چشم های باز پلک های بسته

#قسمت‌صد‌سی‌و‌چهارم

بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش: «... من دوستی دارم؛ که در واقع نامزدمه و قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. من خیلی دوستش دارم؛ خیلی‌خیلی زیاد. اما اون لاییکه. به همین دلیل، من براش شرط گذاشته‌م. گفته‌م که باید به خدا معتقد باشه. من دوست دارم برم کلیسا و دعا کنم. دوست دارم به بچه‌هام یاد بدم که چطور باید از خدا اطاعت کنن.


گاهی حس می‌کنی خدا را...
کسی به تو نگفته اون هست...
او اما تو را دوست دارد...
می‌خواهد نزدیکش باشی...
بنابراین آدم‌هایی را در زندگی‌ات قرار می‌دهد...
تا تو را به او نزدیک کنند...

✍🏻ا.م

#کتابخوانی
#زندگی_مثبت_کتاب_خوانی
#چشم‌های‌باز_پلک‌های‌بسته

#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سروش، بله، گپ، روبیکا، آی گپ، آپارات، هورسا، پاتوق، ویسگون، باهم، نزدیکا، تلگرام، اینستاگرام و توییتر با 👈👇👈👇👈👇

🆔 @basaerehoseiniyeh
دیدگاه ها (۰)

لایک و بازنشر مهربونا فراموش نشه

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

پارت پنجنامجون جوابی نداد و از ماشین پیاده شد یوری: نامجون ب...

~🐱🇯🇵 آپدیت | به نظر میاد یونگی‌مون تو ژاپن حسابی داره بهش خو...

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

واقعا از اینکه دوستی مثل تو دارم روزی هزار بار خداروشکر میکن...

#سناریو_استری_کیدزاسمت تو گوشیشون چی سیوه(به عنوان دوست دختر...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط