{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(Part16)

(Part16)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{اون بو اون حس..بازم میخوامش..فکر نکنم این عطش تا وقتی که
او را مال خودم کنم از بین برود}
23 اکتبر2029
ساعت8:10(صبح خوابگاه پسران)
جئون جونگکوک:
در حالی باد صبحگاهی از پنجره باز کنار اتاق وارد میشود پرده های سفید را تکان میدهد و پوستم را نوازش میکند ..من اصلا نتوانستم بخوابم مدام دارم به او فکر میکنم چشمان بنفش که مانند کهکشان بود مژهای بلندش لبان سرخش که باز بودند میخواستند حرفی بزنند ولی نمی دانستند چه بگویند..چند تار موهای قهموه ای فر شده اش که جلوی چشمانش بود و اون خال کوچیک زیر لبش بوی اون عطر شیرنش که همیشه میزنه.. سرمو در بالش فرو مینم شاید یادم برود ولی نه نمی رود..دیشب تتوی هیما من را انتخاب کرد و من دیوانه اش شدم... تا هیما من را به خودم نیاورد هیچی نمی دیدم جز"او"..صدای قدم هایی از سالن پایین می آید..
لتیشیا آمانه:
دیشب کلا پر از چیزای عجیب غریب بود کلاس هایم مدرسه تا ساعت 8 عصر شروع می شوند وتا ساعت 3 تمام میشوند و قبل از اون آزادیم با لباس غیر مدرسه وهر جا تویه مدرسه دلمون میخواد بریم وبیام..کارول رو متقاعد کردم که این فقط یه اشتباه بوده..و الان دارم میرم بیرون یه لباس ساده پوشیدم موهایم را از حالت فر در آورده ام و مثل همیشه لخت است و بالا سرم بستم هر چند که گرنبند خودم رو همراهم هست از پله ها پایین میرم دیشب همه خوابیده اند کسی تو سالون اصلی خوابگاه نیست خوبه..هیچ کس بیدار نشده ر را باز میکنم و از خوابگاه بیرون میرم از پله ها پایین میرم و گردنبندم را جلوی خودم میگیرم"هی مسیر کتابخونه کجاست" یه نقشه رویش به کوچکی ظاهر میشود از راهرو های خالی عبور میکنم واصلا به جن های بی چهره و کوچکی که دارند قصر را تمیز میکنند نگاه نمی کنم و جلوی در بزگ کتابخونه می ایستم در هایش باز میشوند و با انبوهی از کتاب ها مواجه میشوم
ساعت:10:11(کتابخونه بزرگ مدرسه)
در حالی که داشتم لای آخرین کتاب را ورق میزدم هوفی کشیدم هرچی..درمورد بال های تاریکی بود رو فهمیدم حالا که بهش فکر میکنم خطر ناک ترین گروه این گروهه این گروه اکثرا 20 عضو قبول میکنه ولی تا پایان سال به8 نفر میرسن! می دونی چرا؟چون مثلا گروه مرگ برای فریب ونفع خودشون میکشن اما گروه بال های سیاه به خاطر دیونه گیشنه که حتی همو میکشن تو اینجا یا میکشی یا کشته میشی پس کار خوبی کردم که قدرتمو به رخ کشیدم...(ولی مسئله یک چیزه اگه بخوای قتل کنی مخفی انجامش بده مجزات قتل اخراجه!)
در حال برگشت به سالون بودم وقت صبحانست همه گروه ها در سالون اصلی یا مرکز مدرسه جمع میشن منم یک راست به انجا میرم که میبینم 4 تا جن بی صورت در حال حمل کردن یک جسد هستند پارچه سفیدی روی آن کشیده اند جلویشان را میگیرم ومیپرسم"این چیه؟" خیلی رباتی و سرد جواب می دهند"یه دانش آموز از بال های سیاهه مرده داریم می بریمش" یکم از پارچه را بالا می دهم و پسری را میبینم که تمام بدنش در خون است لبانش سفید شده دماغش شکسته و معلومه کسی که این کار رو کرده دلش خوسته عزابش بده ابرو هایم در هم میرود که یک صدای آشنا پشت سرم می گوید"اوه پرنسس اینجا چیکار میکنی؟" بر میگردم و جونگ هی را میبینم که لباس سویشرت سیاهی پوشیده و دستانش در جیبش است لبخندی زده است چشمانم تیز میشود و به لبانش نگاه میکنم درسته که من دیشب یکم صورت جونگکوک رو زخمی کردم ولی اصلا یادم نمی یاد کسی لب جونگ هی را زخمی کرده باشد وضعش وخیم است سمت چپ لبش اشاره میکنم"چی شده؟" دستی رویش میگذارد و میخندد"جواب سوالمو با سوال جواب میدی پرنسس؟ هیچی زمین خوردم"البته که دروغ میگه و جوری نگاهم میکند که انگار دنبال جواب سوال خودش است"هیچی اومدم قدم بزنم..... ادامه داد..
دیدگاه ها (۳۸)

کیوت بکش پایین مهمه سلام کیوت های من حمایت فراموش نشه من دیگ...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

دِ آخه مادر من چرا در رو باز می‌کنی چرا لامپو روشن می‌کنی 😃💔...

گشنمهههه الان مهمون اومده یه هفته است که نرفته این چرا نمیره...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ¹ | پارتـ ¹🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

رمان عشق و انتقام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط