{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم تابستان می‌خواهد

دلم تابستان می‌خواهد
تابستان واقعی، بدون درد، بدون این همه دلهره
از آن تابستان‌ها که مادرم گُلِ شیرینِ هندوانه‌ش را شتری می‌برید و به من می‌داد و می‌گفت
"آخیش! بچه‌م گرمش بود"
و آب هندوانه از گوشه ی دهانم راه می‌گرفت و می‌ریخت روی پیراهنی که دایی برای تولدم خریده بود
شهری که در آن، خنده‌های مادر و پدر جوان بود
شهری که در آن، خانه‌ی پدری داشتیم و درون خانه، شمعدانی‌های سرخ کنار حوض و توی باغچه، بنفشه‌ها و یاس‌ها!
چه ظهرهای گرم تابستانی که آب دوغ خیار نخوردیم و بعد از آن، آب‌بازی نکردیم
چه شب‌های گرم تابستانی که هر کجا که بودیم، خودمان را به خانه نمی‌رساندیم تا بابا شلوار کُردی‌اش را بپوشد، کولر را روشن کند، مادر هم چای میرخت، همگی با هم بنشینیم جلوی تلویزیون
دلم کلاس تابستانی می‌خواهد تا بروم و دوباره با بچه‌ها دوست باشم، نه با این ماشین حساب‌ها
دلم یک سفر تابستانی سه نفره می‌خواهد
خودم و پدر مادرم با هم جمع بکنیم و برویم یک جایی که دست هیچ خبر بدی به ما نرسد
یک جایی که فقط من باشم و نگاه مهربان اونها
دلم تابستان می‌خواهد، از آن تابستانهای واقعی
نه این تابستانِ فقط گرم، انگار که جهنم!࣫͝ 

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

گاهی فکر می‌کنم شاید دیوانگی، آن چیزی نباشد که آدم‌ های عاقل...

شاید در خیابان‌های این شهر نمی‌توانم نفس بکشم.شاید در این شه...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

🔸کسب مدال جهانی تو #وطن ؛ بی‌سروصدا، چون نفعی نداره! مهاجرت ...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط