افتاده در چشم تو صاف
وقتی لبِ تو خنده زد، شب از نفس افتاده بود
یک پنجره در خانهام رو به تو وا مانده بود
شاید دلیلِ بودن و پایانِ من تنها تویی
تنها نگاهت بود و من، هر دو به هم دل داده بود
من عاشقِ چشمت شدم چیزی شبیهِ اعتراف
چیزی که میترسد از آن حتی زبانِ هر خلاف
دیگر نمیپرسم چرا دیگر نمیجویم دلیل
وقتی جواب پرسشم افتاده در چشم تو صاف
رفتی صدایِ خنده ات در استخوانم خانه کرد
یک شهرِ خاموش از درونم رفت و بیرون لانه کرد
من پیش از این چیزی شبیهِ زندگی بودم فقط
تو آمدی و زندگی با خود مرا بیگانه کرد
شاعر محمد خوش بین
#دکلمه
#شعر
#شاعر
#عاشقانه
یک پنجره در خانهام رو به تو وا مانده بود
شاید دلیلِ بودن و پایانِ من تنها تویی
تنها نگاهت بود و من، هر دو به هم دل داده بود
من عاشقِ چشمت شدم چیزی شبیهِ اعتراف
چیزی که میترسد از آن حتی زبانِ هر خلاف
دیگر نمیپرسم چرا دیگر نمیجویم دلیل
وقتی جواب پرسشم افتاده در چشم تو صاف
رفتی صدایِ خنده ات در استخوانم خانه کرد
یک شهرِ خاموش از درونم رفت و بیرون لانه کرد
من پیش از این چیزی شبیهِ زندگی بودم فقط
تو آمدی و زندگی با خود مرا بیگانه کرد
شاعر محمد خوش بین
#دکلمه
#شعر
#شاعر
#عاشقانه
- ۵۷۳
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط