Part.5
Part.5
#مرد-من
چند دقیقه گذشت. لیانا لیوان چای رو توی دستش میچرخوند و به شعلهها نگاه میکرد. پیتر کنارش نشسته بود و با چوب کوچیکی توی خاک خط میکشید.
لیانا: «چرا اومدی؟»
پیتر: «یعنی چی؟»
لیانا: «گفتی دلم نیومد تنهات بذارم... ولی همهی دوستات اونجان، موسیقی، شلوغی...»
پیتر شونه بالا انداخت: «اونجا هم هستم، ولی اینجا آرومتره.»
لیانا: «آرومتر یا قشنگتر؟»
پیتر نگاهش کرد و یه لبخند کوچیک زد، ولی چیزی نگفت. برگشت به خطکشیدن توی خاک.
لیانا با انگشت اشاره کرد: «این چیه میکشی؟»
پیتر: «هیچی... یه طرح احمقانه.»
لیانا خم شد نگاه کنه: «نه... قشنگه. شبیه یه ستارهست.»
پیتر: «شاید ستاره باشه.»
لیانا: «برای چی؟»
پیتر مکث کرد و بعد گفت: «نمیدونم... شاید برای اینکه یه چیزی باشه که بالا نگاهش کنی.»
لیانا لبخند زد و نگاهش رو به آسمون برد: «پس این ستاره مال منه؟»
پیتر با خنده: «مال تو... ولی اگه بارون بیاد، پاک میشه.»
لیانا: «پس باید زود حفظش کنم.»
پیتر: «حفظ کردی؟»
لیانا با شیطنت: «شاید.»
سکوت. ولی سکوتِ قشنگ.
لیانا یهو پرسید: «پیتر... اگه من نبودم، بازم میاومدی اینجا؟»
پیتر چوب رو زمین گذاشت و به آتیش خیره شد. چند ثانیه فکر کرد.
پیتر: «راستش... نمیدونم.»
لیانا: «آره؟»
پیتر: «آره... ولی تو هستی، پس این سوال بیمعناس.»
لیانا سرش رو خم کرد که لبخندش رو پنهان کنه.
باد وزید و شعلهها رقصیدن. لیانا کت پیتر رو محکمتر دور خودش کشید.
پیتر با گوشهی چشم نگاهش کرد و گفت: «سردته؟»
لیانا: «نه... گرممه.»
پیتر: «پس چرا کت من رو داری؟»
لیانا: «چون مال توست دیگه... مال خودم نیست.»
هر دو خندیدن. خندهای که تهش یه چیز دیگه بود.
یکی از دوستای پیتر از دور داد زد: «پیتر! بیا دیگه، آهنگ قشنگه!»
پیتر دستش رو بلند کرد و گفت: «میام.»
اما تکون نخورد.
لیانا: «نمیری؟»
پیتر: «میرم... ولی نه الان.»
لیانا با خنده: «کی پس؟»
پیتر نگاهش کرد و آروم گفت: «نمیدونم... شاید وقتی ستارهها خاموش بشن.»
لیانا نگاهش رو به آسمون دوخت و با لبخندی که توی صداش بود گفت: «پس تا صبح موندی.»
پیتر: «به نظرت مشکلی داره؟»
لیانا: «نه... اصلاً.»
هر دو به آتیش خیره شدن. هیچکس حرفی نزد. ولی لبخند روی لباشون نشسته بود.
ادامه دارد...
#مرد-من
چند دقیقه گذشت. لیانا لیوان چای رو توی دستش میچرخوند و به شعلهها نگاه میکرد. پیتر کنارش نشسته بود و با چوب کوچیکی توی خاک خط میکشید.
لیانا: «چرا اومدی؟»
پیتر: «یعنی چی؟»
لیانا: «گفتی دلم نیومد تنهات بذارم... ولی همهی دوستات اونجان، موسیقی، شلوغی...»
پیتر شونه بالا انداخت: «اونجا هم هستم، ولی اینجا آرومتره.»
لیانا: «آرومتر یا قشنگتر؟»
پیتر نگاهش کرد و یه لبخند کوچیک زد، ولی چیزی نگفت. برگشت به خطکشیدن توی خاک.
لیانا با انگشت اشاره کرد: «این چیه میکشی؟»
پیتر: «هیچی... یه طرح احمقانه.»
لیانا خم شد نگاه کنه: «نه... قشنگه. شبیه یه ستارهست.»
پیتر: «شاید ستاره باشه.»
لیانا: «برای چی؟»
پیتر مکث کرد و بعد گفت: «نمیدونم... شاید برای اینکه یه چیزی باشه که بالا نگاهش کنی.»
لیانا لبخند زد و نگاهش رو به آسمون برد: «پس این ستاره مال منه؟»
پیتر با خنده: «مال تو... ولی اگه بارون بیاد، پاک میشه.»
لیانا: «پس باید زود حفظش کنم.»
پیتر: «حفظ کردی؟»
لیانا با شیطنت: «شاید.»
سکوت. ولی سکوتِ قشنگ.
لیانا یهو پرسید: «پیتر... اگه من نبودم، بازم میاومدی اینجا؟»
پیتر چوب رو زمین گذاشت و به آتیش خیره شد. چند ثانیه فکر کرد.
پیتر: «راستش... نمیدونم.»
لیانا: «آره؟»
پیتر: «آره... ولی تو هستی، پس این سوال بیمعناس.»
لیانا سرش رو خم کرد که لبخندش رو پنهان کنه.
باد وزید و شعلهها رقصیدن. لیانا کت پیتر رو محکمتر دور خودش کشید.
پیتر با گوشهی چشم نگاهش کرد و گفت: «سردته؟»
لیانا: «نه... گرممه.»
پیتر: «پس چرا کت من رو داری؟»
لیانا: «چون مال توست دیگه... مال خودم نیست.»
هر دو خندیدن. خندهای که تهش یه چیز دیگه بود.
یکی از دوستای پیتر از دور داد زد: «پیتر! بیا دیگه، آهنگ قشنگه!»
پیتر دستش رو بلند کرد و گفت: «میام.»
اما تکون نخورد.
لیانا: «نمیری؟»
پیتر: «میرم... ولی نه الان.»
لیانا با خنده: «کی پس؟»
پیتر نگاهش کرد و آروم گفت: «نمیدونم... شاید وقتی ستارهها خاموش بشن.»
لیانا نگاهش رو به آسمون دوخت و با لبخندی که توی صداش بود گفت: «پس تا صبح موندی.»
پیتر: «به نظرت مشکلی داره؟»
لیانا: «نه... اصلاً.»
هر دو به آتیش خیره شدن. هیچکس حرفی نزد. ولی لبخند روی لباشون نشسته بود.
ادامه دارد...
- ۸۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط