برده عمارت جئون
پارت ¹³⁸
حرفاش قلبم رو پاره پاره میکرد.
دلم میخواست حرف بزنم و از سختی هام براش بگم اما اون بیشتر خوشش میاومد.
انگار که با چاقو سلاخی میشدم وقتیکه با نیش حرف میزد:
-برو به یونا جونت برس جناب جئون
چرا اومدی اینجا؟
فقط،میخواستی لاغر شدنم و ببینی؟
اونم که پایین دیدی
دیگه چیزی ازم نمونده که برای تماشا اومدی
ابرویی بالا انداخت و پاکت و کارتون ها رو جلو کشید و گفت:
-میخواستم بندازمشون دور چون یونا دیگه ازشون استفاده نمیکنه
اما گفتم کی بهتر از تو که بهشون نیاز داری
قلبم برای یه لحظه وایساد و نزد.
بهم دست نزده بود اما انگار یکی سیلی محکمی توی صورتم کوبیده بود.
نگاهم روی کارتون کفشا ثابت موند و قطره اشک سمجی از گوشه چشمم چکید.
حالم بد بود.
شایدم دیوونه شده بودم که از جام بلند شوم.
با غیظ کارتون ها رو از روی میز پایین انداختم و فریاد کشیدم:
-برو بیرون عوضی
خودم کار میکنم و میخرم
احتیاجی هم به تو ندارم
با حال بد به عقب هلش دادم:
-از خودت و اون زن آشغالت هم متنفرم
برو از اتاقم بیرون نا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با خونسردی تن راست کرد و گفت:
-از رو زمین برشون دار و به خاطر لطفی که در حقت کردم تشکر کن
تو لیاقت خوبی یونا و نداشتی
اون ازم خواسته که برات بخرم
سرم رو به علامت نه تکون دادم و با لجبازی به اون چشمای درشت و سیاه زل زدم:
-من بمیرمم اینکارو نمیکنم
یونا هم فقط واسه اینکه به چشمت بیاد داره خودشیرینی میکنه والا...
دستش رو که روی سگک کمربندش کشید ساکت شدم:
-زبونت و کوتاه میکنی یا خودم کوتاه کنم؟
نگاهم بالا رفت و روی چشم های تاریکش نشست.
اون چرا قبول کرد.
چرا میخواست پیش اون زن خرد شم.
نمیتونستم حرف بزنم،بی نفس لب زدم:
-چرا...چرا اینقدر نامرد شدی؟
حرفاش قلبم رو پاره پاره میکرد.
دلم میخواست حرف بزنم و از سختی هام براش بگم اما اون بیشتر خوشش میاومد.
انگار که با چاقو سلاخی میشدم وقتیکه با نیش حرف میزد:
-برو به یونا جونت برس جناب جئون
چرا اومدی اینجا؟
فقط،میخواستی لاغر شدنم و ببینی؟
اونم که پایین دیدی
دیگه چیزی ازم نمونده که برای تماشا اومدی
ابرویی بالا انداخت و پاکت و کارتون ها رو جلو کشید و گفت:
-میخواستم بندازمشون دور چون یونا دیگه ازشون استفاده نمیکنه
اما گفتم کی بهتر از تو که بهشون نیاز داری
قلبم برای یه لحظه وایساد و نزد.
بهم دست نزده بود اما انگار یکی سیلی محکمی توی صورتم کوبیده بود.
نگاهم روی کارتون کفشا ثابت موند و قطره اشک سمجی از گوشه چشمم چکید.
حالم بد بود.
شایدم دیوونه شده بودم که از جام بلند شوم.
با غیظ کارتون ها رو از روی میز پایین انداختم و فریاد کشیدم:
-برو بیرون عوضی
خودم کار میکنم و میخرم
احتیاجی هم به تو ندارم
با حال بد به عقب هلش دادم:
-از خودت و اون زن آشغالت هم متنفرم
برو از اتاقم بیرون نا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با خونسردی تن راست کرد و گفت:
-از رو زمین برشون دار و به خاطر لطفی که در حقت کردم تشکر کن
تو لیاقت خوبی یونا و نداشتی
اون ازم خواسته که برات بخرم
سرم رو به علامت نه تکون دادم و با لجبازی به اون چشمای درشت و سیاه زل زدم:
-من بمیرمم اینکارو نمیکنم
یونا هم فقط واسه اینکه به چشمت بیاد داره خودشیرینی میکنه والا...
دستش رو که روی سگک کمربندش کشید ساکت شدم:
-زبونت و کوتاه میکنی یا خودم کوتاه کنم؟
نگاهم بالا رفت و روی چشم های تاریکش نشست.
اون چرا قبول کرد.
چرا میخواست پیش اون زن خرد شم.
نمیتونستم حرف بزنم،بی نفس لب زدم:
-چرا...چرا اینقدر نامرد شدی؟
- ۳۵.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط