{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان عاشقانه :(

داستان عاشقانه :(


دلم برات تنگ شده
-من بیشتر
+کی برمیگردی؟؟
-شاید یه ماه دیگه
+تا اون موقع که من دق میکنم اخه
-میخوام یه مرد واقعی باشم و برگردم
+تو همین الانشم برام یه مرد واقعی ای..نمیشه برگردی؟
-قربونت برم خانومم...نمیشه عزیزدلم...میخوام اونی بشم که همیشه میخواستم برات باشم
+باشه اقایی.. هرجور که خودت میخوای... فقط بدون اینجا یه دلی هس که هر ثانیه فقط به عشق بودنت میزنه
-یه قولی بهم میدی؟؟
+چه قولی؟؟
-اگه نبودم یه روزی... خودت و اذیت نکنی...زندگی کنی...قول بده اگه نبودم مثه همیشه سالم و سرحال باشی..قول میدی؟
+ینی چه این حرفا ؟؟؟تو نباشی منم نیستم
-جون من... توروخدا قول بده
+تمومش کن...داری اذیتم میکنی
-اما...
+اما بی اما...تمومش کن
-خیلی خیلی دوست دارم...همیشه یادت باشه
+من بیشتر عزیزم
-باید برم
+یه ماه دیگه میبینمت عشقم
-....
+چی شدی؟؟
-هیچی گلم...فلن بای
+خدا به همرات
*************************************************
(مکالمه خواهرم و عشقش که برای یه علتی که هیچ وقت به خواهرم نگفت برای یه سال رفت اونور اب... این ماه اخر قرار بود بیادش که بعد از یه ماه که دیگه ازش خبری نشد فهمیدیم سرطان داشته و فوت کرده...خواهرم داغون شد...الانم هنوز گاهی وقتا به یادش شبا زار میزنه.."خداصبرش بده")
دیدگاه ها (۵)

کپشن مهم...

سلام اومدم بگم که از امروز دیگه فعالیت نمیکنم بابام فقط روزی...

(ادامه پارت قبل)چان: برای چی برگشتی؟ا.ت: چان من.. من نمیتونم...

#کپشن

خب من لینا هستم و این هم اخرین پستمه که میخوام اینجا بزارم ا...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌🕸🌑🕸 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌این پست برای m ه...

My uncle 2(part 1)

سناریو هانما پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط