{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پدرت بود🧡

وقتی پدرت بود🧡
پارت ۱
ویو می یونگ:
از ۳ ساعت پیش از اتاقم نیومدم بیرون....اون همش به مامانم‌توجه میکنه
اصلا من براش مهم نیستم
همش به مامانم عشق میده...ولی انگار نه انگار‌ من فرزند اونم
دختر بیولوژیکی اونم...دختر خونی اونم...و عین یه غریبه باهام رفتار میکنه...
هربار میخوام باهاش حرف بزنم میگه "وقتی ندارم" یا "بعدا بگو مگه نمیبینی دارم با مامانت فیلم میبینم"
و همین‌جمله بدترین چیزیه که من میتونم بشنوم...
درسته مامانم همسرشه...ولی من دخترشم..نباید حداقل ۱ صدمه اون توجهی که برای مامانم میزاره برای منم بزاره؟
نا سلامتی مامانم وقتی باهاش ازدواج کرد فامیلی جئون رو گرفت...ولی من از موقع به دنیا اومدنم فامیلی جئون رو داشتم...
شما بگید..توجه بیشتر باید برای کی باشه؟
من با مامانم
.
.
ساعت تقریبا ۹ شب بود...چندین ساعت بود توی اتاق مونده بودم و اصلا نمیخواستم بیام بیرون.‌.و انگار نه انگار چندین ساعته توی اتاقم خودمو حبس کردم...هیچکس نیومد ببینه من حتی زنده ام یا نه
تا اینکه...

ادامه دارد....
حمایت کنید خوشگلام🧡
دیدگاه ها (۹)

گشنمهههه الان مهمون اومده یه هفته است که نرفته این چرا نمیره...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟎هوفففففففففف..بهتره بر...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣24🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)_ بیا بگیر بخورش کمک م...

خب اون پست احساس کردم بعضیاتون شاید فک کنید برا جلب توجه هست...

رمان تو خود منی

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part²*سولا با خانم پارک خداحافظی می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط