{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 11 (بخش3)

پارت: 11 (بخش3)

**زاویه دید: زین**

ساعت چهار عصر بود. وقتی دستگیره‌ی درِ سالن قدیمی ورزش رو فشار دادم، تمام دیوارهای دفاعیم رو کشیده بودم بالا. ماسکِ سرد، بی‌تفاوت و بی‌نقصِ کاپیتانِ تیم فوتبال محکم روی صورتم چسبیده بود؛ غیرقابل نفوذ. قرار نبود اتفاقِ دیروز تکرار بشه. قرار نبود دیگه هیچ روزنه‌ای از خودم رو بهش نشون بدم. باید برمی‌گشتیم به همون حالتِ تنفرِ خالص. این‌جوری برای هردومون امن‌تر بود.

هیزل اونجا بود. داشت با یه تیِ کهنه و داغون، کف‌پوش‌های چوبی و خاک‌گرفته رو تمیز می‌کرد. وقتی صدای جیرجیر در رو شنید، سرش رو بالا آورد. منتظر بودم مثل همیشه چشماش رو برام ریز کنه یا یه تیکه‌ی زهرآلود بارم کنه. اما برخلافِ همیشه، گاردِ تهاجمی تو نگاهش نبود. یه تردیدِ نرم، چیزی شبیه به یه آتش‌بسِ موقت تو چشماش موج می‌زد. موهای لخت و نامرتبش رو از روی پیشونیش زد کنار.

«سلام.» صداش... آروم بود. تی رو تکیه داد به دیوار. «من... داشتم با خودم فکر می‌کردم که امروز نیازی نیست اون صندوقچه‌های سنگین رو جابه‌جا کنیم. زانوی من هنوز از تمرینای دیروز درد می‌کنه و تو هم... خب، معلومه بعد از تمرین فوتبال خیلی خسته‌ای. می‌تونیم فقط همین کف رو تی بکشیم.»

اون داشت مراعاتم رو می‌کرد؟
قلبم یه ضربان رو جا انداخت. این بدترین و خطرناک‌ترین چیزی بود که می‌تونست اتفاق بیفته. ترحمِ اون، درکِ اون... اینا همه یادآورِ ضعفی بود که دیروز کفِ همین سالن نشون داده بودم. زنگ‌خطری تو سرم به صدا دراومد. *پسش بزن زین. همین الان از خودت دورش کن.*

کوله‌پشتی‌ام رو با بی‌خیالی پرت کردم روی زمین و با سردترین و مغرورانه‌ترین لحنی که می‌تونستم تولید کنم، گفتم: «من به تو نگفتم برای من برنامه‌ریزی کنی، هیزل. تو رئیسِ اینجا نیستی که تعیین تکلیف می‌کنی چی کار کنیم چی کار نکنیم.»

لبخندِ کمرنگ و محوی که داشت روی لب‌های هیزل شکل می‌گرفت، درجا خشک شد. دستاش رو به هم مالید و با تعجب نگاهم کرد. «چی؟ من فقط خواستم...»

«تو فقط چی؟» قدمی به سمتش برداشتم، صورتم خالی از هر حسی بود، درست مثل یه مجسمه‌ی یخی. «نکنه فکر کردی چون دیروز پنج دقیقه تو این خراب‌شده باهات دو کلمه حرف زدم، حالا با هم رفیق فابریک شدیم؟ فکر کردی الان قراره بشینیم رو این نیمکتا و با هم در مورد بدبختیامون گریه کنیم؟»

چشمای روشنِ هیزل گشاد شد. نفسش برای یه ثانیه تو سینه‌اش حبس شد. «من... من اصلاً چنین فکری نکردم.»

«خوبه. چون تو دنیای من، آدمایی مثل تو فقط برای پر کردنِ لیستِ آمارِ مدرسه‌ان.» کلمات مثل خنجرهای سمی از دهانم بیرون می‌پریدند. می‌دونستم دارم زیاده‌روی می‌کنم، می‌دونستم دارم بی‌رحمانه ضربه می‌زنم، اما نمی‌تونستم توقف کنم. وحشتِ درونم داشت این کلمات رو دیکته می‌کرد. «تو فقط یکی از اونایی هستی که باید تا آخر عمر جون بکنن تا شاید بتونن یه درصد کوچیک از چیزی که من باهاش به دنیا اومدم رو داشته باشن. پس اون تیِ لعنتیت رو بردار، سرت تو کار خودت باشه، و دیگه هیچ‌وقت سعی نکن با من مثل یه دوست رفتار کنی. ما تو دو تا دنیای متفاوتیم.»

سکوتِ وحشتناکی سالن رو بلعید. فقط صدای وزوز لامپ مهتابیِ نیم‌سوزِ بالای سرمون شنیده می‌شد.

منتظرِ انفجارش بودم. منتظر بودم فریاد بزنه، تی رو سمتم پرت کنه، یا با همون زبونِ تند و تیزش تیکه‌تیکه‌ام کنه. آماده بودم که بجنگم.

اما هیزل هیچ‌کدام از این کارها رو نکرد.

اون فقط به من نگاه کرد. تو چشماش اثری از خشم نبود؛ یه ناامیدیِ خالص، برهنه و عمیق بود که مثل یه وزنه‌ی سنگین افتاد روی سینه‌ام و راه نفسم رو بست. اون به آرومی پلک زد. نگاهش طوری بود که انگار داشت به یه بچه‌ی لجباز و ترحم‌انگیز نگاه می‌کرد، نه یه دشمنِ خطرناک.

سپس، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه یا دفاعی از خودش بکنه، به سمت نیمکت رفت. کوله‌پشتیِ کهنه‌اش رو برداشت، زیپش رو با آرامش کشید و اون رو روی شونه‌اش انداخت.

«کجا می‌ری؟» صدام، برخلاف میلم، یه لرزش احمقانه و کوچیک داشت. «هنوز دو ساعت از زمانِ تنبیهمون مونده.»

هیزل دستگیره‌ی درِ سالن رو گرفت و پایین کشید. قبل از اینکه خارج بشه، نیمی از صورتش رو به سمتم برگردوند. صداش به طرز وحشتناکی آروم، خالی از احساس و خسته بود:

«تو راست می‌گفتی، زین. ما تو قفس‌های متفاوتی هستیم. ولی... حداقل من قفسِ خودمو خودم انتخاب نکردم. تو داری با دستای خودت میله‌های قفست رو کلفت‌تر می‌کنی. موفق باشی تو زندانِ انفرادیت و منم حدود یک ساعت و خورده ای میشه اینجام و داشتم تمیز میکردم پس تنهایی خوش بگذره بهت.»

در با صدای کلیکِ آرومی بسته شد.

من تو سالنِ بزرگ و تاریک تنها موندم. همون‌جا خشکم زده بود. به درِ بسته خیره شده بودم...
دیدگاه ها (۰)

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

پارت: 4 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای دفتر مدیر هریسون همیشه...

پارت: 4 (بخش3) **زاویه دید: زین**شما دو نفر هم مسئول تمیز کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط