ابلیس
part 164
ماشین ایستاد و دارای پیاده شد و درو برای چویا باز کرد و دستش رو گرفت
چویا خنده ای کرد و دستش رو گرفت پیاده شد...هنوز درد داشت اما میتونست راه بره...
_ عزیزم اینجا مجبورم یکم جدی باشم...
شقیقه اش رو بوسید و دم گوشش ادامه داد
_ بخاطر زیر دستا...باید ازم حساب ببرن...
چویا سری تکون داد و گفت
+ مهم نیست...مهم اینه تموم توجهت به منه
دازای با نگاهی براق بهش خیره شد که چویا برگشت و به لوکا نگاه کرد که پسر کوچولوشو بغل گرفته
به چویا داد و با یه دستش پسرش رو گرفت و با دست دیگه اش دست دازای رو گفت و وارد مافیا شد که همه شروع به دست زدن کردن.
سالن اصلی مافیا زیبا و با ظرافت تزئین شده بود و همه حضور داشتن از شریک ها و صاحب معامله ها تا تاجر و همسرانشون به همراه جانشین ها و باند های کوچیک دیگه و اعضای خود مافیا و زنانی که مستقل کار میکردن و رئیس باند های کوچیکتر بودند...برای اولين بار داشت تموم زیر دستان دازای رو میدید...رئیس مافیا اونم همچین مافیایی...رئیس رئسا...
لبخندی زد و همچنین برای اون ها هم اولین بار بود که داشتن همسر اربابشونو میدیدن
روی صندلی نشست و هیرویا رو تو بغلش سفت گرفت و به جمعیت نگاه میکرد...دازای کنارش نشست و یه پاشو انداخت رو اون یکی پاش و دستش رو پشت چویا دراز کرد و دور کمرش انداخت. مردم میومدن و تبریک میگفتن و هیچکدوم جرعت نزدیک شدن به نوزاد رو نداشتن و خیلی از وارثان به هیرویا حسادت میکردن...اما هیچکدوم از نقشه دازای باخبر نبودن!
یکی از تاجر ها جلو اومد و تعظیم کرد
" تبریک میگم دازای ساما...خوشحالم که تک وارثتون یه پسره "
دازای نیشخند زد
_ درسته بایدم خوشحال باشی!
تاجر صاف ایستاد و لبخندی زد
" اجازه دارم از نزدیک ببینمشون؟ "
نگاه دازای تیز شد و به سردی گفت
_ چطور به خودت اجازه میدی که همچین درخواستی کنی؟ دستت به بچه ی من بخوره تضمین نمیکنم زنده بمونی
چویا آروم به دازای گفت
+ جلوی ائویی اینطوری صحبت نکن اون متوجه میشه
" متاسفم...قصد جسارت نداشتم "
تعظیم کرد و رفت که ائویی از دور دوید سمت دازای...
خم شد و دخترو بلند کرد و گونه اش رو بوسید
_ پرنسس...چرا اومدی اینجا؟
اشاره به در کرد و گفت
" عمو...بازی نه "
با شیرین زبونی به زحمت گفت و دازای اخمی کرد و به نگهبان کنارش گفت که لوکا رو صدا کنه...
" چی میخوای؟ "
_ برو پیش عمو
ائویی از رو پای دازای پایین اومد و دست لوکا رو گرفت
_ اینبار بیاد و از تو شکایت کنه نفله ات میکنم انقدر کارتو نصفه ول نکن
" من پرستار نیستم دازای!!! "
دازای بلند شد که لوکا سریع گفت
" ائویی چان بیا بریم...چه بازی کنیم؟؟ "
سریع رفت که دازای خندید...بلند شده بود که فقط ائویی رو ببره اما انگار لوکا ترسید
چویا شاهد بود و بعد از رفتن لوکا خندید و گفت
+ چه بلایی سرش اوردی؟
دازای خنده ساختگی کرد و دستی به گردنش کشید
_ فقط گوش مالیش دادم
چویا نگاهشو تو کاسه چرخوند که دازای نگاه زیر چشمی ای به جمع انداخت که چویا متوجه نشد فرد مورد نظر کیه...
+ اتفاقی افتاده؟
_ من برای چند دقیقه تنهاتون میزارم...
راهشو کج کرد وبا دست به انگو و اوداساکو و همینطور اکوتاگاوا علامت داد که مراقب چویا باشن
سمت کریس رفت و لبخند زد
_ میخوام تنها صحبت کنیم
کریس با حالت مستی گفت
" من صحبتی باهات ندارم "
دازای اخم کرد
_ امروزو خراب کنی...دنیا رو روی سرت خراب میکنم فهمیدی کودن؟
یوکی با ترس به پسراش نگاه کرد و رو به دازای گفت
" مشکلی پیش اومده؟ "
دازای بدون توجه به یوکی یقه کریس رو گرفت و دنبالش کشوند و در آخر توی سالن فرعی پرتش کرد رو زمین
_ چی داشتی به اون احمقا میگفتی؟
کریس هومی کشید
" هیچی "
دازای همچنان منتظر نگاهش کرد
" اه درمورد چو... "
دهنش پر خون شد و در نهایت همه رو روی سنگ سیاه و براق کف زمین ریخت
دازای صاف ایستاد و خون رو دستش رو به لباسش مالید
_ فکر کنم گرفتی چیشد؟
دستشو تکون داد و بعد داخل جیبش برد
" پرسیدن ائویی...آه من فقط جوابشونو دادم "
دازای یقه اش رو گرفت و بلندش کرد و یه مشت کوبید تو صورتش که کنار لبش پاره شد و روی زمین افتاد. دازای دستمالی از یکی از زیر دست هاش که اونجا ایستاده بود گرفت و سمتش پرت کرد
_ صورتتو پاک کن و ریختت رو مرتب کن و گمشو برو و خودت این موضوع رو جم جور کن...این موضوع کشدار بشه کاری میکنم آرزوی مرگ کنی احمق...گورتو گم کن!
جمله آخر رو فریاد زد و خطاب به نگهبان ها گفت
_ اینجا رو تمیز کنید
و بعد رفت.
________________________________________________________
ادامه دارد...
ماشین ایستاد و دارای پیاده شد و درو برای چویا باز کرد و دستش رو گرفت
چویا خنده ای کرد و دستش رو گرفت پیاده شد...هنوز درد داشت اما میتونست راه بره...
_ عزیزم اینجا مجبورم یکم جدی باشم...
شقیقه اش رو بوسید و دم گوشش ادامه داد
_ بخاطر زیر دستا...باید ازم حساب ببرن...
چویا سری تکون داد و گفت
+ مهم نیست...مهم اینه تموم توجهت به منه
دازای با نگاهی براق بهش خیره شد که چویا برگشت و به لوکا نگاه کرد که پسر کوچولوشو بغل گرفته
به چویا داد و با یه دستش پسرش رو گرفت و با دست دیگه اش دست دازای رو گفت و وارد مافیا شد که همه شروع به دست زدن کردن.
سالن اصلی مافیا زیبا و با ظرافت تزئین شده بود و همه حضور داشتن از شریک ها و صاحب معامله ها تا تاجر و همسرانشون به همراه جانشین ها و باند های کوچیک دیگه و اعضای خود مافیا و زنانی که مستقل کار میکردن و رئیس باند های کوچیکتر بودند...برای اولين بار داشت تموم زیر دستان دازای رو میدید...رئیس مافیا اونم همچین مافیایی...رئیس رئسا...
لبخندی زد و همچنین برای اون ها هم اولین بار بود که داشتن همسر اربابشونو میدیدن
روی صندلی نشست و هیرویا رو تو بغلش سفت گرفت و به جمعیت نگاه میکرد...دازای کنارش نشست و یه پاشو انداخت رو اون یکی پاش و دستش رو پشت چویا دراز کرد و دور کمرش انداخت. مردم میومدن و تبریک میگفتن و هیچکدوم جرعت نزدیک شدن به نوزاد رو نداشتن و خیلی از وارثان به هیرویا حسادت میکردن...اما هیچکدوم از نقشه دازای باخبر نبودن!
یکی از تاجر ها جلو اومد و تعظیم کرد
" تبریک میگم دازای ساما...خوشحالم که تک وارثتون یه پسره "
دازای نیشخند زد
_ درسته بایدم خوشحال باشی!
تاجر صاف ایستاد و لبخندی زد
" اجازه دارم از نزدیک ببینمشون؟ "
نگاه دازای تیز شد و به سردی گفت
_ چطور به خودت اجازه میدی که همچین درخواستی کنی؟ دستت به بچه ی من بخوره تضمین نمیکنم زنده بمونی
چویا آروم به دازای گفت
+ جلوی ائویی اینطوری صحبت نکن اون متوجه میشه
" متاسفم...قصد جسارت نداشتم "
تعظیم کرد و رفت که ائویی از دور دوید سمت دازای...
خم شد و دخترو بلند کرد و گونه اش رو بوسید
_ پرنسس...چرا اومدی اینجا؟
اشاره به در کرد و گفت
" عمو...بازی نه "
با شیرین زبونی به زحمت گفت و دازای اخمی کرد و به نگهبان کنارش گفت که لوکا رو صدا کنه...
" چی میخوای؟ "
_ برو پیش عمو
ائویی از رو پای دازای پایین اومد و دست لوکا رو گرفت
_ اینبار بیاد و از تو شکایت کنه نفله ات میکنم انقدر کارتو نصفه ول نکن
" من پرستار نیستم دازای!!! "
دازای بلند شد که لوکا سریع گفت
" ائویی چان بیا بریم...چه بازی کنیم؟؟ "
سریع رفت که دازای خندید...بلند شده بود که فقط ائویی رو ببره اما انگار لوکا ترسید
چویا شاهد بود و بعد از رفتن لوکا خندید و گفت
+ چه بلایی سرش اوردی؟
دازای خنده ساختگی کرد و دستی به گردنش کشید
_ فقط گوش مالیش دادم
چویا نگاهشو تو کاسه چرخوند که دازای نگاه زیر چشمی ای به جمع انداخت که چویا متوجه نشد فرد مورد نظر کیه...
+ اتفاقی افتاده؟
_ من برای چند دقیقه تنهاتون میزارم...
راهشو کج کرد وبا دست به انگو و اوداساکو و همینطور اکوتاگاوا علامت داد که مراقب چویا باشن
سمت کریس رفت و لبخند زد
_ میخوام تنها صحبت کنیم
کریس با حالت مستی گفت
" من صحبتی باهات ندارم "
دازای اخم کرد
_ امروزو خراب کنی...دنیا رو روی سرت خراب میکنم فهمیدی کودن؟
یوکی با ترس به پسراش نگاه کرد و رو به دازای گفت
" مشکلی پیش اومده؟ "
دازای بدون توجه به یوکی یقه کریس رو گرفت و دنبالش کشوند و در آخر توی سالن فرعی پرتش کرد رو زمین
_ چی داشتی به اون احمقا میگفتی؟
کریس هومی کشید
" هیچی "
دازای همچنان منتظر نگاهش کرد
" اه درمورد چو... "
دهنش پر خون شد و در نهایت همه رو روی سنگ سیاه و براق کف زمین ریخت
دازای صاف ایستاد و خون رو دستش رو به لباسش مالید
_ فکر کنم گرفتی چیشد؟
دستشو تکون داد و بعد داخل جیبش برد
" پرسیدن ائویی...آه من فقط جوابشونو دادم "
دازای یقه اش رو گرفت و بلندش کرد و یه مشت کوبید تو صورتش که کنار لبش پاره شد و روی زمین افتاد. دازای دستمالی از یکی از زیر دست هاش که اونجا ایستاده بود گرفت و سمتش پرت کرد
_ صورتتو پاک کن و ریختت رو مرتب کن و گمشو برو و خودت این موضوع رو جم جور کن...این موضوع کشدار بشه کاری میکنم آرزوی مرگ کنی احمق...گورتو گم کن!
جمله آخر رو فریاد زد و خطاب به نگهبان ها گفت
_ اینجا رو تمیز کنید
و بعد رفت.
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۷.۰k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط