{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#شهدا

#شهدا

مأموریت خاص
.
سید داشت برای فرستادن ما به منطقه توضیح می‌داد. اون روز به دلیل خستگی اصلاً به حرف‌های سید گوش نکرده بودم. آماده شدیم که بریم، دیدم اسمم تو لیست نیست. خیلی ترسیده بودم؛ فکر کردم از من ناراحت شده. رفتم بهش گفتم: «سید منو نمی‌فرستی؟»
.
گفت: «واسه شما یه مأموریت خاص در نظر گرفتم.»
گفت: «پس‌فردا یه مأموریت خاص بهتون میدم.»
خیالم راحت شد.
.
دو روز بعد به سید گفتم: «سید جان، مأموریت خاص چی بود؟»
گفت: «خوب استراحت کردی؟»
گفتم: «آره.»
.
گفت: «می دونستم خسته‌ای. اگه بهت می‌گفتم برو بگیر بخواب یا اون روز بهت می‌گفتم چرا حواست نیست؛ ناراحت میشی و دلت می‌شکنه. گفتم این‌جوری بهت بگم تا با خیال راحت استراحت کنی. حالا مأموریت خاص! چند ماهه به خانواده سر نزدی؛ برو سر بزن و بیا.»
.
واقعاً جا خوردم. خیلی مهربان بود. واقعاً با همه دوست بود. هیچ¬وقت تذکر مستقیم نمی‌داد. هر کسی جای سید بود، آن روز دعوایم می‌کرد.
.
.
منبع: ابروباد
شهید مدافع حرم سید مصطفی صدرزاده


|||||||||||||||||||||||| #مسجدنما #مدرسه_نما

سایت مسجد نما:
http://masjednama.ir

مسجدنما در سروش: http://sapp.ir/masjednama_ir

کانال مسجدنما در پیام رسان بله :
https://ble.im/masjednama

مسجدنما در ایتا »
https://eitaa.com/masjednama

مسجدنما در توییتر »
https://twitter.com/masjednama
دیدگاه ها (۱)

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_88سرشو آروم ماساژ دادم که چش...

Part ²⁰ویو لیلیخوابوندمش رو تخت و پتو رو کشیدم روش چند روز ب...

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش دوم_کنار درختی می‌ایستم.ناگهان موجود کوچک سیاهی...

پسر بد (58)

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

ریاکشن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط