پارت ۲۰
پارت ۲۰
سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل شده بود. یه ضربه محکم با کف دست به در زدم: «ای بابا! این دیگه چشه؟»
صدایِ بم و بیحوصلهی تهیونگ از پشت در اومد: «ات؟ چقدر طولش میدی؟ نیم ساعته اون تویی، مگه داشتی قصرِ ملکه الیزابت رو تمیز میکردی؟»
با حرص داد زدم: «در گیر میکنه! دستگیرهش خراب شده! تهیونگ… میشه کمک کنی؟»
سکوت شد. چند ثانیه بعد صدایِ تقتقِ آرومِ در اومد. تهیونگ داشت بررسیش میکرد. یهو صدایِ بلندتری شنیدم؛ تهیونگ با تمام قدرتش در رو از اون سمت کشید. در با شدتِ زیادی باز شد و من که تعادلم رو از دست داده بودم، با سرعتی که انتظارش رو نداشتم، به سمتِ بیرون پرت شدم.
چشمام رو بستم و منتظرِ برخورد با زمین بودم، اما در عوض، توی یه آغوشِ گرم و آشنا فرو رفتم. تهیونگ سریع جلو اومده بود و با یه حرکتِ دست، کمرم رو گرفته بود و مانعِ افتادنم شده بود.
صورتم دقیقاً چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت. عطرِ تلخِ ادکلنش توی سرم پیچید. اون با اخمی که هنوز از کلافگیِ قبلی روی پیشونیش بود، نگام کرد و با همون لحنِ خاصش زیر لب گفت: «مگه نگفتم مراقب باشی؟! نزدیک بود خودت رو داغون کنی، احمقِ کوچولو…»
نفسم حبس شده بود. دستام ناخودآگاه روی سینهش قفل شد. دقیقاً همون لحظه بود که صدایِ خندههای بلند و بیخیالِ چند نفر از انتهای راهرو پیچید.
جونگکوک، بیخیالِ اون بستنی! بیا بریم…» این صدای جیمین بود.
صدایِ قدمهاشون نزدیک و نزدیکتر میشد. تهیونگ میخواست چیزی بگه که یهو جونگکوک از پیچِ راهرو بیرون اومد. اون داشت به صفحه گوشیش نگاه میکرد و میخندید، اما با دیدنِ ما، خندهش روی لبش خشک شد. چند قدم پشت سرش، جیمین، جین و یونگی هم بودن. همهشون همونجا، وسطِ راهرو وایسادن.
جیمین دهنش باز موند: «اووه… پسر…»
جونگکوک که نگاهش مستقیم به دستایِ تهیونگ روی کمرِ من بود، اخمِ غلیظی کرد. انگار همهچیز توی یه ثانیه متوقف شد. فضایِ صمیمیِ بینِ من و تهیونگ، حالا زیرِ نگاهِ کنجکاو و عجیبِ بقیه اعضایِ گروه، مثلِ یه حبابِ شیشهایِ نازک بود که هر لحظه ممکن بود بشکنه.
تهیونگ حتی یک میلیمتر هم عقب نرفت. اتفاقاً دستش رو محکمتر کرد و با نگاهی که انگار داشت به جونگکوک هشدار میداد، سرش رو یه سانت چرخوند سمت اونا. سکوتِ راهرو اونقدر سنگین بود که صدایِ بلندِ شهربازی از دور، انگار داشت از یه سیاره دیگه شنیده میشد.
سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل شده بود. یه ضربه محکم با کف دست به در زدم: «ای بابا! این دیگه چشه؟»
صدایِ بم و بیحوصلهی تهیونگ از پشت در اومد: «ات؟ چقدر طولش میدی؟ نیم ساعته اون تویی، مگه داشتی قصرِ ملکه الیزابت رو تمیز میکردی؟»
با حرص داد زدم: «در گیر میکنه! دستگیرهش خراب شده! تهیونگ… میشه کمک کنی؟»
سکوت شد. چند ثانیه بعد صدایِ تقتقِ آرومِ در اومد. تهیونگ داشت بررسیش میکرد. یهو صدایِ بلندتری شنیدم؛ تهیونگ با تمام قدرتش در رو از اون سمت کشید. در با شدتِ زیادی باز شد و من که تعادلم رو از دست داده بودم، با سرعتی که انتظارش رو نداشتم، به سمتِ بیرون پرت شدم.
چشمام رو بستم و منتظرِ برخورد با زمین بودم، اما در عوض، توی یه آغوشِ گرم و آشنا فرو رفتم. تهیونگ سریع جلو اومده بود و با یه حرکتِ دست، کمرم رو گرفته بود و مانعِ افتادنم شده بود.
صورتم دقیقاً چند سانتیمتر با صورتش فاصله داشت. عطرِ تلخِ ادکلنش توی سرم پیچید. اون با اخمی که هنوز از کلافگیِ قبلی روی پیشونیش بود، نگام کرد و با همون لحنِ خاصش زیر لب گفت: «مگه نگفتم مراقب باشی؟! نزدیک بود خودت رو داغون کنی، احمقِ کوچولو…»
نفسم حبس شده بود. دستام ناخودآگاه روی سینهش قفل شد. دقیقاً همون لحظه بود که صدایِ خندههای بلند و بیخیالِ چند نفر از انتهای راهرو پیچید.
جونگکوک، بیخیالِ اون بستنی! بیا بریم…» این صدای جیمین بود.
صدایِ قدمهاشون نزدیک و نزدیکتر میشد. تهیونگ میخواست چیزی بگه که یهو جونگکوک از پیچِ راهرو بیرون اومد. اون داشت به صفحه گوشیش نگاه میکرد و میخندید، اما با دیدنِ ما، خندهش روی لبش خشک شد. چند قدم پشت سرش، جیمین، جین و یونگی هم بودن. همهشون همونجا، وسطِ راهرو وایسادن.
جیمین دهنش باز موند: «اووه… پسر…»
جونگکوک که نگاهش مستقیم به دستایِ تهیونگ روی کمرِ من بود، اخمِ غلیظی کرد. انگار همهچیز توی یه ثانیه متوقف شد. فضایِ صمیمیِ بینِ من و تهیونگ، حالا زیرِ نگاهِ کنجکاو و عجیبِ بقیه اعضایِ گروه، مثلِ یه حبابِ شیشهایِ نازک بود که هر لحظه ممکن بود بشکنه.
تهیونگ حتی یک میلیمتر هم عقب نرفت. اتفاقاً دستش رو محکمتر کرد و با نگاهی که انگار داشت به جونگکوک هشدار میداد، سرش رو یه سانت چرخوند سمت اونا. سکوتِ راهرو اونقدر سنگین بود که صدایِ بلندِ شهربازی از دور، انگار داشت از یه سیاره دیگه شنیده میشد.
- ۷۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط