رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_64
فصل بیستونهم | آخرین شب
«این بار نمیذارم تو از من دور بشی.»
صدای هیونجین در زیرشیروونی پیچید.
کلید شمارهی ۲۹ هنوز در دستش بود.
اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، نوشتهی روی پنجره بود.
«فردا من را پیدا نکن.»
هیونجین نمیدانست این جمله را چه کسی نوشته بود.
ولی احساس میکرد معنایش را میداند.
و همین، ترسناکتر بود.
وقتی به طبقهی پایین رسید، همه در سالن جمع شده بودند.
هان روی مبل دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
ـ من یه تصمیم گرفتم.
چانگبین بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ نوچ
ـ هنوز نگفتم!
ـ هر تصمیمی که تو میگیری، معمولاً یه فاجعهست.
هان نشست.
ـ تصمیم گرفتم اگه از این خونه سالم بیرون رفتیم، دیگه هیچوقت فیلم ترسناک نبینم.
سونگمین گفت:
ـ تو هفتهی پیش هم همین رو گفتی.
ـ اون فیلم ترسناک نبود!
لینو پرسید:
ـ پس چرا نصف شب چراغ اتاقت رو روشن گذاشتی؟
هان سکوت کرد.
آیان خندید.
ـ چون از پرده میترسید.
ـ آیان!
بنگچان لبخند کوتاهی زد.
اما وقتی هیونجین وارد سالن شد، نگاهش جدی شد.
ـ چیزی پیدا کردی؟
هیونجین کلید را روی میز گذاشت.
ـ عددش تغییر کرده.
چانگبین کلید را برداشت.
ـ بیستونه؟
ـ آره.
فلیکس که کنار پنجره ایستاده بود، به آرامی گفت:
ـ یعنی فردا روز آخره.
هیچکس مخالفت نکرد.
چیزی که هنوز گفته نشده بود
فلیکس به سمت هیونجین رفت.
ـ میتونیم چند دقیقه تنها باشیم؟
هیونجین سر تکان داد.
بنگچان به بقیه اشاره کرد.
ـ بیاید بریم آشپزخونه.
هان بلند شد.
ـ چرا؟
لینو بازویش را گرفت.
ـ چون ظاهراً قراره دو نفر یه گفتوگوی مهم داشته باشن.
هان با نگاهی کنجکاو به هیونجین و فلیکس نگاه کرد.
ـ من فقط میخوام مطمئن بشم گفتوگو واقعاً مهمه.
چانگبین او را بیرون کشید.
ـ بیا.
در سالن بسته شد.
فلیکس روی مبل نشست.
هیونجین روبهرویش قرار گرفت.
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد فلیکس گفت:
ـ من از فردا میترسم.
هیونجین آرام جواب داد:
ـ منم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ تو همیشه سعی میکنی قوی باشی.
ـ چون نمیخوام تو بترسی.
ـ ولی من میترسم، هیونجین.
صدایش آرامتر شد.
ـ میترسم دوباره همهچیز رو فراموش کنم. میترسم تو رو از دست بدم. میترسم فردا بیدار بشم و حتی ندونم چرا اینقدر برام مهمی.
هیونجین کنارش نشست.
ـ اگه فراموش کردی، من بهت یادآوری میکنم.
ـ و اگه تو فراموش کردی؟
هیونجین به دستهایشان نگاه کرد.
ـ اونوقت تو به من یادآوری کن.
فلیکس لبخند کمرنگی زد.
ـ قول؟
ـ قول.
فلیکس سرش را به شانهی هیونجین تکیه داد.
برای مدتی، هیچکدام حرفی نزدند.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_64
فصل بیستونهم | آخرین شب
«این بار نمیذارم تو از من دور بشی.»
صدای هیونجین در زیرشیروونی پیچید.
کلید شمارهی ۲۹ هنوز در دستش بود.
اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، نوشتهی روی پنجره بود.
«فردا من را پیدا نکن.»
هیونجین نمیدانست این جمله را چه کسی نوشته بود.
ولی احساس میکرد معنایش را میداند.
و همین، ترسناکتر بود.
وقتی به طبقهی پایین رسید، همه در سالن جمع شده بودند.
هان روی مبل دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
ـ من یه تصمیم گرفتم.
چانگبین بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ نوچ
ـ هنوز نگفتم!
ـ هر تصمیمی که تو میگیری، معمولاً یه فاجعهست.
هان نشست.
ـ تصمیم گرفتم اگه از این خونه سالم بیرون رفتیم، دیگه هیچوقت فیلم ترسناک نبینم.
سونگمین گفت:
ـ تو هفتهی پیش هم همین رو گفتی.
ـ اون فیلم ترسناک نبود!
لینو پرسید:
ـ پس چرا نصف شب چراغ اتاقت رو روشن گذاشتی؟
هان سکوت کرد.
آیان خندید.
ـ چون از پرده میترسید.
ـ آیان!
بنگچان لبخند کوتاهی زد.
اما وقتی هیونجین وارد سالن شد، نگاهش جدی شد.
ـ چیزی پیدا کردی؟
هیونجین کلید را روی میز گذاشت.
ـ عددش تغییر کرده.
چانگبین کلید را برداشت.
ـ بیستونه؟
ـ آره.
فلیکس که کنار پنجره ایستاده بود، به آرامی گفت:
ـ یعنی فردا روز آخره.
هیچکس مخالفت نکرد.
چیزی که هنوز گفته نشده بود
فلیکس به سمت هیونجین رفت.
ـ میتونیم چند دقیقه تنها باشیم؟
هیونجین سر تکان داد.
بنگچان به بقیه اشاره کرد.
ـ بیاید بریم آشپزخونه.
هان بلند شد.
ـ چرا؟
لینو بازویش را گرفت.
ـ چون ظاهراً قراره دو نفر یه گفتوگوی مهم داشته باشن.
هان با نگاهی کنجکاو به هیونجین و فلیکس نگاه کرد.
ـ من فقط میخوام مطمئن بشم گفتوگو واقعاً مهمه.
چانگبین او را بیرون کشید.
ـ بیا.
در سالن بسته شد.
فلیکس روی مبل نشست.
هیونجین روبهرویش قرار گرفت.
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد فلیکس گفت:
ـ من از فردا میترسم.
هیونجین آرام جواب داد:
ـ منم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ تو همیشه سعی میکنی قوی باشی.
ـ چون نمیخوام تو بترسی.
ـ ولی من میترسم، هیونجین.
صدایش آرامتر شد.
ـ میترسم دوباره همهچیز رو فراموش کنم. میترسم تو رو از دست بدم. میترسم فردا بیدار بشم و حتی ندونم چرا اینقدر برام مهمی.
هیونجین کنارش نشست.
ـ اگه فراموش کردی، من بهت یادآوری میکنم.
ـ و اگه تو فراموش کردی؟
هیونجین به دستهایشان نگاه کرد.
ـ اونوقت تو به من یادآوری کن.
فلیکس لبخند کمرنگی زد.
ـ قول؟
ـ قول.
فلیکس سرش را به شانهی هیونجین تکیه داد.
برای مدتی، هیچکدام حرفی نزدند.
- ۸۱
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط