برده عمارت جئون
پارت ¹⁵⁷
-چیزی شده؟ دیر داری میری دانشگاه!
چنان هل کرده بودم که میترسیدم بفهمه که قراره چه غلطی بکنم.
یادم نبود جونگکوک حواسش به همه چیز هست.
آب دهنم رو پر صدا قورت دادم و گفتم:
-من...چیزه...یعنی...پریود شدم یکم حالم خوب نیست...
سری تکون داد و به آشپزخونه اشاره زد:
-بیا بریم صبحانه بخوریم بعد هر جا خواستی برو
-نمیخورم مرسی
آخه دیرم میشه
نگاه تندی که بهم انداخت
باعث شد حساب کار دستم بیاد،سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم غرید :
-ازت نظر نپرسیدم...بهت دستور دادم
تو هم فقط میگی چشم...
برای اینکه دست از سرم برداره چشمام رو روی هم فشار دادم و لب زدم:
-چشم...
چند لحظه ای توی همون حالت مونده بودیم،نزدیک بهم.
جوری که نفس های داغش روی صورتم پخش میشد.
میل شدیدی داشتم دستام رو دور گردنش حلقه کنم و لب هاش رو ببوسم.
اما جرات نداشتم.
وقتی بالاخره ازم فاصله گرفت تونستم یه نفس عمیق بکشم.
به طرف آشپزخونه که رفت دنبالش رفتم.
کنارش روی صندلی نشستم
و لارا که از با هم بودن مون سر از پا نمیشناخت گفت:
چی میل دارید براتون بیارم آقا
-ات پریود شده
یه چیز مقوی بیار
لارا که میدونست حامله ام نگاه مواخذه گری بهم انداخت و شروع کرد به چیدن میز.
اینم پارت آخر چون واقعا خوابم میاد ولی کلی جزوه باید بنویسم😭
-چیزی شده؟ دیر داری میری دانشگاه!
چنان هل کرده بودم که میترسیدم بفهمه که قراره چه غلطی بکنم.
یادم نبود جونگکوک حواسش به همه چیز هست.
آب دهنم رو پر صدا قورت دادم و گفتم:
-من...چیزه...یعنی...پریود شدم یکم حالم خوب نیست...
سری تکون داد و به آشپزخونه اشاره زد:
-بیا بریم صبحانه بخوریم بعد هر جا خواستی برو
-نمیخورم مرسی
آخه دیرم میشه
نگاه تندی که بهم انداخت
باعث شد حساب کار دستم بیاد،سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم غرید :
-ازت نظر نپرسیدم...بهت دستور دادم
تو هم فقط میگی چشم...
برای اینکه دست از سرم برداره چشمام رو روی هم فشار دادم و لب زدم:
-چشم...
چند لحظه ای توی همون حالت مونده بودیم،نزدیک بهم.
جوری که نفس های داغش روی صورتم پخش میشد.
میل شدیدی داشتم دستام رو دور گردنش حلقه کنم و لب هاش رو ببوسم.
اما جرات نداشتم.
وقتی بالاخره ازم فاصله گرفت تونستم یه نفس عمیق بکشم.
به طرف آشپزخونه که رفت دنبالش رفتم.
کنارش روی صندلی نشستم
و لارا که از با هم بودن مون سر از پا نمیشناخت گفت:
چی میل دارید براتون بیارم آقا
-ات پریود شده
یه چیز مقوی بیار
لارا که میدونست حامله ام نگاه مواخذه گری بهم انداخت و شروع کرد به چیدن میز.
اینم پارت آخر چون واقعا خوابم میاد ولی کلی جزوه باید بنویسم😭
- ۶۳.۷k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط