{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم 

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم 
مسافر خانه های شهر را پایانه می بینم

شبی که گیسویت رنگ شراب کهنه می گیرد
به هر مسجد که دقت می کنم میخانه می بینم

اگر کاسه ، اگر فنجان ، اگر کوزه ، اگر لیوان
تمام ظرف های خانه را پیمانه می بینم

چنان از عشق مایوسم ، چنان درگیر کابوسم 
که حتی عشق های ساده را افسانه می بینم

من آن شاهین دلتنگم ، که از سرما و تنهایی
کلاه پشمی صیاد را هم لانه می بینم

من ِ دیوانه را یک شهر پند عقل داد اما
اگر عاقل شوم یک شهر را دیوانه می بینم

من ِ مرداب تنها بعد عمری منتظر بودن 
تو را باید ببینم ماه من ، اما نمی بینم
دیدگاه ها (۳)

اجازه هست به لوح دلت قلم بزنم برای یکدفه حرف از ته دلم بزنما...

با تواَم عشق قسم خورده ی پنهانی ِمنبا تواَم بی خبر از حال و ...

قهوه ست چشمهای تو، خوابم نمی بَرَد!هی قهوه میدهی تو وُ دل قه...

دستم به ارتفاع غمت کاش میرسید در نیمه های راه ولی نردبان شکس...

باران که می آید دلم در خانه میگیرداز من سراغ عشق را دیوانه م...

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم مسافر خانه های شهر ...

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم مسافر خانه های شهر ...

چنان امشب غریبم ، دام ها را دانه می بینم مسافر خانه های شهر ...

چنان امشب غريبم ، دام ها را دانه مي بينم مسافر خانه هاي شهر ...

چنان از عشق مایوسم, چنان درگیر کابوسم که حتی عشق های ساده را...

لابلای دفترم افسانه را گم کرده امشمع سوزانم ولی پروانه را گم...

لابلای دفترم افسانه را گم کرده امشمع سوزانم ولی پروانه را گم...

میگن دنیا دو روزه ولی... عاشق که باشی ابد و یه روزه

لابلای دفترم افسانه را گم کرده امشمع سوزانم ولی پروانه را گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط