{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**پارت ۸**

**پارت ۸**

صدای برخورد بدنت با تشکِ نرمِ تختِ اتاق امن، تنها چیزی بود که در سکوت سنگین اتاق شنیده می‌شد. جونگکوک تو رو با خشونت اما با یک نوع مالکیتِ افراطی روی تخت رها کرد. نفس‌های سنگینش مثل صدای رعد در اتاق می‌پیچید.

اون از تو فاصله نگرفت. حتی وقتی در رو پشت سرش بست، بدنش هنوز در حالت آماده‌باشِ جنگی بود. اون زیر لب کلماتی رو زمزمه می‌کرد که از شدت خشم، انگار از ته چاه می‌اومد. با یک حرکت سریع، از جلیقه‌ی ضدگلوله و اسلحه‌اش جدا شد و با خشمی که کنترل‌ناپذیر بود، یک وسیله‌ی چرمی رو از روی میز کنار تخت برداشت.

تو که از شدت ترس و شوک، بدنت نمی‌تونست تکون بخوره، فقط می‌تونستی به چشم‌های براق و وحشی اون خیره بشی. جونگکوک با قدم‌های آرام اما تهدیدآمیز به سمتت اومد و روی لبه‌ی تخت نشست. سایه‌ی بزرگش روی تو افتاد و تو رو توی تاریکیِ خودش غرق کرد.

دستش رو بالا آورد، انگشت‌های خونی و لرزانش رو روی گونه‌ی تو کشید و با صدایی که حالا به یک پچ‌پچِ مرگبار تبدیل شده بود، گفت:
- «فکر کردی اون‌ها فقط می‌خواستن تو رو ببرن؟ اونا می‌خواستن از تو به عنوان طعمه استفاده کنن تا من رو به زانو دربیارن... و تو، با اون حرکت احمقانه‌ات، دقیقاً همون کاری رو کردی که اونا می‌خواستن!»

اون ناگهان چانه‌ات رو بین انگشت‌هاش گرفت و صورتت رو بالا آورد تا مجبور بشی مستقیماً به چشم‌های تاریکش نگاه کنی:
- «حالا باید یاد بگیری چطور بر اثرِ اون اشتباه، جریمه بشی. از این به بعد، تو دیگه فقط یک دختر ساده نیستی الِنا... تو جزیی از این جنگی. و اگه یه بار دیگه بخوای بدون اجازه من، حتی یک قدم از محدوده من فراتر بری، اون‌وقت دیگه با این زخم‌های کوچیک روی صورتت کار تموم نمی‌شه...»

او با نگاهی که ترکیبی از جنون، مالکیت و یک عشقِ مسموم بود، به تو خیره شد. انگار می‌خواست با نگاهش تمامِ اراده‌ی تو رو از بین ببره. در حالی که تو از ترس و هیجانِ همزمان، نفست بند اومده بود، جونگکوک آروم‌تر شد، اما اون نگاهِ سرد و سلطه‌جو رو از روی صورتت برنداشت.

او پشتمون رو به دیوار کرد و با لحنی که دستور بود، نه پیشنهاد:
- «بمون اینجا. از این لحظه به بعد، تو اسیرِ منی. اسیرِ منی که هم می‌خوام ازت محافظت کنم و هم می‌خوام تو رو به خاطر لجبازی‌هات تنبیه کنم.»

---

دارم میرم مدرسه😭😭🥀
دیدگاه ها (۲)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

پارت ۴۰

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

سناریو : وسوسه ی دارچینی

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط