{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرار من

۳۸






یهو فکر کردم از معرفی کردن من به خانوادشون خوشش نمیاد ؟؟ یا مثلا براش افت داره من باهاش باشم؟؟

آره دیگه چه دلیلی می‌تونه داشته باشه؟؟
ناخداگاه اخمام رفت توی هم بدون این که دست خودم باشه ازش دلخور شدم..

اون هم که چشمش به من افتاد به وضوع جا خورد با سر علامت داد که چیه؟؟
من هم فقط همون جوری روم رو برگردوندم

به من چه!! خودش به من پیشنهاد داد. من هم چیزی کم کسر نزاشتم
ولی ظاهراً کتی جون میخ ما بوده من هم حواسم نبود.
نگاه دلخورم رو به جنگکوک رو دید




کتی با همون لبخندش غیره منتظره گفت





کتی جون... عروس خانم با پسرم قهره؟؟




منو جنگکوک و جنا با هم غافلگیر شدیم . آخه چشم های هممون گرد شد

جنگکوک بعد از چند لحظه لبخند کج کوله ای زد و گفت




جنگکوک.... این طوری به نظر میاد؟




کتی جون با اطمینان سرش رو تکان داد و پای راستش رو انداخت روی پای چپش





کتی جون ... آره خوب. آخه ظهر هم یوری رفت توی اتاق جنا خوابید . خودم دیدم





حالا من و جنگکوک دهنامون اندازه غار باز مونده بود .
کتی جون که دهنامون رو دید با نمک خندید




کتی جون... من تیز تر از این حرفام. هیچی ازم مخفی نمیمونه. به خصوص اگر درباره پسرم باشه. زود بگید چی شده؟





جنا از اون ور رنگش پریده بود اومد چیزی بگه نزاشتم
حالا که فهمیده بود اگر می‌خواستیم بگیم نه بد تابلو میشد. واسه همین خودم باید دست به کار میشدم.

رفتم توی جلد هری پاتریم سرم رو انداختم پایین . همین طوری به انگشت های کشیدم بازی می‌کردم مظلوم گفتم




یوری... بله کتی جون. با پسرتون قهرم .





کتی جون سریع تحت تاثیر قرار گرفت مهربان گفت




کتی جون.....چرا گلم؟ چیزی شده؟





حالا من توش موندم چی بگم؟؟

یکم من من کردم





یوری.... خب .....خب یک بحث کوچولو بوده. دیگه پیش میاد







بعدشم انگار یک بار دویست کیلویی از روی دوشم برداشته باشن یک نفس عمیق از سر راحتی کشیدم

کتی جون هم انگار قانع شده بود مهربان گفت




کتی جون.... فدای دختر فهمیدم بشم من !
درستش میکنم الان وایسا .





بعد هم همچین چشم غره توپی به جنگکوک بیچاره رفت که من جاش گرخیدم....

دلم براش سوخت........گناه نداره؟؟نخیرم حقشه والا

خبیثم خودتونین



جنگکوک مونده بود چی بگه که جنا به دادش رسید





جنا.... وای مامان این چیز ها بین همه پیش میاد. ناراحتی نداره که.





منم فقط کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد کتی جون این طوری پشتمه......
دیدگاه ها (۹)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

فیک ددی من

پارت چهار سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)یوری: چ....

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط