خاطرات یک کوهنورد تنها ۲
آن طرف تر مدرسه ای با تمام زیباییِ پاییز...
و من از زیبایی بازی کودکان لذت میبرم ، تنها میخندم .
مدرسه ای زیبا که در این طبیعت بکر خاک آلود شده و تا ارتفاع زیادی ، پا به پای دیوار هایش برگ بالا آمده ، روی هم جمع شده و گستره ای از برگ های سرخ کرده آن مدرسه را طوری نمایان میکند که انگار در زمین فرو رفته یا بخشی از جنگل است مانند تمام درختان !
آن ساختمان نارنجی رنگ کوچک و آجری ، مثل یک جعبه مقوایی دقیقا وسط جنگلی بنفش ده که با یک جادهٔ طوسی شخم زده از دل جنگل های گستردهٔ پوشیده از برگ به روستا وصل شده .
اطرافش نیز دیواری کوتاه به جنس کلوخ های فشرده شده در هم ، که اتفاقا روی لبه های فرو ریختهٔ شان برگ های مُرده جمع شده ، پر از خاک و گردی از پوست حشرات گرمسیری ، دور تا دور ساختمان مدرسه را پوشانده و البته تا کمر آدم ارتفاع دارد .
این دیوار آنقدر قدیمی ست ، که از سیارهای خشکیده و حفره های پر از خاکش ، خزه های خشکیدهٔ بسیار قدیمی هم بیرون زده و سپس از حیات و رشد منصرف شده اند ، به سبب گردی که از ...
آه ...
این بو از کجاست ؟
بوی نان برشته شده می آید در بین برگ ها میپیچد و ...
یک آشپز در جایی که نمیدانم کجاست نان برشته شده مستطیلی را که به رنگ قهوه ای سوخته است روی یک تخته ضخیم کوچک میگذارند ، آنجاست که پمپ خامه را با قیف فلزی بالای سرش می آورند ، مواد پف کلدهٔ سفید بیرون میریزد و بوی شیرین خامه از روی تخته بلند میشود .
اوگاهی شعله را زیاد میکند و با خشم غذا ها را جزغال میکند و گاه شعله را کم میکند ، با آن شعله های کم با مدارا غذا ها را از درون حرارت میدهد ، با مدارا گرمشان میکند و بوی آنها به دل انگیزی میزند .
او ، ادویه ها را جلو میکشد ، عرصه را تنگ میکند به طوری که دیگر نمیتوانی بگریزی ، طعم فلفل از طرفی ، نمک در شور از طرفی دیگر ، ادویه جات دیگر هم همینگونه ...
فارغ از آن آشپزخانه و مدرسهٔ جنگلی ، آنطرف تر دو مرد بر تپه ها قد راست کرده اند
دو مرد که با لباس های کوهنوردی ، پر از قلاب های فلزی آویزان بر آنها ، به سنگینی لباس های تمیزی که داشتند ، با چکمه های اسپرت پارچه ای ...
آن بالا ، در قله تپه ها ، به دور دست ها نگاه میکردند جایی که تکه های از چمنزار فلات هاکنذه شده ، جایی که عصر ها گوسفندان برای چرا به آنجا میرفتند و اکنون ظهر بود و خبری از آنها نبود .
حرارت از زمین بلند میشد ، آنجا آفتاب قدرتمند آری مستقیمتر میتابید .
به افق نگاه کرده و با یکدیگر صحبت میکردند .
شنیدم که یکی از آنها میگفت : تکلیفش چی شد ، شنیدم ورشکست شده .
+ : او دوباره بهم ریخته اما اون کار رو انجام میده ...
- : کدوم کار رو ؟
+ : پول در آوردن ... ، خیلی خوب پول در میاره !
- : اون بدبخت که چیزی نداره .
اگر هم داشته باشه مجبوره بفروشه برای چک هایی که وقتی بدنش گرم بود میکشید .
+ : آره ... ، قبول دارم ، براش زندگی نمونده !
شب ها خونهٔ رهبر میخوابه .
رهبر هم مجبورش میکنه که جوراب هاشو بشوره و خشک کنه .
لباس خواب بپوشه .
- : آره هه هه ، رهبر این روزها خیلی روی خونه ش حساس شده !
+ : فهمیده که صالح بدبخت شده جا نداره ، بدبخت سه روز توی خیابون خوابیده بود .
روزای آخر سرما خورده بود ، روزای آخر چشاش از سو رفته بود ، مثل سگ میلرزید .
نمیدونی وقتی رهبر بهش گفت بیاد توی خونه اون بخوابه چه ذوقی کرد .
با گریه پرید توی بغلش .
آه ...
ولی رهبر دهنشو سرویس کرد .
یعنی یکاری کرد که حاضره بره تو خیابون بخوابه ولی پیش رهبر نمونه .
- : نمیشه که ...
+ : معلومه ...
آه ، همین روزا یکی میاد شکمشو پاره میکنه ، مگه این مردم بی رحم میذارن کسی توی خیابون بمونه ؟
- : اصلا نمیشه ، اگر مردم هم نزنن از سرما میمیره .
+ : اصلا شهرداری میاد بالا سرش ، یجوری میزنند بره توی بیابون زندگی کنه .
- : چی بگم داداش ...
+ : آخه صالح هم آدمی نیست که ... آدمی نیست که بتونه توی گرمخونه دوام بیاره .
- : حالا چیکار میکنه ؟
+ : گفتم که ، از کف خیابون پول بیرون میکشه ، مثل چرک از تن شهر اسکناس بیرون میکشه .
کارش خیلی درسته .
معلوم نیست چه غلطی میکنه .
و من از زیبایی بازی کودکان لذت میبرم ، تنها میخندم .
مدرسه ای زیبا که در این طبیعت بکر خاک آلود شده و تا ارتفاع زیادی ، پا به پای دیوار هایش برگ بالا آمده ، روی هم جمع شده و گستره ای از برگ های سرخ کرده آن مدرسه را طوری نمایان میکند که انگار در زمین فرو رفته یا بخشی از جنگل است مانند تمام درختان !
آن ساختمان نارنجی رنگ کوچک و آجری ، مثل یک جعبه مقوایی دقیقا وسط جنگلی بنفش ده که با یک جادهٔ طوسی شخم زده از دل جنگل های گستردهٔ پوشیده از برگ به روستا وصل شده .
اطرافش نیز دیواری کوتاه به جنس کلوخ های فشرده شده در هم ، که اتفاقا روی لبه های فرو ریختهٔ شان برگ های مُرده جمع شده ، پر از خاک و گردی از پوست حشرات گرمسیری ، دور تا دور ساختمان مدرسه را پوشانده و البته تا کمر آدم ارتفاع دارد .
این دیوار آنقدر قدیمی ست ، که از سیارهای خشکیده و حفره های پر از خاکش ، خزه های خشکیدهٔ بسیار قدیمی هم بیرون زده و سپس از حیات و رشد منصرف شده اند ، به سبب گردی که از ...
آه ...
این بو از کجاست ؟
بوی نان برشته شده می آید در بین برگ ها میپیچد و ...
یک آشپز در جایی که نمیدانم کجاست نان برشته شده مستطیلی را که به رنگ قهوه ای سوخته است روی یک تخته ضخیم کوچک میگذارند ، آنجاست که پمپ خامه را با قیف فلزی بالای سرش می آورند ، مواد پف کلدهٔ سفید بیرون میریزد و بوی شیرین خامه از روی تخته بلند میشود .
اوگاهی شعله را زیاد میکند و با خشم غذا ها را جزغال میکند و گاه شعله را کم میکند ، با آن شعله های کم با مدارا غذا ها را از درون حرارت میدهد ، با مدارا گرمشان میکند و بوی آنها به دل انگیزی میزند .
او ، ادویه ها را جلو میکشد ، عرصه را تنگ میکند به طوری که دیگر نمیتوانی بگریزی ، طعم فلفل از طرفی ، نمک در شور از طرفی دیگر ، ادویه جات دیگر هم همینگونه ...
فارغ از آن آشپزخانه و مدرسهٔ جنگلی ، آنطرف تر دو مرد بر تپه ها قد راست کرده اند
دو مرد که با لباس های کوهنوردی ، پر از قلاب های فلزی آویزان بر آنها ، به سنگینی لباس های تمیزی که داشتند ، با چکمه های اسپرت پارچه ای ...
آن بالا ، در قله تپه ها ، به دور دست ها نگاه میکردند جایی که تکه های از چمنزار فلات هاکنذه شده ، جایی که عصر ها گوسفندان برای چرا به آنجا میرفتند و اکنون ظهر بود و خبری از آنها نبود .
حرارت از زمین بلند میشد ، آنجا آفتاب قدرتمند آری مستقیمتر میتابید .
به افق نگاه کرده و با یکدیگر صحبت میکردند .
شنیدم که یکی از آنها میگفت : تکلیفش چی شد ، شنیدم ورشکست شده .
+ : او دوباره بهم ریخته اما اون کار رو انجام میده ...
- : کدوم کار رو ؟
+ : پول در آوردن ... ، خیلی خوب پول در میاره !
- : اون بدبخت که چیزی نداره .
اگر هم داشته باشه مجبوره بفروشه برای چک هایی که وقتی بدنش گرم بود میکشید .
+ : آره ... ، قبول دارم ، براش زندگی نمونده !
شب ها خونهٔ رهبر میخوابه .
رهبر هم مجبورش میکنه که جوراب هاشو بشوره و خشک کنه .
لباس خواب بپوشه .
- : آره هه هه ، رهبر این روزها خیلی روی خونه ش حساس شده !
+ : فهمیده که صالح بدبخت شده جا نداره ، بدبخت سه روز توی خیابون خوابیده بود .
روزای آخر سرما خورده بود ، روزای آخر چشاش از سو رفته بود ، مثل سگ میلرزید .
نمیدونی وقتی رهبر بهش گفت بیاد توی خونه اون بخوابه چه ذوقی کرد .
با گریه پرید توی بغلش .
آه ...
ولی رهبر دهنشو سرویس کرد .
یعنی یکاری کرد که حاضره بره تو خیابون بخوابه ولی پیش رهبر نمونه .
- : نمیشه که ...
+ : معلومه ...
آه ، همین روزا یکی میاد شکمشو پاره میکنه ، مگه این مردم بی رحم میذارن کسی توی خیابون بمونه ؟
- : اصلا نمیشه ، اگر مردم هم نزنن از سرما میمیره .
+ : اصلا شهرداری میاد بالا سرش ، یجوری میزنند بره توی بیابون زندگی کنه .
- : چی بگم داداش ...
+ : آخه صالح هم آدمی نیست که ... آدمی نیست که بتونه توی گرمخونه دوام بیاره .
- : حالا چیکار میکنه ؟
+ : گفتم که ، از کف خیابون پول بیرون میکشه ، مثل چرک از تن شهر اسکناس بیرون میکشه .
کارش خیلی درسته .
معلوم نیست چه غلطی میکنه .
- ۱.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط