{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان هیجان انگیز ولی ناراحت کننده شنگول و منگول!

داستان هیجان انگیز ولی ناراحت کننده شنگول و منگول!
یکی بود یکی نبود یه روز مادر شنگول و منگول و حبه انگور رفت که بره سبزی بخره به بچه هاش گفت بچه ها!اگه کسی در زد درو باز نکنید!من خودم کلید دارم.اقا گرگه از دور اونا رو دید.تا خانوم بزی که رفت اون اومد در خانه شان را زد.گفتن کیه کیه در میزنه درو با لنگر میزنه؟!اقا گرگه گفت من مامانتونم!گفتن دروغ نگو اگه راست میگی دستتو از زیر در نشونمون بده.آقا گرگه گفت جمع کنید بینیم با این داستان بازیاتون من گوشم از این حرفا پره.و بعد با یه بوکس زد درو نصف کرد!سه تا بچه خانوم بزی دیدن کار آقا گرگه جدیه سریع از حیاط رفتن تو در ورودی خونه.وسریع درو قفلیدند!آقا گرگه بازم یه بوکس آتشین زد به در ولی چون حفاظ آهنین داشت دستش زخم شد در هم باز نشد.بعد گفت الان نشونتون میدم!بعد رفت کلنگ رو از گوشه حیاط برداشت و با عربده ای بسیار بلند کوبید به در!حفاظ در شکست و بعد کوبید به شیشه و دریای شیشه ریخت تو خونه!خانوم بزی داشت برمیگشت که این صدا هارو شنید و نگران شد و دوید به سوی خانه که دید در نابود شده و اومد تو حیاط آقا گرگه رو دید که داره میره تو خونه بعد سبزی رو گرفت و ریخت رو سر آقا گرگه بعد باهاش گلاویز شد بعد کلنگ از دست آقا گرگه افتاد خانوم بزی هم کلنگو برداشت و به گرگ حمله ور شد ولی اقا گرگه جاخالی داد و چنان لگدی به شکم خانوم بزی زد که کوبید به دیوار وبیهوش شد.بعد آقا گرگه که از داستانای قبلی عبرت گرفته بود تصمیم گرفت طوری سه تا بچه رو بخوره که کسی نتونه از شکمش بیرونشون بیاره.بعد کلنگو برداشت و رفت تو خونه و زد تو فرق سر کوچک و مظلوم شنگول!و بعد سربرید.منگول و حبه انگور که بسیار گریه میکردند و ترسیده بودند آقا گرگه کلنگو پرت کرد و هر دورو به هم دوخت و اونا رو هم سربرید.بعد هر سه را کباب کرد و خوردو در همان خونه لم داد و خوابید.مادر آن سه تا به هوش اومد و یواش یه قمه برداشت و دست گرگو برید!گرگ بیدار شد!بعد هم یکی از پاهاشو قطع کرد!گرگه افتاد و مادر سر از تنش جداکرد و شکمشو پاره کرد و بچه های تکه تکه شدشو بیرون اورد و اون تکه هارو با گریه برد دکتر و گفت آقای دکتر!تورو خدا بچه هامو نجات بدید!دکتر گفت نگران نباشید!و تکه هارو به هم دوخت و اونا زنده شدند!!!!! مادر هم شاد شد و بچه هاشو برداشت و برد و در راه دید که گرگه هم که یک دستو یک پا و سرشو و دست و پای قطع شدشو انداخته تو پلاستیک یخ،رفت دکتر و خوب شد بعدم فرار کرد!
دیدگاه ها (۳)

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow‌PART 4ــــــــــــ...

آت: من مطمنم کار میرا هستش کوک : آت باورم نمیشه شاید میرا دا...

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

دوست دختر کوچولوی من

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

زنی شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه‌دار...

بارون اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط