A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.37
(روایت از زبان جونگکوک)
گوشی از دستش افتاد.
چند لحظه بهش خیره موندم.
- ا.ت؟!
جوابی نداد.
- ازت سوال پرسیدم. اون مرد رو میشناسی؟
آروم سرش رو بالا آورد.
+ اسمش رو دوباره بگو...
- چرا؟ میشناسیش؟
لبهاش کمی لرزید.
+ اون... نباید اینجا باشه.
اخم کردم.
- یعنی چی؟
برای اولین بار از وقتی وارد این خونه شده بود، یه لبخند کوچیک روی لبش نشست.
+ اون پیدام کرده...
نگاهم بین صورتش و گوشی روی زمین جابهجا شد.
- کیه؟
+ به تو مربوط نیست.
از شدت عصبانیت خندیدم.
- عجیبه! تا چند دقیقه پیش داشتی از من میخواستی ازدواج رو باطل کنم، حالا که یه مرد دیگه پیداش شده، حتی حاضر نیستی اسمش رو بهم بگی؟
+ اون با تو فرق داره.
این جمله رو خیلی آروم گفت.
اما بیشتر از هر فریادی عصبانیم کرد.
- چه فرقی؟
ا.ت نگاهم کرد.
+ اون کسیه که من دوستش دارم.
سکوت.
برای چند ثانیه حتی نتونستم جوابی بدم.
گوشیم دوباره زنگ خورد.
همون شمارهی ناشناس بود.
این بار تماس رو جواب دادم.
- اگه دوباره دربارهی همسر من حرفی داری، بهتره همین الان بگی.
صدای مرد خونسرد بود.
\ همسر؟ فکر کنم اشتباه میکنین، آقای جونگکوک.
مکث کرد.
/ چون ا.ت از خیلی قبلتر از آشنایی با شما، به من قول داده بود که با من زندگی کنه.
نگاهم به ا.ت افتاد.
اون داشت گریه میکرد...
اما لبخند میزد.......
ادامه دارد..........
این پارت رو دستانشو با درخواست اون قشنگم که همیشه جزء بیشترین کامنت گذارنده هاست، نوشتم.
سایهای به نام تو
P.37
(روایت از زبان جونگکوک)
گوشی از دستش افتاد.
چند لحظه بهش خیره موندم.
- ا.ت؟!
جوابی نداد.
- ازت سوال پرسیدم. اون مرد رو میشناسی؟
آروم سرش رو بالا آورد.
+ اسمش رو دوباره بگو...
- چرا؟ میشناسیش؟
لبهاش کمی لرزید.
+ اون... نباید اینجا باشه.
اخم کردم.
- یعنی چی؟
برای اولین بار از وقتی وارد این خونه شده بود، یه لبخند کوچیک روی لبش نشست.
+ اون پیدام کرده...
نگاهم بین صورتش و گوشی روی زمین جابهجا شد.
- کیه؟
+ به تو مربوط نیست.
از شدت عصبانیت خندیدم.
- عجیبه! تا چند دقیقه پیش داشتی از من میخواستی ازدواج رو باطل کنم، حالا که یه مرد دیگه پیداش شده، حتی حاضر نیستی اسمش رو بهم بگی؟
+ اون با تو فرق داره.
این جمله رو خیلی آروم گفت.
اما بیشتر از هر فریادی عصبانیم کرد.
- چه فرقی؟
ا.ت نگاهم کرد.
+ اون کسیه که من دوستش دارم.
سکوت.
برای چند ثانیه حتی نتونستم جوابی بدم.
گوشیم دوباره زنگ خورد.
همون شمارهی ناشناس بود.
این بار تماس رو جواب دادم.
- اگه دوباره دربارهی همسر من حرفی داری، بهتره همین الان بگی.
صدای مرد خونسرد بود.
\ همسر؟ فکر کنم اشتباه میکنین، آقای جونگکوک.
مکث کرد.
/ چون ا.ت از خیلی قبلتر از آشنایی با شما، به من قول داده بود که با من زندگی کنه.
نگاهم به ا.ت افتاد.
اون داشت گریه میکرد...
اما لبخند میزد.......
ادامه دارد..........
این پارت رو دستانشو با درخواست اون قشنگم که همیشه جزء بیشترین کامنت گذارنده هاست، نوشتم.
- ۶۱۶
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط