رمان عشق و انتقام
پارت ۱
وای باز یه روز چِرت و خسته کننده ی دیگه از خواب که بیدار شدم میرم جلوی آینه ی دست شویی وقتی که خودم رو میبینم میترسم توی این یک هفته انقدر گریه کردم و حالم بد بود که حتی وقت نکردم از اتاقم بیام بیرون چه برسه قرص های ضد افسردگیم رو بخورم .
سریع خودم رو جمع و جور میکنم و یه دوش میگیرم و یه آرایش ملایم میکنم .
میرم پایین پیش پدربزرگم
*سلام باباجونی
"سلام صبحت بخیر بابا جونی فدات بشه بریم صبحونه بخوریم دخترم
*باشه باباجون
<پرش به بعد صبحانه خوردن>
لنا و پدربزرگش به تراس برای هواخوری میرن ، روی صندلی میشینن
"دخترم میخواستم بهت یک چیزی بگم
*بفرما
[لنا و پدربزرگش توی یک عمارت ۱۰۰ هکتاری زندگی میکنن که پر از بادیگارده]
"من میخوام به یک سفر کاری ۱۵ روزه به روسیه برم و ازت میخوام توی این مدت همکاری کنی و از صب تا شب توی عمارت باشی لطفا
*آخه دوباره میخوای من رو تنها بزاری[بقض میکنه]
"دخترم کارم به شدت مهمه و اگر نه حتما کنسلش میکردم تا پیش تو بمونم ولی خوب نمیتونم ولی قول میدم وقتی برگشتم برات جبران کنم
*قول
"قول و اینکه امروز ساعت ۵ عصر به فرودگاه میرم
*باشه
<پرش زمانی به اتاق لنا >
بابابزرگ لنا به فرودگاه رفت و لنا توی اتاقش عکس مامانش رو توی بغلش گرفته و شروع کرد به گریه گردن
*بزار ببینم ساعت چنده اوووووو ساعت ۳ نصفه شبه من نزدیک به ۸ ساعت داشتم گریه میکردم و باز هم گریه میکنم دست خودم نیست اشکام نا خودآگاه میومدن تا جایی که یادم نمیاد
<پرش زمانی به ۸ روزبعد >
• هشت روز تمام همینجوری گذشت و پدربزرگم هر روز ۳ بار زنگ میزنه به من تا ببینه حال من خوبه و من اَدای این که حالم خوبه رو در میارم .
شب ساعت ۳ الی۴ صب بود که صدای باز شدن در اتاقم اومد ۶ مرد سیاه پوش اومدن توی اتاقم و منو بیهوش کردن و دیگه چیزی یادم نمیاد .
وای باز یه روز چِرت و خسته کننده ی دیگه از خواب که بیدار شدم میرم جلوی آینه ی دست شویی وقتی که خودم رو میبینم میترسم توی این یک هفته انقدر گریه کردم و حالم بد بود که حتی وقت نکردم از اتاقم بیام بیرون چه برسه قرص های ضد افسردگیم رو بخورم .
سریع خودم رو جمع و جور میکنم و یه دوش میگیرم و یه آرایش ملایم میکنم .
میرم پایین پیش پدربزرگم
*سلام باباجونی
"سلام صبحت بخیر بابا جونی فدات بشه بریم صبحونه بخوریم دخترم
*باشه باباجون
<پرش به بعد صبحانه خوردن>
لنا و پدربزرگش به تراس برای هواخوری میرن ، روی صندلی میشینن
"دخترم میخواستم بهت یک چیزی بگم
*بفرما
[لنا و پدربزرگش توی یک عمارت ۱۰۰ هکتاری زندگی میکنن که پر از بادیگارده]
"من میخوام به یک سفر کاری ۱۵ روزه به روسیه برم و ازت میخوام توی این مدت همکاری کنی و از صب تا شب توی عمارت باشی لطفا
*آخه دوباره میخوای من رو تنها بزاری[بقض میکنه]
"دخترم کارم به شدت مهمه و اگر نه حتما کنسلش میکردم تا پیش تو بمونم ولی خوب نمیتونم ولی قول میدم وقتی برگشتم برات جبران کنم
*قول
"قول و اینکه امروز ساعت ۵ عصر به فرودگاه میرم
*باشه
<پرش زمانی به اتاق لنا >
بابابزرگ لنا به فرودگاه رفت و لنا توی اتاقش عکس مامانش رو توی بغلش گرفته و شروع کرد به گریه گردن
*بزار ببینم ساعت چنده اوووووو ساعت ۳ نصفه شبه من نزدیک به ۸ ساعت داشتم گریه میکردم و باز هم گریه میکنم دست خودم نیست اشکام نا خودآگاه میومدن تا جایی که یادم نمیاد
<پرش زمانی به ۸ روزبعد >
• هشت روز تمام همینجوری گذشت و پدربزرگم هر روز ۳ بار زنگ میزنه به من تا ببینه حال من خوبه و من اَدای این که حالم خوبه رو در میارم .
شب ساعت ۳ الی۴ صب بود که صدای باز شدن در اتاقم اومد ۶ مرد سیاه پوش اومدن توی اتاقم و منو بیهوش کردن و دیگه چیزی یادم نمیاد .
- ۱۰.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط