{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

عشق در دنیای اشتباه پارت ❹❹
این جسم کوچیک.. لیاقت این همه تنفر رو نداره.. دکتر داره بارون رو پانسمان میکنه و تمام دکترا و پرستارا دور هانا.. روی تخت روبه روم جمع شدن و دارن جلوی خون ریزیش رو میگیرن.. میگن زنده میمونه.. ولی من.. یه ترس.. یه داره ته دلمه.. یه احساس ضعف مه نتونستم از هانا مواظبت کنم.. نامجون داره تو اتاق رژه میره و موهاش رو با دست به بالا هدایت میکنه.. 🐨فعلا این خبر رو نباید به یونگی بگی.. /جیم هراسون وارد اتاق شد.. 🐭بدبخت شدیم .. یونگی فهمیده.. داره برمیگرده! 🐨چطوری؟ 🐭یکی از سربازان بهش گفته! 🐨ای لعنت! 🦄یونگی سر برسه قصر میره پایین 🐯حا.. حالا باید چیکار کنیم؟ /درد سوزن بخیه رو تو دستم س کردم و چشم هام رو فشار دادم 🐿فقط دعا کنیم جنازه ای سوهی باقی بمونه. 🐨اون که بیخیال.. فعلا باید دعا کن می هانا رو زنده تحویل یونگی بدیم.. 🐭بابا یه گوهی بخورین.. جونگ کوک که از روز مرگ ملکه از اتاق نیومده بیرون.. یونگی هم هنوز اعصاب نداره.. تهبونگم که چلاق شده.. هانا دم مرگه.. بابا این وسط ما سه تا برادر با زن و بچه هامون سالم موندیم.. 🐤جسی میگه دیده که سوهی به سمت دشت های شمالی فرار میکنه 🐨چند تا سرباز میفرستن سوهی رو پیدا کنن 🐿بچه ی تو خواب نداره جیمین؟ 🐤الان دقدقه ی ما خواب جسیه؟🐨نه معلومه که نه🐔شاهزاده.. ملکه به هوش اومدن! 🐿یه مشکل حل شد.. دویدیم رفتیم بالا سر هانا چشم هاش بازه و داره نفس میکشه.. ولی درد داره.. خب.. همین خوبه 🦋اوپا.. تو خوبی؟ 🐯من؟. اره چیزی نیست.. یه خ اشه کوچیکه.. استراحت کن🦋به یون.. گی چیزی نگین🐨خبراا رسیده..دیر گفتی 🦋بدبخت شدیم. /صدای نره ی صاعقه اژدهای یونگی تو قصر پیچید 🐨چقدر زود رسید 🐤تهیونگ بمون پیش هانا. ما الان حلش میکنیم. همه ی پی ام جز من رفتن پایین و من به هانا که به زور داره دردش رو ساکت میکنه خیره شدم ویو یونگی خشم کل وجودم رو پر کرده.. فقط میخوام وقتی رو با دست های خودم خفه کنم همه ی پسرا ور کنار زدم و با دو به سمت اتاق خودم و هانا رفتم در رو وا کردم تهیونگ رو صندلی کنارتخته نشسته و هانا.. رنگ و رفته.. خسته و درمونده رو تخته 🐱هانا.../رفتم بالا صورتش صورتش زخمی نشده.. ولی رد ناخن های سوهی رو گردنشه.. 🐱به نفعته منو تنها نداری.. /برگشتم سمت ته یقه اش رو گرفتم بلندش کردم و به دیوار کوبیدم🦋یونگی! 🐱توی عوضی اینجا چه گوهی مخوردی که هانا خنجر رفت تو بدنش!؟ ها!! 🐯هیونگ من. تا جایی که تونستم از هانا مواظبت کردم 🐱این مراقبتت بخوره تو سرت!(عربده )پسرا وارد اتاق شدن نامجون بین منو ته قرار گرفت و سعی کرد منو اونو جدا کنه 🐨یونگی بسه.. تقصر ته نیست.. مقصر این اتفاق سوهیه🐱به درک. ته مواظب هانا بابد میبود حتی به قیمت جونش( داد)مشتی تو دهن تهیونگ زدم
دیدگاه ها (۱)

فیک . ( عشقی که نباید رخ میداد )

پارت۴۶

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

....پارت دهم.....

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط