروقت تو دیگه به مرگ فکر نکردی منم همون کاچان میشم.
ایزوکو(یهویی): من کِی به مرگ فکر کردم؟!
باکوگو خشکش زد. ایزوکو یکم فکر کرد بعد تو یه لحظه وایساد و گفت"کاچان..." باکوگو چرخید و گفت"چته؟" ایزوکو با قاطعیت گفت"تو دفتر خاطرات منو خوندی. آره؟"...
***
نامه ای به کوچو جان:مغذم سوت کشید از بس بهش فشار آوردم😂🤣
- ۱۴۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط