باران ببار، باران بر اين همه تباهي بر اين نگاه تيره بر شه

باران ببار، باران بر اين همه تباهي بر اين نگاه تيره بر شهر روسياهي باران ببار،‌شايد پاكي دوباره رويد آن قصه گوي عاشق از عشق قصه گويد باران ببار، شايد بغضي شكسته باشد قلبي زدست ياري در خون نشسته باشد باران ببار، امشب مهتاب همنشين است در آسمان ستاره مهتاب بر زمين است باران ببار، فردا اميد، سبزه آرد بر مردگان اين دشت روحي دوباره آرد
دیدگاه ها (۲)

باران ببار، بارانبر این همه تباهیبر این نگاه تیرهبر شهر روسی...

...وای از دلی که به‌ عشق یار بـهانه می‌گیرددر انتظار سراغ قـ...

وقتی که قلبم ، همین قلبی که اینک عاشق است ، در گوشه ای تنها ...

منظومه ی “آبی، خاکستری، سیاه”در شبان غم تنهايى خويشعابد چشم ...

محمدرضا بایرامی نویسنده‌ی اردبیلی

بهار غم انگیز بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد  نسیمی بوی فروردی...

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

منصور خورشیدی

فصل چهارم شاهدخت

من پلاکی از فکه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زیر خاک. ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط