-عمه ی آرتین؟نه عزیزم مغاذس
-عمه ی آرتین؟نه عزیزم مغاذس
-آهان..خب مطمئن باشم ناراحت نشدی؟
-آره عزیزم ..ولی عزیزم بیرون میری مواظبه خودت باش ..تو دسته ما امانتیا
لپشو بوسیدمو گفتم
-چشم ...شما جای مادره نداشتمین
-قربونت برم دخترم توهم مثه دختره منی گلم..
خدایا این اخلاقش کاملا برعکسه آرتین بود ..
صدای آرتین اومد
-مامان ما میریم بالا (طبقه ی بالا)
-شما؟..
-منو رزا دیگه...
-باشه مادر..
یهو گوشام تیز شد کجا کجا؟بالا؟فضولیم گل کرد میخوان برن اونجا آخه چیکار؟عه عه نکنه؟...خاک تو سرت مهتاب ..آرتین توهرچیز تهش باشه تو این چیز فکر نکنم تو اوج باشه..چون من الان حدوده ۲ماهه دارم باهاش زندگی میکنم حتی به من نگاهم نکرده..شاید رزا واسش فرق داشته باشه..والا
اصن چرا این دوتا باید برن جایی که منم زندگی میکنم؟چه رویی دارم منا انگار خونه خودمه
خبلی کنجکاو شدم اینا میرن بالا چیکار کنن آخه؟..
ولی نمیتونستم برم ..آخه به چه بهونه ای؟اگه یه وقت فکر کنن...
اونا رفتن منم رفتم کمکه رعنا جون..رعنا جون غذا درست میکردو منم سالادارو درست میکردم..
یه سوالی یهو اومد تو ذهنم گفتم الان وقته خوبیه بپرسم
-رعنا جون رزا خانومو مادره گرامیشون تا کی اینجان؟
-عزیزم یا امشب یا فردا شب..
باید به یه بهونه ای میرفتم بالاااا..
فهمیدم میرم کیفمو بردارم..
کلیدم که دارم..
با صدای بلند گفتم
-رعنا جون من برم بالا..میام زود باشه؟
-باشه دخترم ..
خیلی هول بودم ..داشتم از پله ها میرفتم بالا که پام گیر کرد دمه پله و تو هوا خودمو دیدم..وای الانم وقته خوردن رو زمین بود آخه..خیلی بد خوردم رو زمین جوری که پای چپم بی حسه بی حس بود..
با بدبختیو درد رسیدم دمه خونه..اشکم داشت در میومد..
کلیدو انداختم توی در..دره خونه باز شد..
با صحنه ای مواجه شدم که یه لحظه رفتم تو شوک..دیدم آرتین و رزا رو مبله رو به روی تلویزیون نشستن و دارن فیلم میبینن و آرتین دستاشو گذاشته رو صورتشو رفته پایین و شونه هاش داره میلرزه و رزا هم رو اون افتاده و شونه هاش داره میلرزه..
ایناچشونه؟نکنه دارن کارای ..میکنن نه بابا مهتاب توچته هی...یهو دیدم دوتاشون روشونو چرخوندن به طرفه در دیدم از چشمای آرتین داره اشک میادو دوتاشون غرق خنده ان..
آرتین با طعنه گفت
-کاری داشتی؟..
لحنش عذابم میداد میخواست لجه منو در بیاره با لحنه خودش گفتم
-آره کاری داشتم میخواستم بیام کیفمو بردارم..
-باشه منم باور کردم
-برو بابا..برام مهم نیس باور کنی یا نه..
درده پام داشت امونمو میبریده بود..
آروم درو بستم و داشتم میرفتم تو که دیدم آرتین اخم کرده..
برو بابا روانی اسمه خودشم گذاشته روانشناس تو پخم نیسی..
رفتم تو اتاق..
شلوارمو کشیدم بالا دیدم واییی زانوم یه گوشه ی بزرگش کبود شده..
دسته ارومی زدم بهش که جوری درد گرفت که جیغ زدم..
یهو گریم گرفت..نازنازو نبودم ولی این خیلی بد شده بود خیلی جای بدی کبود شده بود اونم چه جوووور..
یهو دره اتاقم باز شد آرتین با ترس و رنگ پریده گفت
-مهتابببب؟
سرمو اوردم بالا..با پشمای اشکیم خیره شدم به چشماش..
با تعجب گفت
-گریه میکنی؟
یهو رزا پیداش شد و کناره آرتین وایساد..بازو آرتینو گرفتو گفت
-آرتین ببین جای حساسه فیلمه بیا بریم
آرتین با عصبانیت گفت
-ولم کن اههههه..
اومد جلو تر وگفت
-چرا گریه میکنی؟
اشاره کردم به زانوم..نگاش که افتاد به کبودیا گفت
-بد کبود شده وایسا برم پماد بیارم
این چرا یهو مهربون شد؟..رفتاراش عین آفتاب پرست عوض میشه..یه بار مغرور و اخمو یه بار مهربون و دلسوز
حالا چیزی نشده ک
دارم واس خودم میبرم و میبافم
آرتین با یه پماد نزدیکم شد ..جلو پام زانو زد و آروم با انگشتش پمادو رو جای کبودی پخش کرد
جیغ خفیفی زدمو گفتم
-آروم..
-ببخشید ببخشید
خیره شده بودم روی صورتش روی دقته نگاهش روی پوستم..
کارش که تموم شد گفت
-دست نزنی بهشا..کم کم کبودیش میره و خوب میشه..
لبخندمصنوعی زدمو گفتم
-ممنونم از لطفت
لبخندی تحویلم دادو گفت
-چیشد که اینجوری شد؟
-داشتم از پله ها میومدم خوردم زمین..
-گفتم هول کردی دیگه..خیلی کوری پس..
اخمی کردمو گفتم
-حرفه دهنتو بفهم
با حالتی که تهه تمسخر بود گفت
باشه..
از اتاق رفت بیرون..
عصابم خورد بود بدجور..انگار نمیتونه مثه آدم با من برخورد کنه به درکککک..مهم نیس مثه خودش رفتار میکنم..
یکم وایسادم تا پام بهتر شه بتونم راه برم عصابمم خورد میشد برم بیرون..
آخه آرتین که به دخترا رو نمیداد چیشده یهو...
درک به منچه خو..
خاک تو سرت یادت رفته؟..با با رفته خواستگاریشا میخواد باهاش ازدواج کنه..
دیگه صلاح نمیدونستم پیشه آرتین زندگی کنم شاید رزا ناراحت شه..
ولی من چجوری میتونستم از آرتین دل بکنم..از لجبازیامون از حرص دادنای همدیگه..اینا شده بودن سرگرمیو تفریحه من
بیخیال فکر کردن شدم گوشیمو دستم گرفتم داشتم بازی میکردم که یهو ....
-آهان..خب مطمئن باشم ناراحت نشدی؟
-آره عزیزم ..ولی عزیزم بیرون میری مواظبه خودت باش ..تو دسته ما امانتیا
لپشو بوسیدمو گفتم
-چشم ...شما جای مادره نداشتمین
-قربونت برم دخترم توهم مثه دختره منی گلم..
خدایا این اخلاقش کاملا برعکسه آرتین بود ..
صدای آرتین اومد
-مامان ما میریم بالا (طبقه ی بالا)
-شما؟..
-منو رزا دیگه...
-باشه مادر..
یهو گوشام تیز شد کجا کجا؟بالا؟فضولیم گل کرد میخوان برن اونجا آخه چیکار؟عه عه نکنه؟...خاک تو سرت مهتاب ..آرتین توهرچیز تهش باشه تو این چیز فکر نکنم تو اوج باشه..چون من الان حدوده ۲ماهه دارم باهاش زندگی میکنم حتی به من نگاهم نکرده..شاید رزا واسش فرق داشته باشه..والا
اصن چرا این دوتا باید برن جایی که منم زندگی میکنم؟چه رویی دارم منا انگار خونه خودمه
خبلی کنجکاو شدم اینا میرن بالا چیکار کنن آخه؟..
ولی نمیتونستم برم ..آخه به چه بهونه ای؟اگه یه وقت فکر کنن...
اونا رفتن منم رفتم کمکه رعنا جون..رعنا جون غذا درست میکردو منم سالادارو درست میکردم..
یه سوالی یهو اومد تو ذهنم گفتم الان وقته خوبیه بپرسم
-رعنا جون رزا خانومو مادره گرامیشون تا کی اینجان؟
-عزیزم یا امشب یا فردا شب..
باید به یه بهونه ای میرفتم بالاااا..
فهمیدم میرم کیفمو بردارم..
کلیدم که دارم..
با صدای بلند گفتم
-رعنا جون من برم بالا..میام زود باشه؟
-باشه دخترم ..
خیلی هول بودم ..داشتم از پله ها میرفتم بالا که پام گیر کرد دمه پله و تو هوا خودمو دیدم..وای الانم وقته خوردن رو زمین بود آخه..خیلی بد خوردم رو زمین جوری که پای چپم بی حسه بی حس بود..
با بدبختیو درد رسیدم دمه خونه..اشکم داشت در میومد..
کلیدو انداختم توی در..دره خونه باز شد..
با صحنه ای مواجه شدم که یه لحظه رفتم تو شوک..دیدم آرتین و رزا رو مبله رو به روی تلویزیون نشستن و دارن فیلم میبینن و آرتین دستاشو گذاشته رو صورتشو رفته پایین و شونه هاش داره میلرزه و رزا هم رو اون افتاده و شونه هاش داره میلرزه..
ایناچشونه؟نکنه دارن کارای ..میکنن نه بابا مهتاب توچته هی...یهو دیدم دوتاشون روشونو چرخوندن به طرفه در دیدم از چشمای آرتین داره اشک میادو دوتاشون غرق خنده ان..
آرتین با طعنه گفت
-کاری داشتی؟..
لحنش عذابم میداد میخواست لجه منو در بیاره با لحنه خودش گفتم
-آره کاری داشتم میخواستم بیام کیفمو بردارم..
-باشه منم باور کردم
-برو بابا..برام مهم نیس باور کنی یا نه..
درده پام داشت امونمو میبریده بود..
آروم درو بستم و داشتم میرفتم تو که دیدم آرتین اخم کرده..
برو بابا روانی اسمه خودشم گذاشته روانشناس تو پخم نیسی..
رفتم تو اتاق..
شلوارمو کشیدم بالا دیدم واییی زانوم یه گوشه ی بزرگش کبود شده..
دسته ارومی زدم بهش که جوری درد گرفت که جیغ زدم..
یهو گریم گرفت..نازنازو نبودم ولی این خیلی بد شده بود خیلی جای بدی کبود شده بود اونم چه جوووور..
یهو دره اتاقم باز شد آرتین با ترس و رنگ پریده گفت
-مهتابببب؟
سرمو اوردم بالا..با پشمای اشکیم خیره شدم به چشماش..
با تعجب گفت
-گریه میکنی؟
یهو رزا پیداش شد و کناره آرتین وایساد..بازو آرتینو گرفتو گفت
-آرتین ببین جای حساسه فیلمه بیا بریم
آرتین با عصبانیت گفت
-ولم کن اههههه..
اومد جلو تر وگفت
-چرا گریه میکنی؟
اشاره کردم به زانوم..نگاش که افتاد به کبودیا گفت
-بد کبود شده وایسا برم پماد بیارم
این چرا یهو مهربون شد؟..رفتاراش عین آفتاب پرست عوض میشه..یه بار مغرور و اخمو یه بار مهربون و دلسوز
حالا چیزی نشده ک
دارم واس خودم میبرم و میبافم
آرتین با یه پماد نزدیکم شد ..جلو پام زانو زد و آروم با انگشتش پمادو رو جای کبودی پخش کرد
جیغ خفیفی زدمو گفتم
-آروم..
-ببخشید ببخشید
خیره شده بودم روی صورتش روی دقته نگاهش روی پوستم..
کارش که تموم شد گفت
-دست نزنی بهشا..کم کم کبودیش میره و خوب میشه..
لبخندمصنوعی زدمو گفتم
-ممنونم از لطفت
لبخندی تحویلم دادو گفت
-چیشد که اینجوری شد؟
-داشتم از پله ها میومدم خوردم زمین..
-گفتم هول کردی دیگه..خیلی کوری پس..
اخمی کردمو گفتم
-حرفه دهنتو بفهم
با حالتی که تهه تمسخر بود گفت
باشه..
از اتاق رفت بیرون..
عصابم خورد بود بدجور..انگار نمیتونه مثه آدم با من برخورد کنه به درکککک..مهم نیس مثه خودش رفتار میکنم..
یکم وایسادم تا پام بهتر شه بتونم راه برم عصابمم خورد میشد برم بیرون..
آخه آرتین که به دخترا رو نمیداد چیشده یهو...
درک به منچه خو..
خاک تو سرت یادت رفته؟..با با رفته خواستگاریشا میخواد باهاش ازدواج کنه..
دیگه صلاح نمیدونستم پیشه آرتین زندگی کنم شاید رزا ناراحت شه..
ولی من چجوری میتونستم از آرتین دل بکنم..از لجبازیامون از حرص دادنای همدیگه..اینا شده بودن سرگرمیو تفریحه من
بیخیال فکر کردن شدم گوشیمو دستم گرفتم داشتم بازی میکردم که یهو ....
- ۱۶.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط