{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۶ 🖤

پارت ۳۶ 🖤
چند روز بعد، من و جونگ‌کوک توی کافه نشسته بودیم. جینا روبه‌رومون بود و با شیطنت نگاهمون می‌کرد.
— «خب خب... بالاخره رابطه‌تون جدی شده؟»
من خندیدم: — «جینااا!»
جونگ‌کوک خیلی خونسرد گفت: — «آره.»
جینا با تعجب بهش نگاه کرد: — «تو چرا این‌قدر راحت گفتی؟!»
جونگ‌کوک شونه بالا انداخت: — «چون چیزی برای پنهون کردن ندارم.»
همون لحظه جیمین وارد کافه شد و با دیدن ما گفت:
— «فقط اومدم بگم امشب خونه دیر نیاید.»
جینا خندید: — «جیمین، تو هنوز برادر بزرگه‌ای یا پلیس مخفی؟ 😂»
جیمین جواب داد: — «هر دو.»
همه خندیدیم.
جونگ‌کوک دستش رو روی میز کنار دستم گذاشت و آروم گفت:
— «فکر کنم این زندگی جدید رو دوست دارم.»
بهش نگاه کردم.
— «منم.»
و این بار، بدون هیچ مافیایی، پرونده‌ای یا دردسری...
فقط یک کافه، چند دوست، کلی خنده و یک عشق تازه داشتیم. 🖤🥺
پایان💫🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۵ 🖤 | پایانغروب شده بود و همه کنار دریا جمع شده بودیم....

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

پارت ۲۹ 🖤چند روز بعد، همه‌چیز آرام‌تر شده بود. پرونده بسته ش...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط