{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

`` قشنگ ترین اشتباه ``

`` قشنگ ترین اشتباه ``

chapter : ²
part : ⁹

به سمت‌شان رفتیم.
جینا مانند کودکی که انگار مادرش را بعد از سال ها دیده باشد به سمتم دوید.
از ترس اینکه با هم برخورد کنیم سر جایم میخ‌کوب شده بودم.
بدون آنکه چیزی بفهمم در آغوشش فرو رفتم.
آنقدر جا خورده بودم که چند ثانیه طول کشید تا به خودمم بیایم.
طوری سفت گرفته بود که انگار قرار نیست دیگر رها کند.
متقابلا بغلش کردم و در گوشش زمزمه‌وار گفتم...

+ «اگه تا دو ثانیه‌ی دیگه ولم نکنی احتمالا خفه میشم.»

خنده‌ای کرد و بالاخره رهایم کرد.
نفسی آزاد کشیدم و دستم را بر قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم.
گفتم...

+ «کلا یه ماهه همو ندیدیم چرا همچین میکنی؟»

به مدت یک ماه برای سفر به بوسان رفته بودند.
سه روز از برگشتن‌شان میگذرد و از آن موقع یکدیگر را ندیده بودیم.
درست است که یک ماه زمان طولانی‌ای‌ست...
اما هرروز باهم در ارتباط بودیم و مدام صحبت میکردیم.
خنده‌ای کرد و بعد جدی شد و گفت...

_ «واقعا که بی‌معرفتی چطور دلت میاد؟»

تا قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم صدای جیمین از پشت سرم مانعم شد که میگفت...

_ «جینا! فکر میکردم تا الان از دلتنگی قطعا یه بلایی سر خودت آوردی.»

جینا خنده‌ای کرد و پاسخ داد...

_ «منم از دیدنت خوشحالم.»

انگار که چیزی را به یاد آورده باشد ادامه داد...

_ «راستی تو این پارک یه بستنی‌فروشی هست تهیونگ اونجا منتظره.»

سری تکان دادم و در کنار جیمین قدم‌هایم را پشت سر جینا برمیداشتم.
درواقع آن بستنی‌فروشی فضای بسته‌ای نداشت و میز و صندلی ها در فضای باز بودند.
به سمت میز چهارنفره‌ای که تهیونگ آنجا منتظرمان نشسته بود رفتیم.
جیمین به محض رسیدن تهیونگ را در آغوش گرفت و کلی با‌ هم حرف زدند.
یک گوشه ساکت نشسته بودم و به گفت‌گوی بقیه گوش میدادم.
البته بقیه تنها شامل تهیونگ و جینا میشود.
جیمین رفته بود تا بستنی‌ها را بیاورد.
با صدای تهیونگ به خودم آمدم.

_ «ا.ت چرا انقدر ساکتی؟»

خنده‌ای کردم و با لحنی ضایع پاسخ دادم...

+ «عا...هیچی فقط چیزی ندارم بگم.»

تهیونگ طوری که انگار میداند یک اتفاقی افتاده است کمی سرش را کج کرد و گفت...

_ «مطمئنی؟»

ادامه دارد...
¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۰)

`` قشنگ ترین اشتباه ``chpter : ²part : ⁸سرم را پایین آوردم و...

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ⁷+ «مثل آرام‌بخش میم...

فیک تهیونگ

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم

اسم فیک = «محو اقیانوس نگاهت»پارت «40»ویو جئون آنجلیناحدود ظ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "35""ویو جئون آنجلینا"" • ...

the first lie

پارت ۳۶ 🖤چند روز بعد، من و جونگ‌کوک توی کافه نشسته بودیم. جی...

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "26" • • • • • • • • • "ه...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

پارت ۲۸ 🖤افسر سابق با عجله از در پشتی فرار کرد. جیمین و چند ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p4کوک:خب خب بفرما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط