واقعیت های دروغین

واقعیت های دروغین

واقعیت های دروغین
پارت ده
در گوشهٔ سرد و ساکتِ قصر شمال، اِملیا روی نیمکت سنگی نشسته بود و به دودِ نازکی نگاه می‌کرد که از دودکش‌های دوردست بالا می‌رفت.
فکرش هنوز درگیر جنگی بود که پدرش در آن گرفتار شده بود؛ جنگی که هیچ‌وقت دلیلش را نفهمیده بود، و حالا می‌دانست اگر حتی پیروزی هم نزدیک باشد، روکسانا می‌تواند با یک حیله همه‌چیز را برعکس کند.دو ماه بود که میان مردم زندگی می‌کرد؛
دو ماهی که برای اولین بار فهمید سلطنت فقط تاج و تخت نیست—
گاهی یک دانهٔ کوچک گندم، یک شاخهٔ سبز، یا امنیت یک روستا می‌تواند مردم را بیشتر از هر فرمانی به تو نزدیک کند.اِملیا با تدبیرش رشد گیاهان را بهتر کرده بود،
راه‌های کوچک را امن‌تر،
و همین باعث شده بود مردم او را لایق سلطنت بدانند؛
نه به خاطر خونش،
بلکه به خاطر فکرش.اما حالا…
همهٔ این‌ها در خطر بود.صدای قدم‌های آرام سربازی در راهرو پیچید.
همان سربازی که چند روز پیش از «رفت‌وآمدهای مشکوک» گفته بود.
اِملیا آن جمله را از ذهنش بیرون نکرده بود؛
چون قلعهٔ شمال نه ثروتی داشت، نه محصولی که راهزنان را وسوسه کند.
پس اگر راهزنی در کار بود…
هدفش چیزی دیگر بود.یا کسی دیگر.اِملیا قطعه‌های پازل را کنار هم گذاشت:
رفت‌وآمدهای مشکوک،
زمان‌بندی عجیب،
و سکوتِ طولانیِ روکسانا.همهٔ این‌ها یک چیز را فریاد می‌زدند:
«خطر نزدیک است.»آلکساندرا وارد اتاق شد، چهره‌اش کمی رنگ‌پریده.
«اِملیا… دوباره خبر آوردند. می‌گویند گروهی ناشناس در جنگل‌های شمالی دیده شده.»اِملیا آرام برخاست.
«راهزن نیستند… اگر بودند، این‌جا نمی‌آمدند. این‌جا چیزی برای غارت ندارد.»آلکساندرا با نگرانی گفت: «پس چی؟»اِملیا نفس عمیقی کشید.
«پس… ما هدفیم.»سکوتی کوتاه افتاد.
آلکساندرا یک قدم نزدیک‌تر شد.
«اِملیا… باید فرار کنیم.»اِملیا سرش را آرام تکان داد.
«نه. فرار یعنی قبول کردن بازی روکسانا.
من باید بفهمم چرا…
چرا جنگ شروع شد، چرا مادر مُرد، چرا دیوید خیانت کرد…
و چرا حالا راهزنان به سمت ما می‌آیند.»چشم‌هایش برق زد؛
برقی که فقط وقتی تصمیمی بزرگ در ذهنش شکل می‌گرفت دیده می‌شد.«آلکساندرا… وقتشه یک قدم جلوتر از روکسانا باشیم.»

سلام ✨
چطوری هستید؟
امیدوارم خوب باشید بابت تاخیر معذرت ولی خب بلاخره آمدم فعلا 😉
دیدگاه ها (۱)

جهانی میان بیداری و خوابPart 1آملیا داشت می‌دوید.نمی‌دونست ک...

🤖 هر روز یک قدم به این صحنه نزدیک‌تر می‌شویم...چیزی که تا هم...

شقایق دریایی استومفیا کوکینه‌آ گونه‌ای کوچک از شقایق‌های دری...

جنگل نفرین شده پارت ۷

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۰ات دستش را روی جلد دفترچه گذاشت...

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم می‌پاشد، ب...

دریاچه خونینفصل اول _ پارت22یک ماه گذشته بود.سی روز از روزی ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»شب شده بود.بعد از اتفاق صبح، عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط