کوه لبریز از سکوت
کوه لبریز از سکوت
در دلش غوغای دیشب
در سرش سودای یاران، عاشقان آن بیقراران
چهار عاشق، چهار یک تن، بهر هم چون پاره تن
هریکی از دیگری عاشق تر و بی خانمان تر
خسته از نامردمیها، نامرادیهای دوران
در دل هر یک هزاران رازهای عاشقانه
درد دلهایی ز بازیهای بدرنگ زمانه
قصه عاشق شدنها.
جملگی آنشب بدنبال جوابی
سادگی در چشمها و خنده هاشان موج می زد.
گویی از غمهای عالم رسته بودند،
دست از هر عاشقی هم شسته بودند.
پس در آن شب
زیر نور ناز مهتاب
دست در دست، هم قسم، از بهر فرداهای بهتر
درد دلها کرده بودند، رازها را گفته بودند
جمله یکدل، یکصدا خندیده بودند.
مست هم بودند آن شب
تازه دلها را به هم پیوند می بستند آن شب
آرزوشان جمله این بود
کاش آن شب بی سحر بود
شب فقط شب بود وشب بود.
ح
با همه دلواپسیها، خسته از این بی کسی ها
با دعاهای شبانه، رازهای عاشقانه
گریه ها از بغض یکریز، دردها در سینه لبریز
آن شب زیبا سحر شد.
در دلش غوغای دیشب
در سرش سودای یاران، عاشقان آن بیقراران
چهار عاشق، چهار یک تن، بهر هم چون پاره تن
هریکی از دیگری عاشق تر و بی خانمان تر
خسته از نامردمیها، نامرادیهای دوران
در دل هر یک هزاران رازهای عاشقانه
درد دلهایی ز بازیهای بدرنگ زمانه
قصه عاشق شدنها.
جملگی آنشب بدنبال جوابی
سادگی در چشمها و خنده هاشان موج می زد.
گویی از غمهای عالم رسته بودند،
دست از هر عاشقی هم شسته بودند.
پس در آن شب
زیر نور ناز مهتاب
دست در دست، هم قسم، از بهر فرداهای بهتر
درد دلها کرده بودند، رازها را گفته بودند
جمله یکدل، یکصدا خندیده بودند.
مست هم بودند آن شب
تازه دلها را به هم پیوند می بستند آن شب
آرزوشان جمله این بود
کاش آن شب بی سحر بود
شب فقط شب بود وشب بود.
ح
با همه دلواپسیها، خسته از این بی کسی ها
با دعاهای شبانه، رازهای عاشقانه
گریه ها از بغض یکریز، دردها در سینه لبریز
آن شب زیبا سحر شد.
- ۵۳۰
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط