پارت 171
*وقتی دویدم سمت ش بقیه اسمم رو فریاد میزدن که بهش نزدیک نشم ، خودمم میدونستم الان خلأ ش فعاله و اگه نزدیک بشم میمیرم ولی راه دیگه ای به ذهنم نمیرسید ... عزی با دیدن اینکه دارم سمتش میدوم تعجب کرد و دستش رو پایین آورد *
*دویدم سمتش و محکم بغل ش کردم ، انتظار داشتم تو یه ثانیه بمیرم ولی ... هیچ اتفاقی نیفتاد *
عزرائیل: تو ...
*با گریه فریاد زدم *
امیلی : تو هیولا نیستی ... بخاطر حرفای یه مشت احمق حاضری خانوادت رو فدا کنی و تبدیل به چیزی بشی که اونا میخوان !؟ ... اگه واقعا یه هیولا بودی بچه هات ازت میترسیدن ولی الان فقط نگران پدرشونن !
*با دستای بی جونم به قفسه سینش مشت میزدم و گریه میکردم*
امیلی : من ... من همیشه باور داشتم تو هیولا نیستی ! .. این برات کافی نبود !!!؟ من برات کافی نبودم !!!؟ باور من برات کافی نبود !!!؟
*با تعجب بهم نگاه میکرد ، درسته خلأ ش منو نکشته بود ولی سنگینیه روی قفسه سینم به حدی شده بود که سرگیجه گرفته بودم ، دست لرزونم رو روی صورتش گذاشتم *
امیلی : اگه واقعا دوستم داری نفرت و کینه ی بقیه رو فراموش کن و ... *سرفه ی خونی * .. فقط به من و بچه ها فکر کن ...
*قطره اشکی از چشم چپ ش سرازیر شد و چشماش به حالت عادی برگشت *
*دیگه نتونستم سنگینی رو تحمل کنم ... سیاهی *
*از دید عزی *
*وقتی به خودم اومدم بدن بی جون امی تو بغلم بود ، چشمام گشاد شد و اشکام بی اختیار میریخت ... نه ... نه .. امی نه ... *
عزرائیل: امی ..
*هنوز زنده بود ولی نبض ش خیلی کند میزد ، روی زانو هام افتادم و اشک هام شدت گرفت ، صورت امی رو توی دستم گرفتم *
عزرائیل: امی ... امی منم عزی.. چشماتو وا کن ... منم ... هق هق ... همون کلاغ غرغرو .. خواهش میکنم ...
*هر لحظه نبض ش کمتر از قبل میشد ، من که خلأ م غیر فعال بود پس مشکل چی بود !؟ *
عزرائیل: بلند شو بهم سیلی بزن ... بهم فوش بده فقط التماست میکنم بیدار شو ... هق هق ..
*محکم بدنش رو تو بغلم گرفتم و با تمام وجود فریاد زدم *
عزرائیل: نههههه !!!
*از بان نویسنده *
*همه بهت زده به صحنه ی رو به روشون نگاه میکردن ، شارلوت هیچ کدوم از اتفاقات رو درک نمیکرد ولی بی وقفه گریه میکرد ، لئوری دیگه طاقت دیدن این صحنه رو نداشت برای همین شارلوت رو برداشت و بی هدف راه افتاد ، فقط میخواست از اونجا دور باشه ، کارلوس تو بغل لئو بود و گریه میکرد ، گاد برای همه چی خودش رو مقصر میدونست ، مایکل روی زانو هاش نشسته بود و درحالی که اشک تو چشماش جمع شده بود به زمین زل زده بود و بقیه هم با غم به این صحنه نگاه میکردن ... برادرشون تبدیل به یه هیولا شده بود و تنها امید زندگیش تو بغلش درحال مردن بود *
*دویدم سمتش و محکم بغل ش کردم ، انتظار داشتم تو یه ثانیه بمیرم ولی ... هیچ اتفاقی نیفتاد *
عزرائیل: تو ...
*با گریه فریاد زدم *
امیلی : تو هیولا نیستی ... بخاطر حرفای یه مشت احمق حاضری خانوادت رو فدا کنی و تبدیل به چیزی بشی که اونا میخوان !؟ ... اگه واقعا یه هیولا بودی بچه هات ازت میترسیدن ولی الان فقط نگران پدرشونن !
*با دستای بی جونم به قفسه سینش مشت میزدم و گریه میکردم*
امیلی : من ... من همیشه باور داشتم تو هیولا نیستی ! .. این برات کافی نبود !!!؟ من برات کافی نبودم !!!؟ باور من برات کافی نبود !!!؟
*با تعجب بهم نگاه میکرد ، درسته خلأ ش منو نکشته بود ولی سنگینیه روی قفسه سینم به حدی شده بود که سرگیجه گرفته بودم ، دست لرزونم رو روی صورتش گذاشتم *
امیلی : اگه واقعا دوستم داری نفرت و کینه ی بقیه رو فراموش کن و ... *سرفه ی خونی * .. فقط به من و بچه ها فکر کن ...
*قطره اشکی از چشم چپ ش سرازیر شد و چشماش به حالت عادی برگشت *
*دیگه نتونستم سنگینی رو تحمل کنم ... سیاهی *
*از دید عزی *
*وقتی به خودم اومدم بدن بی جون امی تو بغلم بود ، چشمام گشاد شد و اشکام بی اختیار میریخت ... نه ... نه .. امی نه ... *
عزرائیل: امی ..
*هنوز زنده بود ولی نبض ش خیلی کند میزد ، روی زانو هام افتادم و اشک هام شدت گرفت ، صورت امی رو توی دستم گرفتم *
عزرائیل: امی ... امی منم عزی.. چشماتو وا کن ... منم ... هق هق ... همون کلاغ غرغرو .. خواهش میکنم ...
*هر لحظه نبض ش کمتر از قبل میشد ، من که خلأ م غیر فعال بود پس مشکل چی بود !؟ *
عزرائیل: بلند شو بهم سیلی بزن ... بهم فوش بده فقط التماست میکنم بیدار شو ... هق هق ..
*محکم بدنش رو تو بغلم گرفتم و با تمام وجود فریاد زدم *
عزرائیل: نههههه !!!
*از بان نویسنده *
*همه بهت زده به صحنه ی رو به روشون نگاه میکردن ، شارلوت هیچ کدوم از اتفاقات رو درک نمیکرد ولی بی وقفه گریه میکرد ، لئوری دیگه طاقت دیدن این صحنه رو نداشت برای همین شارلوت رو برداشت و بی هدف راه افتاد ، فقط میخواست از اونجا دور باشه ، کارلوس تو بغل لئو بود و گریه میکرد ، گاد برای همه چی خودش رو مقصر میدونست ، مایکل روی زانو هاش نشسته بود و درحالی که اشک تو چشماش جمع شده بود به زمین زل زده بود و بقیه هم با غم به این صحنه نگاه میکردن ... برادرشون تبدیل به یه هیولا شده بود و تنها امید زندگیش تو بغلش درحال مردن بود *
- ۳.۵k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط