عصر آهن است در گلو.

عصر آهن است در گلو.
دیگر.

در خویش سکنی می‌کنی اما خود را باز نمی‌شناسی.
زندگی می‌کنی در سردابه‌ی متروکی که در آن به دلت گوش می‌دهی
وقتی چربی و فراموشی در رگ‌هایت منتشر می‌شوند
و در میانه‌ی درد آهک می‌شوی
و از دهانت
هجاهای سیاه می‌افتند.

به سوی نامشهود می‌روی
و می‌دانی که واقعی‌ست، آن‌چه وجود ندارد.
سربسته نگاه می‌داری دلایلت را و رویاهایت را
(هنوز رایحه‌ی خودکشی‌ها را از دست نداده‌ای)
آن‌ها خشم و تقوای تو را سیراب می‌کنند
چیز بسیاری از تو به جا نمی‌ماند:
سرگیجه‌ و ناخن انگشتان و
سایه‌ی خاطرات.
به ناپیدایی فکر می‌کنی.
تاریکی مغزت را نوازش می‌کنی.
فرو می‌شوی تا جگرِ سوخته- به-حزن.
چنین است عصر آهن در گلو.
حالا هیچ‌چیز، به درک در نمی‌آید.
و حتی چنین
عشق می‌ورزی
همان‌قدر که از دست داده‌ای.
دیدگاه ها (۱)

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

بسم الله الرحمن الرحیم وَ مِنهُم مَن عاهَدَاللهُ لَئِن آتانا...

کآیا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۲✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت: 11 (بخش3) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر بود. وقتی دس...

نگفتنِ درد، شبیه به فریاد کشیدن زیرِ آب است؛ دهانت باز است، ...

زنانی که دلبرانگی ، شادی ،رقص و مهربانی را توامان بلدند شاد...

می‌خواهم در خواب تماشایت کنممی‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافت...

‌می‌خواهم در خواب تماشایت کنممی‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیاف...

می‌خواهم در خواب تماشایت کنممی‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط