ابلیس

part ۱۶
به برج بزرگ و سیاه رنگ نگاه کرد و و دازای رو دید که وارد شد اما براش سوال بود که چرا نگهبان های دم در مثل بید میلرزیدن و انگار سعی داشتن بهترین خودشون باشن
دازای با لب خندون دستشو دور گردن یکی از نگهبان ها انداخت و رو به چویا کرد و گفت
_ هی کوتوله نگاه کن اینجارو...اسباب بازی های مافیا واقعا سرگرم کننده ست میخوای اسباب بازی مورد علاقم رو نشونت بدم؟
چویا سوالی نگاهش کرد که دازای از نگهبان دور شد و انگار که اون فرد نفس راحتی کشید که دازای دم راه ایستاد و سرشو پایین انداخت و با لحن ناامیدانه گفت
_ من هیچ اجازه ای ندادم که راحت بایستی
نگهبان با ترس و عرق سرد رو پیشونیش صاف ایستاد اما دیر شده بود
دازای با لبخند کمرنگی چویا رو بغل کرد و سرشو وارد سینه اش کرد و گفت
_ گوشاتو بگیر
+ چرا؟
_ گفتم بگیر
چویا با دو دلی گوش هاشو گرفت و بعد دازای کلتش رو خارج کرد و سمت سر مرد نشونه گرفت و بعد از مدتی جسم بی جونش درون خون خودش غرق شد
_ باید به پدر گزارش بدم این بی نظمی رو
" لطفا ما رو ببخشید دازای ساما "
_ من اجازه حرف زدن ندادم
چویا سریع سرشو بالا گرفت و گفت
+ ببخشش
_ تو شنیدی همه چیو؟ البته میدونستم
+ ادمای بی گناه نباید بمیرن
_ هی گل پسر
از چویا فاصله گرفت و خطاب به چویا گفت
_ به اون جسد نگاه نکن...میدونم میترسی نمیخواد شجاع بازی در بیاری
و بعد با یه لبخند ادامه داد
_ بیا بریم داخل چیبی جونم
موقع رفتن دستشو رو شونه نگهبان دوم گذاشت و دم. گوشش زمزمه کرد
_ از چویا ممنون باش...جونت رو به اون مدیونی
و رفت داخل...دستشو پشت گردنش قلاب کرد و پشت سر چویا حرکت کنان سوت میزد + من اینجارو بلد نیستم بهتره بیوفتی جلو پرنس
_ اشکالی نداره تو هر کجا خوستی بری برو من اینجا رو مثل کف دستم بلدم گم نمیشیم
+ پس هر جا برم مشکلی نداره؟
_ گفتم که مشکلی نیست
دیدگاه ها (۱)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

ابلیس

بهار بدون تو

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

پارت بیست و یکم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط