{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی
آنکه با جان و دلش مشق الف داد شدی
.
گاه بر خاک زدم چنگ و گهی آتش و آب
تو فقط دست موافق جهت باد شدی
.
تب مرداد,سرم,گاه تنم سردی دی
تو بهاران زده و موسم خرداد شدی
.
گرچه من یک زن و لیلای درونم در بند
تو به تلبیس جنون از قفس آزاد شدی
.
چو زلیخا بدرم پیرهن عشق که تو
یوسف قصه که در چاه برافتاد شدی
.
تیشه در دستم و در عمر به ظاهر شیرین
کوه,من کندم و تو سمبل فرهاد شدی.....
دیدگاه ها (۷)

بگذار ، از یک بغض و یک تکـــرار بنویسماز اشک ... روی دسته ی ...

در فِــراقت چـون همیشه خیسِ باران گشته امراحتـــی گم کـــرده...

کمی آلوده بر بغضم، کمی سرگرم طوفانمکمی ابری، کمی تا قسمتی دل...

خواب دیدم که در آغوشِ منی، باور کنمست و دیوانه و مدهوشِ منی،...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدیآنکه با جان و دلش مشق الف داد...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدیآنکه با جان و دلش مشق الف داد...

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط