{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮
✦ پارت ۶۳ | این بار ته طرف آت بود ✦
╰─────────────── 🎂 ───────────────╯

همه داشتیم حرف می‌زدیم که هانا اومد کیم بندازه رو من من جاخالی دادم اوفتاد رو کیک
هانا از اینکه کیک عصبانی بود.

چند نفر داشتن دستمال می‌آوردن که لباسش رو تمیز کنه، اما هانا به جای اینکه آروم بشه، دوباره به آت نگاه کرد.

هانا:
همه‌اش تقصیر توئه!

آت:
باز من؟! 😐

هانا با عصبانیت:
آره، تو! از وقتی اومدی، هر اتفاقی می‌افته همه دور تو جمع می‌شن!

آت اخماش رفت توی هم.

آت:
من ازت خواستم بیفتی توی کیک؟!

هانا:
تو همیشه خودتو مظلوم نشون می‌دی! انگار همه باید دورت بچرخن!

جیا:
هانا، بس کن دیگه!

هانا:
تو هم ساکت باش! دوستت رو زیادی بزرگ کردی!

آت با ناراحتی:
با جیا کاری نداشته باش...

هانا:
تو اول یاد بگیر خودتو وسط همه‌چیز نندازی!

همین جمله کافی بود تا ته که چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود، جلو بیاد.

ته:
هانا.

هانا برگشت.

ته:
دیگه با آت این‌طوری حرف نزن.

هانا:
ولی ته، خودش باعث شد—

ته با لحن محکم:
گفتم کافیه.

همه ساکت شدن.

ته:
آت هیچ کاری با تو نکرد. تو خودت حواست نبود و افتادی. اینکه عصبانی هستی، دلیل نمی‌شه به بقیه توهین کنی.

هانا:
پس الان از آت دفاع می‌کنی؟!

ته:
وقتی بی‌دلیل بهش حمله می‌کنی، آره.

آت با تعجب به ته نگاه کرد. 🥺

ته حتی یک لحظه هم سر آت داد نزد.

فقط وقتی نگاهش به آت افتاد، لحنش آروم شد.

ته:
آت، تو چیزی نگو. لازم نیست جوابش رو بدی.

آت:
ولی ته...

ته:
گفتم اشکالی نداره. تو کاری نکردی.

جیا خیلی آروم لبخند زد. 😏

جیا:
خب... این دیگه خیلی واضح بود.

کوک زیر لب:
منم دیدم. 😂

جیمین:
منم دیدم. 😂

ته با اخم:
شما دوتا ساکت.

آت با خنده‌ی کوچیکی سرش رو پایین انداخت.

هانا با ناراحتی به ته نگاه کرد و گفت:

هانا:
فقط چون از آت خوشت میاد، نباید همیشه طرف اون باشی!

سکوت.

آت یک‌دفعه سرش رو بالا آورد. 😳

جیا:
اووووه...

ته چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد خیلی خونسرد گفت:

ته:
این موضوع ربطی به دعوای تو با آت نداره.

هانا چیزی برای گفتن نداشت.

ته دوباره رو به آت کرد:

ته:
سنیوریتا، بیا بریم اون‌طرف.

آت:
باشه...

آت همراه ته از جمع فاصله گرفت.

جیا از پشت سرشان با لبخند گفت:

جیا:
خب خب... روز دختر داره جالب می‌شه. 😂💜

آت:
جیااا! 😭

و ته فقط لبخند زد. ✨

و منو گرفت برد تو یکی از کلاسا
با.سنمو چسبوند به میز و دستشو گذاشت دو طرفم
و در گوشم گفت
ته
خیلی خوشگل شدی
آت
م.ممنونم
و رفت پشت سرم گردنبند رو برام انداخت و گردنمو بوسید خیلی تعجب کردم
ته
مبارکت باشه

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط