اون خیلی تنها بود...
اون خیلی تنها بود...
شاید خانوادش بودن ، شاید دوستاش بودن ، شاید بهترین دوستی که بهش تمام راز هاشو گفته بود ، بود شاید برادرش که روزو شب باهاش شوخی میکرد و میخندید بود ولی بازم اون خیلی خسته بود، خیلی تنها بود، شاید همیشه شاد بنظر میرسید و همیشه سر حال ، ولی خیلی حالش بد بود ..
بی حس شده بود .
تنها حسی که داشت غم بود و گاهی وقتا خوشحالی .
چرا؟
چون هیچکس درکش نمیکرد
همه بهش تحمت میزدن
شاید خیلیا رو داشت ولی هیچکش حتی ازش نمیپرسید حالت خوبه؟
اتفاقی افتاده ؟
یا هرچیز دیگه ای
اون تموم شده بود .
چندین سال افسردگی داشت ولی هیچکس نمیدونست ..
هیچکس !
حتی کسی هم که تازه وارد زندگیش شده بود و امید به زندگیش رو بیشتر کرده بود ،
ترکش کرد!
دلشو به بدترین شکل ممکن شکست ؛
جوری که یادش میومد قلب درد میگرفت !
اعتمادش به آدما صفر شده بود ،
ولی ! ولی !
بلخره تونست به یه نفر اعتماد کنه ،
دوستش داشته باشه ، و ازش خوشش بیاد .
ولی یه مشکلی وجود داشت ،
حسش کاملا یه طرفه بود ؛
هزار بار سعی کرد به a بگه و نشونه بهش بده،
ولی چندتا مشکل وجود داشت ...
اون اصلا نمیفهمید ، البته طبیعی بود، چرا؟ چون اونا دوتا دوست عادی بودن! و مشکل اینجا بود که دختر بودن! دختررر!!!!
و خب نمیخواست که وارد رابطه عاطفیه جدی بشه ! اون فقط یکی رو میخواست که بتونه باهاش صحبت کنه، درکش کنه، عین زوجها باهم رفتار کنن و اعتمادشو نشکونه و دوستش داشته باشه ! واقعی و دلی نه مجبوری و نه دلسوزی و تحت تاثیر قرار گرفتن، چون یکبار همچین رابطه ای رو تجربه کرده بود . ولی اصلا نمیدونه حسش با a یکیه یا نه ، یا اصلا رد میشه ؟ یا وارد رابطه میشن؟ اون با اینکه سنش کم بود پیر بود! خیلی چیزا رو میدونست ، خیلی احساساتو تجربه کرده بود، خیلی غم داشت و با سن کمش خیلی چیزا ها رو تحمل میکرد و درد داشت .
خب خوشگلا خیلی دوست داشتم بگم داستان خیالی یا دلی بود ولی واقعی بود و درباره خودم بود . همه این چیزا داره اتفاق میوفته و من موندم این رو براش بفرستم یا نه دو دلم و این اتفاقا به علاوه مشکلات خانوادگی داره برام اتفاق میوفته..
شاید خانوادش بودن ، شاید دوستاش بودن ، شاید بهترین دوستی که بهش تمام راز هاشو گفته بود ، بود شاید برادرش که روزو شب باهاش شوخی میکرد و میخندید بود ولی بازم اون خیلی خسته بود، خیلی تنها بود، شاید همیشه شاد بنظر میرسید و همیشه سر حال ، ولی خیلی حالش بد بود ..
بی حس شده بود .
تنها حسی که داشت غم بود و گاهی وقتا خوشحالی .
چرا؟
چون هیچکس درکش نمیکرد
همه بهش تحمت میزدن
شاید خیلیا رو داشت ولی هیچکش حتی ازش نمیپرسید حالت خوبه؟
اتفاقی افتاده ؟
یا هرچیز دیگه ای
اون تموم شده بود .
چندین سال افسردگی داشت ولی هیچکس نمیدونست ..
هیچکس !
حتی کسی هم که تازه وارد زندگیش شده بود و امید به زندگیش رو بیشتر کرده بود ،
ترکش کرد!
دلشو به بدترین شکل ممکن شکست ؛
جوری که یادش میومد قلب درد میگرفت !
اعتمادش به آدما صفر شده بود ،
ولی ! ولی !
بلخره تونست به یه نفر اعتماد کنه ،
دوستش داشته باشه ، و ازش خوشش بیاد .
ولی یه مشکلی وجود داشت ،
حسش کاملا یه طرفه بود ؛
هزار بار سعی کرد به a بگه و نشونه بهش بده،
ولی چندتا مشکل وجود داشت ...
اون اصلا نمیفهمید ، البته طبیعی بود، چرا؟ چون اونا دوتا دوست عادی بودن! و مشکل اینجا بود که دختر بودن! دختررر!!!!
و خب نمیخواست که وارد رابطه عاطفیه جدی بشه ! اون فقط یکی رو میخواست که بتونه باهاش صحبت کنه، درکش کنه، عین زوجها باهم رفتار کنن و اعتمادشو نشکونه و دوستش داشته باشه ! واقعی و دلی نه مجبوری و نه دلسوزی و تحت تاثیر قرار گرفتن، چون یکبار همچین رابطه ای رو تجربه کرده بود . ولی اصلا نمیدونه حسش با a یکیه یا نه ، یا اصلا رد میشه ؟ یا وارد رابطه میشن؟ اون با اینکه سنش کم بود پیر بود! خیلی چیزا رو میدونست ، خیلی احساساتو تجربه کرده بود، خیلی غم داشت و با سن کمش خیلی چیزا ها رو تحمل میکرد و درد داشت .
خب خوشگلا خیلی دوست داشتم بگم داستان خیالی یا دلی بود ولی واقعی بود و درباره خودم بود . همه این چیزا داره اتفاق میوفته و من موندم این رو براش بفرستم یا نه دو دلم و این اتفاقا به علاوه مشکلات خانوادگی داره برام اتفاق میوفته..
- ۱۱۳
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط