خواندنی و قابل تأمل!

ادامه...یزید نگاهی به اسیران افکند. از علی بن حسین (ع) پرسید: جوان! نامت چیست؟ گفت: علی بن حسین. یزید گفت: ای علی. پدر تو خویشاوندی‌ اش را با من قطع کرد. حق مرا انکار نمود و بر سر قدرت و سلطنت با من منازعه کرد. خداوند با او چنین رفتار کرد که دیدی.

علی بن حسین (ع) این آیه را تلاوت کرد که: «ما اَصابَکُم مِن مُصیبَهٍ فِی الاَرضِ وَلا فی اَنفُسِکُم اِلافی کِتابٍ مِن قَبلُ اَن نَبرَأها اِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسیر» هیچ مصیبتی به مال یا جانتان نرسد، مگر پیش از آن‌ که آن را بیافرینیم، در کتابی نوشته شده است و این بر خدا آسان است.

یزید به پسرش خالد اشاره کرد که به علی بن حسین (ع) پاسخ دهد. می‌ خواست نشان دهد پسر او از پسر حسین (ع) چیزی کم نمی ‌آورد. خالد مات و ساکت ماند. نگاه ها به طرف او بود که با بهت و بلاهت درمانده بود.

یزید خودش این آیه را تلاوت کرد که «وَما اَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ اَیدیکُمْ وَ یَعْفُو عَنْ کَثیرٍ»، اگر شما را مصیبتی رسد، به خاطر کارهایی است که می کنید و خدا بسیاری از گناهان را عفو می‌کند.

امام سجاد (ع) گفت: وای بر تو ای یزید. اگر می ‌دانستی که چه کرده ‌ای و درباره پدر و خاندان و برادر و عموهای من چه جنایت ‌هایی را مرتکب شده ‌ای، اگر می‌ دانستی، به کوهستان‌ ها می‌ گریختی و بر خاک و خاکستر می‌ نشستی و به مصیبت و ماتم فرا می‌ خواندی!

آیا باید سر حسین (ع)، پسر علی (ع) و فاطمه (س)، که امانت رسول خدا بود، در جلو دروازه شهر شما نصب شود؟ ای یزید! روز قیامت وقتی مردم به پا خیزند، تو را به خواری و پشیمانی بشارت می ‌دهم. یزید پاسخی نداشت؛ سرافکنده و خوار و درمانده شده بود و
دوباره با عصایش شروع کرد به ضربه زدن به چهره ی امام حسین (ع).

اگر کار به همین جا پایان می‌ یافت، او برنده بازی بود. اما زینب نگذاشت یزید، شهد این پیروزی را بمکد، آن‌ چه را مایه شیرینی کام خود می‌ دانست در دهانش تلخ‌ تر از شرنگ ساخت.

حضرت زینب سلام الله در سخنانی کوتاه به مجلسیان فهماند چه کسی بر آنان حکومت می ‌کند، و به نام که حکومت می ‌کند و اینان که زنجیر به گردن نهاده پیش تخت او ایستاده‌ اند چه کسانند!

آن حضرت فرمود:پایان کسانی که بدی کردند، بدتر (دوزخ) بود. چه آنان آیت‌ های خدا را دروغ خواندند و بدان فسوس کردند.

یزید! پنداری اکنون که زمین و آسمان بر ما تنگ است، و چون اسیران شهر به شهرمان می‌ برند، در پیشگاه خدا ما را ننگ است؟ و تو را بزرگواری است و آن‌ چه کردی نشانه سالاری؟ به خود می ‌بالی و از کرده خویش خوشحالی که جهان تو را به کام است و کارهایت به نظام؟

نه چنین است. این شادی تو را عزاست و این مهلت برای تو بلاست و این گفته خدا است: «آنان که به دین الهی خیانت کردند می ‌پندارند، مهلتی که بدان ها می‌ دهیم برایشان خوبست، همانا مهلتشان می ‌دهم تا بر گناهان بیفزایند و برایشان عذابی دردناکست.»

_ای هر چه خائن و ساکت!بهراسید!
ان شاءالله ظهور منجی و امام ما نزدیک است!
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خیلی ها فهمیدن. خیلی ها بیدارشدن....اما بعد رفتن....

مختارنامه

⛔️ رهبر ما هم می‌توانست مثل حاکمان کشورهای عربی با آمریکا کن...

شب اول قبر به فریادت برسه بنویس یاحسین(به یاد آور) روزی را ک...

#شب_جمعه و #قرار_با_ارباب آفرینش ز غبار قدم توست حسینآسمان س...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

🔴 حزام الاسد خطاب به بن‌سلمان؛ اجداد تو راه حجاج را می‌بستند...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

خیلی‌ها میگن: «من از خونه فاتحه می‌فرستم، مگه چه فرقی می‌کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط