خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

وقتی برادر، خودش را غلام می‌داند

بسم الله الرحمن الرحیم

تا اینجا از یاران امام حسین (ع) گفتیم. از پیرمردان و جوانان، از تازه‌مسلمان و غلام، از آن که از دشمن برگشت و آن که تا آخرین نفس ماند. اما حالا باید از کسی بگوییم که فرق می‌کرد. او نه فقط یک یار، که برادر بود. برادری که می‌توانست ادعا کند، اما نکرد. می‌توانست جلوتر از امام راه برود، اما همیشه عقب‌تر ایستاد.

عباس بن علی (ع). علمدار. سقای تشنه‌لبان. کسی که وفاداری را نه فقط با شمشیر، که با ادب معنا کرد.

چرا عباس فرق می‌کند؟

عباس، پسر امیرالمؤمنین علی (ع) بود. برادر امام حسین (ع). از همان خاندانی که شجاعت در خونشان جاری بود. اما چیزی در عباس بود که حتی در میان آن همه یار وفادار، او را جدا می‌کرد: او خودش را «غلام» امام حسین (ع) می‌دید، نه «برادر».

تمام عمر، هرگز امام حسین (ع) را با «برادرم» صدا نزد. همیشه می‌گفت: «یا سیّدی»، «یا مولای»، «ای آقای من». در خانه امیرالمؤمنین علی (ع) بزرگ شده بود. ادب را از پدری آموخته بود که خودش عبد خدا بود. حضرت عباس (ع) فهمیده بود که برادریِ نسبی، ارزشی ندارد اگر برادریِ ایمانی همراهش نباشد.

شب عاشورا، وقتی امام حسین (ع) فرمود: «بروید»، حضرت عباس (ع) سکوت کرد. او نیازی نداشت سخنرانی کند. او نیازی نداشت قسم بخورد. بودنش، سکوتش، نگاهش، خودش همه حرف‌ها بود. امام حسین (ع) که نگاهش به حضرت عباس (ع) افتاد، دیگر چیزی نپرسید. این نگاه، برای یک عمر وفاداری کافی بود.

سه صحنه از ادب حضرت عباس (ع)

صحنه اول: امان‌نامه.

شمر، فرمانده دشمن، آمد نزدیک خیمه‌ها و فریاد زد: «عباس کجاست؟ من امان‌نامه آورده‌ام برایش. شما که با ما نسبت دارید، چرا خودتان را به کشتن می‌دهید؟»

حضرت عباس (ع) شنید. خشمگین شد. اما سکوت کرد. چرا؟ چون منتظر بود امام حسین (ع) چه می‌گوید. امام حسین (ع) فرمود: «جوابش را بده، هرچند فاسق است.» حضرت عباس (ع) آمد بیرون و گفت: «دستت بریده باد. ما امان می‌خواهیم و تو امان‌نامه برای ما آورده‌ای؟ ما در امان حسینیم. برو گم شو.»

امان‌نامه را پاره کرد. اما پیش از آن، از امام حسین (ع) اجازه گرفته بود. این است ادب در اوج خشم.

صحنه دوم: تشنگی.

سوم محرّم. آب را بر اهل بیت بستند. تشنگی در خیمه‌ها پیچید. بچه‌ها بی‌تاب شده بودند. حضرت عباس (ع) از امام حسین (ع) اجازه خواست تا برایشان آب بیاورد. با سی سوار و بیست پیاده، شبانه به سوی شریعه فرات حرکت کردند.

نافع بن هلال علم را برداشت. به فرات رسیدند. نگهبانان را پراکندند. مشک‌ها را پر کردند. حضرت عباس (ع) ایستاده بود و نگاه می‌کرد. آب، خنک و زلال، زیر پایش جاری بود. دستش را در آب فرو برد. نگاهش به آب بود. نگاهش به خیمه‌ها بود. نگاهش به لب‌های خشکیده خواهرزاده‌هایش بود. دستش را از آب بیرون کشید. آب را روی آب ریخت. گفت: «یا نَفْسُ! هَلْ بَعدَ الحُسَینِ تَکونینَ حَیَّة؟» (ای نفس! بعد از حسین، زنده ماندن چه معنی دارد؟)

مشک‌ها را بست و برگشت. لب تشنه، از فرات برگشت. این، حضرت عباس (ع) بود.

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda

#خسف #حضرت_عباس #علمدار_کربلا #ادب_و_قدرت #وفاداری #عاشورا #کربلا #قرارگاه_بصیرت
دیدگاه ها (۰)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

🖤 امام حسن عسکری علیه‌السلام و برادران امام...💬 حضرت آیت‌الل...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

� تا حالا به تشنگی علی‌اصغر (ع) از نگاه علم پزشکی فکر کردی؟🥀...

حجت‌الاسلام والمسلمین رفیعی: تعصب و لجاجت می‌تواند مانع پذیرش حق شود

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط