{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دختر خاص

رمان دختر خاص
ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگی خوبی از ماشین پیاده شد. بدنش هنوز از دیشب یه کم درد می‌کرد، ولی تهیونگ دستش رو گرفت و کمکش کرد که تعادلش رو حفظ کنه.

رفتند داخل. ات بدون معطلی گفت: «من می‌رم اتاقم، یه زنگ بزنم به مامانم. خبردارش کنم که فردا می‌ریم.»

جیمین سری تکون داد. «برو عزیزم. بعداً بیا پایین، با هم فیلم می‌بینیم.»

ات رفت بالا. در اتاقش رو بست و روی تخت لم داد. گوشی رو برداشت و شماره مامانش رو گرفت. قلبش یه ذره تندتر می‌زد. نه از ترس، از هیجان.

«الو، مامان سلام!»

صدای گرم و شیرین مامانش از اون طرف خط پیچید. «سلام دخترم! خوبی؟ دلم برات تنگ شده عزیزم.»

ات لبخند زد. «خوبم مامانی. دلم برات بیشتر تنگ شده. ببین... می‌خواستم بهت بگم که من و پسرا فردا می‌یایم بوسان.»

مامان یکهو ذوق زده شد. «عه چقدر خوب! بالاخره! دلم می‌خواد ببینمشون. ات، یه چیزی بهت بگم...»

صدای مامان یه کم جدی‌تر شد. ات ابروهاش رو بالا انداخت. «جونم مامان، بگو.»

«جی‌هوپ اومده بود اینجا. چند روز پیش. گفت که عاشقت شده... خیلی جدی هم بود. گفت اشتباه کرده و می‌خواد برگردونت.»

ات یه خندهٔ کوتاه و بامزه کرد. نه از روی تمسخر، از روی این که این ماجرا براش تموم شده بود. «مامان... هوپی اومد بهم اعتراف کرد اون شب تو سئول. ولی بعد که وونی رو دید... عاشقش شد. الآن هم باهاشه.»

مامان یکهو سکوت کرد. بعد با تعجب گفت: «واقعا؟! یعنی همون وونی؟ دوست صمیمیت؟»

«آره مامان. خودش.»

«وای خدای من... یه روزه؟ انقدر سریع؟»

ات خندید. «آره مامانی. یه روزه. دل که بخواد، یه ثانیه هم براش زیاده.»

مامان چند لحظه فکر کرد. بعد گفت: «خب... مهم اینه که تو خوشحالی. حالا مهم نیست جی‌هوپ با کیه. تو سه تا دوست پسر داری که من هنوز ندیدمشون!»

ات غرید. «مامان!»

مامان خندید. «باشه باشه، شوخی کردم. پس فردا می‌این دیگه؟»

«آره مامان جونم. حتماً.»

«باشه پس. خدافظ خوشگل من. دلم برات تنگ شده.»

«خدافظ مامانی. دلم برات بیشتر.»

ات گوشی رو گذاشت. چند لحظه به سقف نگاه کرد و لبخند زد. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت. شاید زیادی خوب.

از اتاق اومد پایین. جیمین روی مبل نشسته بود و قهوه می‌خورد. به محض اینکه ات رو دید، پرسید: «چی شد بیبی؟ با مامانت حرف زدی؟»

ات رفت کنارش نشست. سرش رو گذاشت روی شونه‌ش. «هوم. گفت بیاین. تازه خوشحال هم شد که می‌یایم.»

جونگ‌کوک که از آشپزخانه با یه بشقاب میوه اومده بود، گفت: «خوبه پس. نگران نباش. ما خودمون رو جمع و جور می‌کنیم.»

تهیونگ که تا حالا روی مبل روبرویی نشسته بود و با گوشی ور می‌رفت، بلند شد. «حالا تا فردا دوره. بیاین یه فیلم بذاریم نگاه کنیم. استراحت کنیم.»

رفت سمت تلویزیون بزرگ و وارد یکی از شبکه‌های فیلم شد. یه فیلم اکشن جدید انتخاب کرد. برگشت و بدون معطلی، ات رو از روی شونهٔ جیمین کشید توی بغل خودش.

ات روی بغل تهیونگ نشست، پشتش به سینه‌ش بود. تهیونگ دستهاش رو حلقه کرد دور کمرش و چونه‌اش رو گذاشت روی شونه‌اش.

جونگ‌کوک هم از اون طرف اومد و کنارشون نشست. ات رو یه کم به سمت خودش کشید تا پاهاش روی رونش بیفتد. ات حالا بین دو تاشون بود، لم داده، راحت.

جیمین هم پاهای ات رو برداشت و گذاشت روی پاهای خودش. شروع کرد به ماساژ آروم کف پاهاش.

فیلم شروع شد. صدای انفجار و ماشین و اسلحه گوش می‌داد، ولی ات چیزی از فیلم نمی‌فهمید. فقط گرمای سه بدن دورش رو حس می‌کرد. نفس‌هاش آروم و منظم.
دیدگاه ها (۳)

رمان دختر خاص ات تقریباً خوابش برده بود. چشماش نیمه‌باز بود،...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

dark life = 31

dark life = 30

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

---**ادامه: بغل بابا، پناهگاه دوم**چهار روز از اون ماجرای پر...

رمان تهکوک

Part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط