{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل

جا مانده بود
دیدگاه ها (۳)

بارانمیراث خانوادگی ما بود.کوچک که بودم…از سقف خانه ی ما میچ...

زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.اول؛ مرد فاسدی از ...

میروم تا گذری بر در میخانه کنم.میروم تازه گلو از لب و پیمانه...

من می‌گم بهم نگاه کنتو می‌گی که جون فدا کنمن می‌گم چشمات قشن...

دوش در آیینه  مه  نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز...

افتاده در چشم تو صاف

وقتی لب تو خنده زد

مادرم نیست

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

تک پارتی✨«فقط یک خواب بود»دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.دو ش...

پارت ۱۹۵

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط