عشقیاگلوله

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²



𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²



ویو میکا_____



چند دقیقه گذشت...
ولی من هنوز توی آغوش جیمین بودم.
دیگه صدای گریه‌م مثل قبل بلند نبود، اما اشک‌هام هنوز بی‌اختیار می‌اومد.
جیمین چیزی نمی‌گفت.

فقط آروم دستش رو روی پشتم می‌کشید.
تا اینکه بالاخره با صدای گرفته گفتم:


میکا: «چرا...؟»

جیمین: «چی چرا؟»


آروم ازش فاصله گرفتم.


میکا: «چرا این کارو کردی؟»

جیمین چیزی نگفت.


میکا: «چرا لیان رو کشتی؟»


نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.


جیمین: «چون داشت بهت آسیب می‌زد.»

میکا: «ولی تو...»


صدام لرزید.


میکا: «تو حتی یه لحظه هم شک نکردی.»

جیمین: «نه.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون نمی‌خواستم دوباره دیر برسم.»


خشکم زد.


میکا: «دوباره؟»


جیمین نگاهش رو ازم گرفت.


جیمین: «بی‌خیالش.»

میکا: «نه.»

این بار محکم‌تر گفتم.


میکا: «دیگه نمی‌تونی هر وقت یه چیزی پرسیدم بگی بی‌خیالش.»


جیمین سکوت کرد.


میکا: «تو از اول منو می‌شناختی.»

جیمین: «آره.»


میکا: «می‌دونستی پلیسم.»

جیمین: «آره.»


میکا: «می‌دونستی پدرم کی بوده.»


جیمین: «آره.»


اشک روی صورتم سر خورد.


میکا: «حتی می‌دونستی قراره چه بلایی سرم بیاد...»


جیمین این بار چیزی نگفت.


میکا: «پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟»


جیمین سرش رو پایین انداخت و چند ثانیه به زمین خیره شد.
بعد دوباره نگاهم کرد.


جیمین: «چون اگه حقیقت رو زودتر
می‌فهمیدی، شاید دیگه کنار من نمی‌موندی.»

میکا: «من باید خودم تصمیم می‌گرفتم.»

جیمین: «می‌دونم.»

میکا: «نه، نمی‌دونی.»


نگاهم رو ازش گرفتم.


میکا: «تو همه‌چیز رو به جای من تصمیم گرفتی.»


جیمین چیزی نگفت.
صدای قدم هایی از دور شنیده شد.
هر دومون به سمت در برگشتیم.
جیمین اخم کرد.

جیمین سریع به سمت در رفت.
اما قبل از اینکه دستگیره رو پایین بیاره، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.
یکی...

دو تا...
بعد چندین قدم پشت سر هم.
جیمین دستش رو روی اسلحه گذاشت.
من هم ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم.


میکا: «جیمین...»


جیمین بدون اینکه برگرده گفت:


جیمین: «پشت سر من بمون.»

میکا: «باز شروع کردی؟»

جیمین: «میکا.»

این بار لحنش جدی‌تر بود.


جیمین: «فقط یک بار به حرفم گوش کن.»

میکا : ایششش...


دستگیره در آرام پایین رفت.
هر دومون ساکت شدیم.
در باز شد...

و مردی که پشت در ایستاده بود، با دیدن جیمین لبخند زد.


..؟..: «بالاخره پیدات کردم، پارک جیمین.»


جیمین اسلحه‌اش رو بالا آورد.


جیمین: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟»


مرد نگاهی به من انداخت.


..؟..: «اومدم چیزی رو که لیان شروع کرد... تموم کنم.»


چشم‌هام گرد شد.
میکا: «چی؟»


مرد لبخند زد.

..؟..: «داستان گودال تازه شروع شده، خانم پارک.»


ادامه دارد.....



لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
دیدگاه ها (۱۳)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶ویو میکا_____فردا شب _...

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۴۳

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

پارت ۱۹۷

جهانی میان بیداری و خواب

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط