برادر ناتنی

[Step brother]


پارت ۱۴


(خونه غرق در سکوت بود، جز صدایِ خفیفِ برخوردِ قاشق و چنگال‌ها به ظروفِ چینی، هیچ صدایِ دیگه‌ای شنیده نمی‌شد. آقای پارک، با چهره‌ای درهم‌کشیده و خسته، بشقاب‌ها رو روی میز می‌چید. مادر هم، در حالی که دستمال‌ها رو مرتب می‌کرد، انگار حواسش جایِ دیگه‌ای بود. نورِ زرد و گرمِ لوستر بالایِ میز، تضادِ عجیبی با سنگینیِ هوایِ توی اتاق داشت.)
(همون لحظه، صدایِ باز شدنِ درِ ورودی سکوتِ خونه رو شکست. جیمین و ا.ت وارد شدن. اونا هنوز دستایِ همدیگه رو محکم گرفته بودن؛ جوری که انگار اگه رهاش کنن، زمین زیر پاشون خالی میشه.)
(آقای پارک سرش رو بلند کرد. نگاهش اول به دست‌های گره‌خورده‌ی اونا افتاد و بعد به چشم‌هایِ جیمین که حالا برخلافِ همیشه، به جایِ پایین بودن، مستقیماً و با جسارت به پدرش خیره شده بود.)
آقای پارک (با صدایی که سعی می‌کرد آرامشش رو حفظ کنه، اما لرزشِ خفیفی توش بود): اومدید؟ دیر کردید… شام سرد شده.
(جیمین بدونِ اینکه به بشقاب‌ها نگاه کنه، چند قدم جلوتر رفت. ا.ت پشتِ سرش بود و قلبش توی سینه‌ش می‌کوبید. جیمین دستش رو رها نکرد، حتی محکم‌تر فشارش داد.)
جیمین (با صدایی بم و جدی، که تمامِ سالن رو پر کرد): اشتها؟ پدر، فکر نمی‌کنم هیچ‌کدومِ ما امشب اشتها داشته باشیم. مخصوصاً وقتی یه حقیقتِ بزرگ رو گلو‌مون رو فشار میده.
(مادر ناخودآگاه دستش رو روی میز گذاشت تا تعادلش رو حفظ کنه. نگاهِ نگران و ترسیده‌اش بینِ جیمین و ا.ت چرخید. آقای پارک خشکش زد؛ قاشقی که توی دستش بود روی میز افتاد و صدایِ ناهنجاری ایجاد کرد.)
آقای پارک (با تته‌پته): جیمین… داری چی میگی؟ الان وقتِ این حرف‌ها نیست…
جیمین (یک قدم دیگه به سمتِ میز برداشت، حالا فاصله‌اش با پدرش خیلی کم شده بود): اتفاقاً، الان دقیقاً وقتشه. دیگه نمی‌تونیم با این دروغ‌ها سرِ یه میز بشینیم و تظاهر کنیم که همه‌چیز عادیه.
(جیمین حرفش رو زد و سکوتِ سنگینی بینِ اون‌ها برقرار شد. مادر لرزید و آقای پارک سعی کرد نگاهش رو از چشم‌های نافذِ جیمین بدزده.)
جیمین (با صدایِ بم و خش‌دار): چرا سکوت کردید؟ چرا حتی جرات ندارید توی چشم‌هامون نگاه کنید؟ اون رازی که پشتِ این همه سخت‌گیری پنهان کردید… اون شکِ لعنتی‌ای که به ما دارید، ارزشش رو داشت که زندگیِ ما رو تبدیل به جهنم کنید؟

( ا.ت یه قدم میاد جلو. دستِ جیمین رو رها نمی‌کنه، ولی با نگاهی که هم پر از بغضه و هم پر از شجاعت، به پدر و مادرش خیره میشه.)
ا.ت (با صدایی آروم که توی سکوتِ خونه می‌پیچه): ما نمی‌خوایم بجنگیم. ما فقط… ما فقط می‌خوایم بدونیم چرا عشقِ ما باید بهایِ اشتباهاتِ گذشته‌ی شما رو پس بده؟ اگر فکر می‌کنید ما خواهر و برادریم، چرا زودتر نرفتید ثابتش کنید؟ چرا گذاشتید ما اینقدر عذاب بکشیم؟
(اشک توی چشم‌های مادر جمع شد. ا.ت با صدایی که حالا کمی می‌لرزید اما محکم بود، تیرِ خلاص رو زد):
ا.ت: ما اینجا ایستادیم، چون دیگه از “شاید"ها خسته شدیم. یا همین امشب حقیقت رو بهمون بگید، یا اجازه بدید بریم و خودمون این حقیقت رو پیدا کنیم. هر چی که باشه، ما دیگه با ترس زندگی نمی‌کنیم...

ادامه دارد...


[ببخشید که دیر گذاشتم قشنگا،برای اینکه دیر گذاشتم یه پارت دیگه هم الان براتون آپ میکنم❤️✨️]

(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
دیدگاه ها (۲)

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

فاصله یک لبخند تا جنون

ریاکشن پارت ۲

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط