### پارت هفتم: «سایهی تردید در راهروهای سفید»
### پارت هفتم: «سایهی تردید در راهروهای سفید»
راهروهای ادارهی پلیس در ساعت چهار بامداد، ساکت، سرد و بوی مادهی ضدعفونیکننده میداد. نور مهتابیهای سقفی روی سرامیکهای سفید بازتاب میخورد و همهچیز رنگِ مرگ و خستگی داشت.
جیهون با پالتوی تیرهاش که هنوز بوی بارون و باروت میداد، از درِ پشتی وارد شد. دستهایش را توی جیبهایش فرو کرده بود تا لرزشِ آشکارِ انگشتانش پنهان بماند. قلبش هنوز مثل یک گنجشکِ وحشی توی قفسهی سینه میزد. هر ثانیه حس میکرد یکی از همکارانش جلو میآید و روی شانهاش میزند و میگوید: *«فهمیدیم کارِ تو بود...»*
تصویرِ صورتِ پدرش توی ذهنش جرقه زد؛ پیرمردی که تمامِ آبرویش را پای شغلِ پلیسیِ پسرش گذاشته بود. اگر پدرش میفهمید جیهون نه تنها جنایتکاران را دستگیر نکرده، بلکه به همکاران خودش شلیک کرده تا یک گادفادرِ سایکوپد فرار کند، در کمتر از یک ثانیه سکته میکرد. این بزرگترین وحشتِ زندگیِ جیهون بود؛ نه گلوله خوردن، نه زندان، بلکه شکستنِ آن تصویرِ منزه در نگاهِ خانوادهاش.
همان لحظه، یکی از همکاران ارشد با سر و وضعی آشفته و لباسهای خونی از اتاقِ اضطراری بیرون آمد. نگاهی به جیهون انداخت و با صدایی گرفته گفت:
- «جیهون... کجا بودی؟ امشب جهنم به پا شد. فرماندهمون... توی عملیات هجوم به انبار، از پشتِبام هدف قرار گرفت. کارِ یک تکتیرانداز حرفهای بود... فکرشو نمیکردیم توی این شهر کسی جرات کنه به پلیس شلیک کنه.»
سردیِ تیرهای از ستون فقراتِ جیهون بالا دوید. گلویش خشک شد، اما با تمامِ نیرویی که در توان داشت، ماسکِ خونسردی را روی صورتش کشید. با صدایی که خوشبختانه نلرزید، پرسید:
- «حالِ... حالِ فرمانده چطوره؟»
همکارش آهی کشید و سرش را تکان داد:
- «زندهست... ولی گلوله دقیقاً به لبهی جلیقهاش خورده و پرت شده زمین. داریم دوربینهای مداربسته رو چک میکنیم تا بفهمیم اون شیطانِ تکتیرانداز کی بوده...»
جیهون سرش را پایین انداخت و زیر لب چیزی شبیه به تسلیت زمزمه کرد. او از آنجا دور شد و به سمت اتاقِ خودش رفت. در را قفل کرد، به دیوار تکیه داد و آرام روی زمین نشست. نفسنفس میزد. بازیِ خطرناکی که شروع کرده بود، داشت از کنترل خارج میشد.
اما در آن سوی شهر، در دنیایی دیگر، جایدا و جیمین در امان بودند. جایدا روی کاناپهای چرمی نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و به شعلههای آبیِ یک شومینهی عجیب خیره مانده بود. جیمین بالای سرش ایستاده بود، دستش را روی موهای تیره با رگههای آبیِ جایدا کشید و با لبخندی که بوی پیروزی میداد، گفت:
- «نگران نباش جایدا... هیچکس نمیتونه به ما برسه. نه پلیس، نه هیچکس دیگهای... دنیای ما تازه شروع شده.»
---
**پایان پارت هفتم**
راهروهای ادارهی پلیس در ساعت چهار بامداد، ساکت، سرد و بوی مادهی ضدعفونیکننده میداد. نور مهتابیهای سقفی روی سرامیکهای سفید بازتاب میخورد و همهچیز رنگِ مرگ و خستگی داشت.
جیهون با پالتوی تیرهاش که هنوز بوی بارون و باروت میداد، از درِ پشتی وارد شد. دستهایش را توی جیبهایش فرو کرده بود تا لرزشِ آشکارِ انگشتانش پنهان بماند. قلبش هنوز مثل یک گنجشکِ وحشی توی قفسهی سینه میزد. هر ثانیه حس میکرد یکی از همکارانش جلو میآید و روی شانهاش میزند و میگوید: *«فهمیدیم کارِ تو بود...»*
تصویرِ صورتِ پدرش توی ذهنش جرقه زد؛ پیرمردی که تمامِ آبرویش را پای شغلِ پلیسیِ پسرش گذاشته بود. اگر پدرش میفهمید جیهون نه تنها جنایتکاران را دستگیر نکرده، بلکه به همکاران خودش شلیک کرده تا یک گادفادرِ سایکوپد فرار کند، در کمتر از یک ثانیه سکته میکرد. این بزرگترین وحشتِ زندگیِ جیهون بود؛ نه گلوله خوردن، نه زندان، بلکه شکستنِ آن تصویرِ منزه در نگاهِ خانوادهاش.
همان لحظه، یکی از همکاران ارشد با سر و وضعی آشفته و لباسهای خونی از اتاقِ اضطراری بیرون آمد. نگاهی به جیهون انداخت و با صدایی گرفته گفت:
- «جیهون... کجا بودی؟ امشب جهنم به پا شد. فرماندهمون... توی عملیات هجوم به انبار، از پشتِبام هدف قرار گرفت. کارِ یک تکتیرانداز حرفهای بود... فکرشو نمیکردیم توی این شهر کسی جرات کنه به پلیس شلیک کنه.»
سردیِ تیرهای از ستون فقراتِ جیهون بالا دوید. گلویش خشک شد، اما با تمامِ نیرویی که در توان داشت، ماسکِ خونسردی را روی صورتش کشید. با صدایی که خوشبختانه نلرزید، پرسید:
- «حالِ... حالِ فرمانده چطوره؟»
همکارش آهی کشید و سرش را تکان داد:
- «زندهست... ولی گلوله دقیقاً به لبهی جلیقهاش خورده و پرت شده زمین. داریم دوربینهای مداربسته رو چک میکنیم تا بفهمیم اون شیطانِ تکتیرانداز کی بوده...»
جیهون سرش را پایین انداخت و زیر لب چیزی شبیه به تسلیت زمزمه کرد. او از آنجا دور شد و به سمت اتاقِ خودش رفت. در را قفل کرد، به دیوار تکیه داد و آرام روی زمین نشست. نفسنفس میزد. بازیِ خطرناکی که شروع کرده بود، داشت از کنترل خارج میشد.
اما در آن سوی شهر، در دنیایی دیگر، جایدا و جیمین در امان بودند. جایدا روی کاناپهای چرمی نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و به شعلههای آبیِ یک شومینهی عجیب خیره مانده بود. جیمین بالای سرش ایستاده بود، دستش را روی موهای تیره با رگههای آبیِ جایدا کشید و با لبخندی که بوی پیروزی میداد، گفت:
- «نگران نباش جایدا... هیچکس نمیتونه به ما برسه. نه پلیس، نه هیچکس دیگهای... دنیای ما تازه شروع شده.»
---
**پایان پارت هفتم**
- ۱۶۲
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط