خب اینم قسمت جدید حتما نظر بدید بای
قسمت ۳۰ – پیمان ابدی
(فلشبک: دنیای انسانها، بلافاصله پس از آزادی یولی)
هوای خاکستری شهر مثل کابوس بیپایان روی سر جین سایه انداخته بود. قدمهایش سنگین بود، مثل اینکه هر قدم او را به اعماق جهنمی دیگر میکشاند. میان دود و تاریکی خیابان، ناگهان مهی سیاه ظاهر شد؛ مهی که مثل مار پیچخورده، از زمین بالا آمد. در دل آن مه، تنها یک چشم میدرخشید: سرخ و سوزان.
با صدایی خشک و چندلایه، شیطان ابدیت گفت:
«خب نقشه بعدی چیه؟ چرا اینقدر کند پیش میری؟ اگه خودتو بکشی، قول میدم چنان قدرتی بهت بدم که وقتی رسیدی جهنم، بتونی با یه لبخند فتحش کنی.»
جین بیتفاوت گفت:
«صبر داشته باش. این تو قرارداد نبود.»
شیطان ابدیت خندید. صدایش مثل فریادهای یک قبرستان فراموششده در شب بود:
«فراموش نکن، من سرِ بچههای خدا رو میخوام… هر هشتتاشونو.»
جین با اخم گفت:
«لازم نیست هر روز یادم بندازی. گمشو… بزار چند دقیقه نفس بکشم.»
اما شیطان ابدیت نزدیکتر شد. صدایش حالا درون سر جین میپیچید:
«نمیتونم. باید بریم سر کار. خیلی از شیاطین دنبال راهی برای ورود به دنیای انسانها هستن. و تو اون دروازهای.»
جین زیر لب غر زد:
«باشه… فقط زود تمومش کنیم. بعدِ مزخرف تو خستهکنندهست.»
شیطان ابدیت گفت:
«هی! اون بُعد رو با هنر خودم ساختم. با دانش دنیاهای موازی، طراحیش کردم.»
جین پوزخند زد:
«آره… لابد اون موش مردهای که به دیوار چسبوندی هم جزو هنرت حساب میشه؟»
شیطان ابدیت لحظهای سکوت کرد. سکوتی عجیب… خطرناک.
جین پرتال کوچکی با انگشت باز کرد. از دل آن، بعدی دیگر نمایان شد… کویری بیکران، مثل کویر لوت، با آسمانی سیاه و ماهی خونین که در دل شب میدرخشید. در میانهی آن سرزمین خشک، قلعهای باشکوه و برافراشته بود. از دور مثل بنایی متروکه، اما نزدیکتر که میشدی، صدای زمزمهی ارواح، نفسهای شیاطین و طنین فریادهای معاملهگران شنیده میشد.
جین آهی کشید و قدم به آنجا گذاشت.
با خستگی، وظیفهاش را انجام داد. ارواح گمشدهای که میخواستند با شیاطین معامله کنند، یکییکی جذب شدند. برخی در ازای قدرت، برخی در ازای انتقام… و برخی فقط برای اینکه دیگر درد نکشند.
وقتی کارش تمام شد، جین نفسزنان روی لبهی پرتگاهی در آن بعد ایستاد.
شیطان ابدیت گفت:
«قدرتت حالا بیشتره… میتونی از من بیشتر بکشی.»
سکوت.
شیطان ابدیت ادامه داد:
«اما یه روزی بهم خیانت میکنی، جین. اون روز که برسه… یادت باشه، Roo دنبال تو میافته.»
جین برای لحظهای سرش را پایین انداخت. نگاهش به دستان خودش افتاد… همان دستانی که اکنون رنگ تاریکی را به خود گرفته بودند.
پچپچ کرد:
«لعنت به این قرارداد...»
(ادامه دارد...)
(فلشبک: دنیای انسانها، بلافاصله پس از آزادی یولی)
هوای خاکستری شهر مثل کابوس بیپایان روی سر جین سایه انداخته بود. قدمهایش سنگین بود، مثل اینکه هر قدم او را به اعماق جهنمی دیگر میکشاند. میان دود و تاریکی خیابان، ناگهان مهی سیاه ظاهر شد؛ مهی که مثل مار پیچخورده، از زمین بالا آمد. در دل آن مه، تنها یک چشم میدرخشید: سرخ و سوزان.
با صدایی خشک و چندلایه، شیطان ابدیت گفت:
«خب نقشه بعدی چیه؟ چرا اینقدر کند پیش میری؟ اگه خودتو بکشی، قول میدم چنان قدرتی بهت بدم که وقتی رسیدی جهنم، بتونی با یه لبخند فتحش کنی.»
جین بیتفاوت گفت:
«صبر داشته باش. این تو قرارداد نبود.»
شیطان ابدیت خندید. صدایش مثل فریادهای یک قبرستان فراموششده در شب بود:
«فراموش نکن، من سرِ بچههای خدا رو میخوام… هر هشتتاشونو.»
جین با اخم گفت:
«لازم نیست هر روز یادم بندازی. گمشو… بزار چند دقیقه نفس بکشم.»
اما شیطان ابدیت نزدیکتر شد. صدایش حالا درون سر جین میپیچید:
«نمیتونم. باید بریم سر کار. خیلی از شیاطین دنبال راهی برای ورود به دنیای انسانها هستن. و تو اون دروازهای.»
جین زیر لب غر زد:
«باشه… فقط زود تمومش کنیم. بعدِ مزخرف تو خستهکنندهست.»
شیطان ابدیت گفت:
«هی! اون بُعد رو با هنر خودم ساختم. با دانش دنیاهای موازی، طراحیش کردم.»
جین پوزخند زد:
«آره… لابد اون موش مردهای که به دیوار چسبوندی هم جزو هنرت حساب میشه؟»
شیطان ابدیت لحظهای سکوت کرد. سکوتی عجیب… خطرناک.
جین پرتال کوچکی با انگشت باز کرد. از دل آن، بعدی دیگر نمایان شد… کویری بیکران، مثل کویر لوت، با آسمانی سیاه و ماهی خونین که در دل شب میدرخشید. در میانهی آن سرزمین خشک، قلعهای باشکوه و برافراشته بود. از دور مثل بنایی متروکه، اما نزدیکتر که میشدی، صدای زمزمهی ارواح، نفسهای شیاطین و طنین فریادهای معاملهگران شنیده میشد.
جین آهی کشید و قدم به آنجا گذاشت.
با خستگی، وظیفهاش را انجام داد. ارواح گمشدهای که میخواستند با شیاطین معامله کنند، یکییکی جذب شدند. برخی در ازای قدرت، برخی در ازای انتقام… و برخی فقط برای اینکه دیگر درد نکشند.
وقتی کارش تمام شد، جین نفسزنان روی لبهی پرتگاهی در آن بعد ایستاد.
شیطان ابدیت گفت:
«قدرتت حالا بیشتره… میتونی از من بیشتر بکشی.»
سکوت.
شیطان ابدیت ادامه داد:
«اما یه روزی بهم خیانت میکنی، جین. اون روز که برسه… یادت باشه، Roo دنبال تو میافته.»
جین برای لحظهای سرش را پایین انداخت. نگاهش به دستان خودش افتاد… همان دستانی که اکنون رنگ تاریکی را به خود گرفته بودند.
پچپچ کرد:
«لعنت به این قرارداد...»
(ادامه دارد...)
- ۹.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط