روانیِمنP5
*فرداساعت۶:۳۰
ویو تهیونگ
از خواب بیدار شدم و مثل همیشه توی سلولم هستم نه روی تختم..چندروز پیش یه دختر رو دیدم..دختر رییس اینجا و بشدت هم زیبا بود..انگار خدا اونو نقاشی کرده بود..انگار فرشته ها خودشون اون رو به زمین آوردن…حتی اگه بال هم دربیاره من تعجب نمیکنم
همونطور که گفتم من اگه عاشق بشم حاضرم تا مرحله ی دزدیدنش هم برم..من به هرچی که بخوام میرسم..
فقط و فقط سعی کردم اونو پارتنر خودم کنمش..و بعد زنم
انگار خودشم از من خوشش میومد
آیشش بیخیال…ولی خیلی خوبه یه چیزی میاره که میخورم اخه اینجا هیچی به خورد آدم نمیدن
اگه هانا نظرش عوض نشه میتونم راحت از اینجا فرار کنم و هانا هم با خودم ببرم و اون چانگ عوضی هم زنده به گورش کنم…شیبال..هنوز نفهمیده من کیهستم
یکم سرم رو گذاشتم زمین رو به دخترکوچولوم فکر کردم
ویو هانا ساعت ۶:۳۵
بیدار شدم و در کمال تعجب زود پاشدم…یعنی بازم بخوابم؟آیشش بیخیال بیارم زود برم
بلند شدم و کار های ضروری رو انجام دادم و یه هودی مشکی با دامن مشکی که رگه های قرمز داشت پوشیدم..خدایی حوصلم نمیشد شلوار بپوشم
ولی عجب پاهایی دارم…یوقت تهیونگ عصبی نشه..نه بابا چیکارم داره
نذاشتم راننده منو ببره و خودم پیاده رفتم..
۲۰ دقیقه بعد
دیگه داشتم میرسیدم که..به به..همینم هم که بود..سوجوا
سوجوا:سلام خوشگلم
هانا:کوفت
سوجوا:عاشق این زدحال زدن هاتم
هانا:هه هه نمک
سوجوا:آیشش چقدر سفتی..چرا بهم برنمیگردی؟من پولدارم و خوشگلم و تازه خیلی خفنم دیگه چی میخوای؟
یهو یاد تهیونگ افتادم…یاد اون همه دلگرمی دادن هاش
{آسمون رو برات به زمین میارم}
{هرکی اذیتت کرد بهم بگو که زبونشو از دهنش بکشم بیرون}
{دخترکوچولوم}
یهو از همه ی فکر ها اومدم بیرون و گفتم
هانا:سوجوا دلم نمیخواد اون ریختتو ببینم..دلم نمیخواد اون صداتو بشنوم..دلم نمیخوام این حرف های دروغات رو بشنوم و بازهم گول بخورم…من یبار وارد عشق دروغین شدم..دیگه دوباره تکرارش نمیکنم…دیگه عاشق یکی میشم که بهم دلگرمی میده،بهم حس آرامش میده،برام هرکاری میکنه
ذهن هانا:مثل تهیونگ
هانا:فهمیدی؟؟؟!!(داد)
سوجوا:باشه..ولی بازم بیخیالت نمیشمم
هانا:آیششش برو گمشو
وارد مدرسه شدم و رفتم داخل کلاس..هیچکس رفیقم نبود جز اون یه نفر..لانیا…به غیر از این یک نفر..بقیه برام قلدری میکنن
تا یک قدم ورداشتم یک سطل آب روم خالی شد..مثل همیشه
نانا:وااا فکر کردم آرایشت پاک میشه زشتی هات معلوم میشه
نائو:ولش کن نانا..زاتی زشته
دیگه مجبورم باهاشون سر کنم
*بعد مدرسه
طبق معمول بعد مدرسه داشتم میرفتم سمت تیمارستان پیش تهیونگ
حس میکنم خیلی پیشش آروم میشم
تهیونگ جوری هست که انگار قبل اینکه به وجود بیاد از من پرسیدم چجوری باشه
ولی بازم میخوای درمورد قضیه ی چانگ شیک ازش بپرسم..کارش خیلی ترسناک بود
*هانا رسیدن به تیمارستان
رسیدم تیمارستان و چانگ شیک رو دیدم..این پسر هنوز با این وضع میاد اینجا؟
نمیدونم چرا ولی یهو خوشحال شدم که اینجوری شده…شاید بخاطر اینه که بهم چشم داشت
منو دید و اومد سمتم
چونکه نمیتونست صحبت کنه روی کاغذ حرف هاشو مینوشت
چانگ:بین تو و تهیونگ رابطه ای هست؟
وقتی اینو خوندم بدنم یخ کرد..بهتره یجوری جمعش کنم
هانا:معلومه که نه…چرا باید با یه روانی باشم
چانگ:اخه حرف های عجیبی میزد
هانا:برام حتی یک درصد هم مهم نیست
چانگ:خیلیه خب
خیلی خسته بودم..از یه طرف نانا و نائو از یه طرفم سوجوا..ولش فردا تهیونگ رو میبینم مگه چی میشه؟
به راننده گفتم برسونتم خونه
*خونه
تا رسیدم با همون لباس هام خوابیدم تااااا شب
۴ساعت بعد
۱۰لایک
۷کامنت
[ببخشید کم بود اخه خیلی خوابم میاد و هر لحظه ممکنه خواب برم]
ویو تهیونگ
از خواب بیدار شدم و مثل همیشه توی سلولم هستم نه روی تختم..چندروز پیش یه دختر رو دیدم..دختر رییس اینجا و بشدت هم زیبا بود..انگار خدا اونو نقاشی کرده بود..انگار فرشته ها خودشون اون رو به زمین آوردن…حتی اگه بال هم دربیاره من تعجب نمیکنم
همونطور که گفتم من اگه عاشق بشم حاضرم تا مرحله ی دزدیدنش هم برم..من به هرچی که بخوام میرسم..
فقط و فقط سعی کردم اونو پارتنر خودم کنمش..و بعد زنم
انگار خودشم از من خوشش میومد
آیشش بیخیال…ولی خیلی خوبه یه چیزی میاره که میخورم اخه اینجا هیچی به خورد آدم نمیدن
اگه هانا نظرش عوض نشه میتونم راحت از اینجا فرار کنم و هانا هم با خودم ببرم و اون چانگ عوضی هم زنده به گورش کنم…شیبال..هنوز نفهمیده من کیهستم
یکم سرم رو گذاشتم زمین رو به دخترکوچولوم فکر کردم
ویو هانا ساعت ۶:۳۵
بیدار شدم و در کمال تعجب زود پاشدم…یعنی بازم بخوابم؟آیشش بیخیال بیارم زود برم
بلند شدم و کار های ضروری رو انجام دادم و یه هودی مشکی با دامن مشکی که رگه های قرمز داشت پوشیدم..خدایی حوصلم نمیشد شلوار بپوشم
ولی عجب پاهایی دارم…یوقت تهیونگ عصبی نشه..نه بابا چیکارم داره
نذاشتم راننده منو ببره و خودم پیاده رفتم..
۲۰ دقیقه بعد
دیگه داشتم میرسیدم که..به به..همینم هم که بود..سوجوا
سوجوا:سلام خوشگلم
هانا:کوفت
سوجوا:عاشق این زدحال زدن هاتم
هانا:هه هه نمک
سوجوا:آیشش چقدر سفتی..چرا بهم برنمیگردی؟من پولدارم و خوشگلم و تازه خیلی خفنم دیگه چی میخوای؟
یهو یاد تهیونگ افتادم…یاد اون همه دلگرمی دادن هاش
{آسمون رو برات به زمین میارم}
{هرکی اذیتت کرد بهم بگو که زبونشو از دهنش بکشم بیرون}
{دخترکوچولوم}
یهو از همه ی فکر ها اومدم بیرون و گفتم
هانا:سوجوا دلم نمیخواد اون ریختتو ببینم..دلم نمیخواد اون صداتو بشنوم..دلم نمیخوام این حرف های دروغات رو بشنوم و بازهم گول بخورم…من یبار وارد عشق دروغین شدم..دیگه دوباره تکرارش نمیکنم…دیگه عاشق یکی میشم که بهم دلگرمی میده،بهم حس آرامش میده،برام هرکاری میکنه
ذهن هانا:مثل تهیونگ
هانا:فهمیدی؟؟؟!!(داد)
سوجوا:باشه..ولی بازم بیخیالت نمیشمم
هانا:آیششش برو گمشو
وارد مدرسه شدم و رفتم داخل کلاس..هیچکس رفیقم نبود جز اون یه نفر..لانیا…به غیر از این یک نفر..بقیه برام قلدری میکنن
تا یک قدم ورداشتم یک سطل آب روم خالی شد..مثل همیشه
نانا:وااا فکر کردم آرایشت پاک میشه زشتی هات معلوم میشه
نائو:ولش کن نانا..زاتی زشته
دیگه مجبورم باهاشون سر کنم
*بعد مدرسه
طبق معمول بعد مدرسه داشتم میرفتم سمت تیمارستان پیش تهیونگ
حس میکنم خیلی پیشش آروم میشم
تهیونگ جوری هست که انگار قبل اینکه به وجود بیاد از من پرسیدم چجوری باشه
ولی بازم میخوای درمورد قضیه ی چانگ شیک ازش بپرسم..کارش خیلی ترسناک بود
*هانا رسیدن به تیمارستان
رسیدم تیمارستان و چانگ شیک رو دیدم..این پسر هنوز با این وضع میاد اینجا؟
نمیدونم چرا ولی یهو خوشحال شدم که اینجوری شده…شاید بخاطر اینه که بهم چشم داشت
منو دید و اومد سمتم
چونکه نمیتونست صحبت کنه روی کاغذ حرف هاشو مینوشت
چانگ:بین تو و تهیونگ رابطه ای هست؟
وقتی اینو خوندم بدنم یخ کرد..بهتره یجوری جمعش کنم
هانا:معلومه که نه…چرا باید با یه روانی باشم
چانگ:اخه حرف های عجیبی میزد
هانا:برام حتی یک درصد هم مهم نیست
چانگ:خیلیه خب
خیلی خسته بودم..از یه طرف نانا و نائو از یه طرفم سوجوا..ولش فردا تهیونگ رو میبینم مگه چی میشه؟
به راننده گفتم برسونتم خونه
*خونه
تا رسیدم با همون لباس هام خوابیدم تااااا شب
۴ساعت بعد
۱۰لایک
۷کامنت
[ببخشید کم بود اخه خیلی خوابم میاد و هر لحظه ممکنه خواب برم]
- ۲۳.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط