هر روز در سکوت خیابان دوردست روی ردیف نازکی از سیم می نش
هر روز در سکوت خیابان دوردست روی ردیف نازکی از سیم می نشست ، وقتی کبوتران حرم چرخ می زدندیک بغض کهنه توی گلو داشت می شکست ، ابری سپید از سر گلدسته می پرید: جمع کبوتران خوش آواز خودپرست ، آنها که فکر دانه و آبند و این حرم جایی که هر چقدر بخواهند دانه، هست آنها برای حاجتشان بال می زنند اصلا یکی به عشق تو آقا پریده است؟ رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان از غصه ی کلاغ،کلاغی که عاشقست ، ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شداما کلاغ،روی همان ارتفاع پست آهسته گفت:من که کبوتر نمی شوم اما دلم به دیدن گلدسته ات خوشست!
- ۱.۷k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط