{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#شهید_زرین تعریف می‌کند که رسیدم به تپه‌ای که برادر خسروی

#شهید_زرین تعریف می‌کند که رسیدم به تپه‌ای که برادر خسروی فرمانده گردان امیرالمومنین فتح کرده بودند، می‌دانستم که الان راه نفوذ دشمن کجا می‌تواند باشد.
چهار تیربار وحشیانه روی تپه کار می‌کردند می‌دانیم که یک تیربار می‌تواند یک گردان را نابود کند، به لطف خدا توانستم هر چهار تیربار را خاموش کنم، بعد از آن رفتم کنار تپه نشستم تا دشمن تپه را محاصره نکند.
نشسته بودم تا خستگی در کنم چون 90 کیلومتر کوه‌ها را تاب خورده بودم و پا‌هایم درد گرفته بود، حدسم درست بود، دیدم دشمن دارد از دور تپه نفوذ می‌کند و من هیچ جایی را نداشتم کمین کنم بی‌سیم هم نداشتم که با برادر خسروی تماس بگیرم تک و تنها بودم فقط دو نارنجک داشتم
توسل به آیاتی که 17 بعثی را به درک واصل کرد
نشستم و دو آیه «وجعلنا» و «و ما رمیت اذ رمیت» را خواندم و چون خیلی به این دو آیه اعتقاد داشتم شجاعت مضاعفی پیدا کرده و خلاصه شروع کردم به تیراندازی و 17 تا از آن‌ها را از پا در آوردم که جنازه‌ها در صد متری به زمین خوردند و بقیه هم پا به فرار گذاشتند و کل منطقه از عراقی‌ها خالی شد.


#خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۱)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

برده عمارت جئون

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش اول_ "به سلامتی خانوادهکه...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۳:سه...

زیبای کوچک فریبکار

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

شرحی دلنشین از زندگی شهید معمارزاده ...شهیدی که درس در کشور ...

🔰به بهانه سالگرد شهادت مظلومانه رزمندگان گردان عمار،❌ حدود ۳...

نه قهرمانپارت ۱۰●ساعت ۱۰ شب《ویو میا》●غذا رو خورده بودیم و ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط