{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الا ای شمع دل را روشنایی

الا ای شمع دل را روشنایی
که جانم با تو دارد آشنایی

چو دل پیوست با تو گو همی‌باش
میان جان و تن رسم جدایی

گرفتار تو زآن گشتم که روزی
به تو از خویشتن یابم رهایی

دلم در زلف تو بهر رخ تست
که مطلوب است در شب روشنایی

منم درویش همچون تو توانگر
که سلطان می‌کند از تو گدایی

مرا دی نرگس مست تو می‌گفت
منم بیمار تو نالان چرایی؟

بدو گفتم از آن نالم که هر سال
چو گل روزی دو سه مهمان مایی

نه من یک شاعرم در وصف رویت
که تنها می‌کنم مدحت سرایی،

طبیعت «عنصری» عقلم «لبیبی»
دلم هست «انوری» دیده «سنایی»

اگر خاری نیفتد در ره نطق
بیاموزم به بلبل گل ستایی

من و تو سخت نیک آموخته‌ستیم
ز بلبل مهر و از گل بی‌وفایی

تو را این لطف و حسن ای دلستان هست
چو شعر سیف فرغانی عطایی

گشایش از تو خواهد یافت کارم
که هم دلبندی و هم دلگشایی


سیف فرغانی
دیدگاه ها (۳۷)

مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینمز لبهای تو می‌نوشم، ز ...

چو باد صبح از گلشن برون آبده کام دل رنجور من راچو گلبن زین چ...

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین استخبرش نیست که فرهاد وی این م...

#شعر_ادبیات

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط