عصر آهن است در گلو.
عصر آهن است در گلو.
دیگر.
در خویش سکنی میکنی اما خود را باز نمیشناسی.
زندگی میکنی در سردابهی متروکی که در آن به دلت گوش میدهی
وقتی چربی و فراموشی در رگهایت منتشر میشوند
و در میانهی درد آهک میشوی
و از دهانت
هجاهای سیاه میافتند.
به سوی نامشهود میروی
و میدانی که واقعیست، آنچه وجود ندارد.
سربسته نگاه میداری دلایلت را و رویاهایت را
(هنوز رایحهی خودکشیها را از دست ندادهای)
آنها خشم و تقوای تو را سیراب میکنند
چیز بسیاری از تو به جا نمیماند:
سرگیجه و ناخن انگشتان و
سایهی خاطرات.
به ناپیدایی فکر میکنی.
تاریکی مغزت را نوازش میکنی.
فرو میشوی تا جگرِ سوخته- به-حزن.
چنین است عصر آهن در گلو.
حالا هیچچیز، به درک در نمیآید.
و حتی چنین
عشق میورزی
همانقدر که از دست دادهای.
دیگر.
در خویش سکنی میکنی اما خود را باز نمیشناسی.
زندگی میکنی در سردابهی متروکی که در آن به دلت گوش میدهی
وقتی چربی و فراموشی در رگهایت منتشر میشوند
و در میانهی درد آهک میشوی
و از دهانت
هجاهای سیاه میافتند.
به سوی نامشهود میروی
و میدانی که واقعیست، آنچه وجود ندارد.
سربسته نگاه میداری دلایلت را و رویاهایت را
(هنوز رایحهی خودکشیها را از دست ندادهای)
آنها خشم و تقوای تو را سیراب میکنند
چیز بسیاری از تو به جا نمیماند:
سرگیجه و ناخن انگشتان و
سایهی خاطرات.
به ناپیدایی فکر میکنی.
تاریکی مغزت را نوازش میکنی.
فرو میشوی تا جگرِ سوخته- به-حزن.
چنین است عصر آهن در گلو.
حالا هیچچیز، به درک در نمیآید.
و حتی چنین
عشق میورزی
همانقدر که از دست دادهای.
- ۷۷
- ۲۹ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط